شمارهٔ ۷۲
ظهیر فاریابیپناه ملک جهان تاج بخش روی زمین
تویی که نعمت تو هست بر خلایق عام
به داغ قهر تو منقاد گشت دیو و پری
به طوق حکم تو گردن فراشته دد و دام
مزاج سرعت عزم و ثبات حلم تو بود
که باد را حرکت داد و خاک را آرام
به موضعی که تو بر تخت حکم بنشینی
ستاره آنجا معزول گردد از احکام
به روز صید ببخشای بر و حوش و طیور
که چون عدوی تو سرگشته مانده اند به دام
نه در حمایت جاه تو می زنند نفس
نه در چراگه عدل تو می کنند کنام
به روز معرکه مهمان خنجرت بودند
که کاسه کاسه سر بود و خوان اساس عظام
روا مدار که خونشان بریزی از پی آن
که خون مهمان هرگز نریختند کرام
قبول دست تو بس نیست باز را که کند
طمع به کبک مرقع لباس طرفه خرام
سوار گشته به عهد تو یوز وانگه نیز
به قصد آهوی مشکین نفس گشاید کام
