شمارهٔ ۳۹
ظهیر فاریابیای شبنه ز زلف اوست بر پای تو بند
پس دیر و دراز درکشیدی تا چند
وی صبح تو نیستی چو من عاشق و زار
من می گریم بس است باری تو بخند
ای شبنه ز زلف اوست بر پای تو بند
پس دیر و دراز درکشیدی تا چند
وی صبح تو نیستی چو من عاشق و زار
من می گریم بس است باری تو بخند