شمارهٔ ۷۴
ظهیر فاریابیشهریارا برای مدحت تو
تیغ فکرت همیشه آخته ام
بر بساط هوات اسب مراد
بر رخ روزگار تاخته ام
گرچه از آرزوی خدمت تو
دل و جان را به غم گداخته ام
ذکر زحمت نمی کنم حالی
با شراب تهی بساخته ام
شهریارا برای مدحت تو
تیغ فکرت همیشه آخته ام
بر بساط هوات اسب مراد
بر رخ روزگار تاخته ام
گرچه از آرزوی خدمت تو
دل و جان را به غم گداخته ام
ذکر زحمت نمی کنم حالی
با شراب تهی بساخته ام