شمارهٔ ۱
دلم چون بر سر زلف تو جان بست برو عشقت در هر دو جهان بست سر زلفت چو زین حالت خبر یافت به قصد جان من جان در میان بست تو را کاین رسم و آیین باشد ای جان چه بار از وصل تو بر خر توان بست
۱۰ شعر از ظهیر فاریابی
دلم چون بر سر زلف تو جان بست برو عشقت در هر دو جهان بست سر زلفت چو زین حالت خبر یافت به قصد جان من جان در میان بست تو را کاین رسم و آیین باشد ای جان چه بار از وصل تو بر خر توان بست
بگذشت ماه روزه به خیر و مبارکی پر کن قدح ز باده گلرنگ راوکی آبی که گر برابر آتش بداریش واجب شود عبادت او نزد مزدکی بسرای شعر بنده چو بلبل که پر شود سمع خدایگان ز نوای چکاوکی
یار میخواره من دی قدحی باده به دست با حریفان ز خرابات برون آمد مست بر در صومعه بنشست و سلامی در داد سر خم را بگشاد و در غم را بربست دل هر دیو دل از ما که بدید آن مه نو گشت آشفته و
ز من چندان که می خواهی وفا هست از این معنی بگو یک جو تو را هست چه گویم وای دل گویی که جان کن کنون هم از تو پرسم این وفا هست سلامم را جوابی نیست از تو بگو در هیچ مذهب این روا هست به
ای به عیدی دلم به روی تو شاد عید را روی تو مبارک باد هر کجا یاد چهره تو کنند هیچکس را ز عید ناید یاد ای بسا دل که از هوای لبت در میان گل و گلاب افتاد هر زمان شادی نوست مرا زان رخ ه
گر گل رخسار تو عزم گلستان کند گل به تماشای او روی به بستان کند ور مه روی تو را ماه ببیند برش تحفه ز دل آورد پیشکش از جان کند نیست چو روی تو مه ورنه ز هر مه دو روز سر زچه رو در کشد
باز بر جانم فراقت پادشاهی می کند وآنچ در عالم کشی کرد از تباهی می کند شهر صبرم تا سپاه هجر تو غارت زدند با من آن کردی که با شهری سپاهی می کند بی گناهم کشت عشقت وای اگر بودی گناه حا
ای همایون نظر از من نظری باز مگیر طوطیم در قفس از من شکری باز مگیر سگ قصاب توام خورده ز جانم جگری چون جگر می خورم از من جگری باز مگیر شب امید مرا روز دل فروز تویی بنما روز و نسیم س
من که هرشب با خیالت دیده در خون کشم حاش لله بار عشق دیگران چون کشم گر چو گردونم بگردانی به گرد این جهان در سرآبم گر چو گردون ناله بر گردون کشم ور درون جان من چیزی بود جز عشق تو دست
گر سر کیسه ی وفا بندی در درج سخن چرا بندی روی هجران چنان ندانی خوب کش جفا نیز بر قفا بندی لاشه لنگ دل ضعیف مرا چند بر آخور جفا بندی چشم بیگانگی گشادستی تا دعا بر من آشنا بندی ماه ن