من با عجله کفشم رو پام می کردم و مامان که دستش توی آشپزخونه بند بود وداشت سبزی می شست مدام صدام می کرد ..با عجله بند کفشم رو بستم ؛ واز اون همون پایین ایوون با حرص داد زدم بله مامان ؛؛ بله ..همینطور که داشت دستشو خشک می کرد اومدجلو و گفت : نرو دخترم یکم صبر کن منم باهات میام آذین دست تنهاس مهمون داره ..بزار یکم کمکش کنم با هم میریم تو فقط یکم دیگه طاقت بیار ..گفتم : نمی تونم طاقت نداریم ...من میرم ...گفت : دلبر یک کاری نکن اینجا جلوی مردم باز صدای بابات رو در بیاری ؛؛ الان بر می گرده؛ بهت میگم یکم صبر کن ؛ نمی تونی ؟ یک پامو کوبیدم زمین و گفتم : آره ؛؛ نمی تونم ..اگر می تونستم خوب صبرمی کردم ؛؛ کلافه ام مامان ؛؛ کلافه ؛می فهمی ؟ تو رو خدا راحتم بزار ...گفت : دِ دهن منو باز نکن یک چیزی بهت میگم بیشتر ناراحت میشی ...زیر لب گفتم: برو بابا ولم کنین من میرم ؛؛ و راه افتادم تا از در برم بیرون ....داد زد: برو برو خودت می دونی و بابات ...بیچاره راحتت گذاشتم که این بلا ها رو سر خودت و ما آوردی ...گفتم : به شما ها چه زندگی خودم بود نابودش کردم تموم شده رفت حالا خوب شد ؟ خیالتون راحت شد ؟ آخه چرا نمک به زخمم می پاشی ؟ و در نرده ای آهنی ویلا رو که چندمتر با ساختمون بیشتر فاصله نداشت رو باز کردم تا برم بیرون ...آذین دنبالم اومد و صدام کرد و گفت : دلبر ..دلبر ..وایسا یک چیزی بهت بگم ..خواهش می کنم ...ایستادم وگفتم : آذین تو دیگه دست از سرم بر دار منو آوردین اینجا برای چی ؟اسرم کردین ؛؛ نگفتم بهت من با مامان اینا نمیام ؟ گفت : ببین چی میگم این دوست های رامین ...وسط حرفش رفتم و گفتم : آخه خواهر من از روزی که اومدیم تو داری مهمون داری می کنی این میره اون میاد ..من حوصله ی این چیزا رو الان ندارم خودت که شرایط منو می دونی ...گفت : چیکار کنم ؟..به پدر مادر رامین می گفتم نیان؟ یا به خواهرش ؟ این تا م که دوست رامین هستن ؛اومدن شمال زنگ زدن بیان دیدن ؛ می خواستی چیکار کنم ؟ .. امروز فقط برای ناهار میان ..ببین من ازت می خوام یک امروز رو با ما راه بیا ... بابا رو که میشناسی ملاحظه سرش نمیشه ..یک وقت تو میری و بر می گردی اینام اینجان بعد آبرو ریزی راه میفته ....خواهش می کنم این یک بارو به خاطر من و رامین نرو صبر کن مامانم باهات بیاد ....گفتم: اصلا ولش کن نمیرم ..من هیچ کجا نمیرم ..خیالتون راحت شد ؟ و برگشتم و روی نیمکتی که روبروی ایوون کنار یک رود کوچک بود که از جلوی ویلا رد می شد نشستم ...انگار مامان واقعا خیالش راحت شد و بر گشت توی اتاق ...یکم موندم و فکر کردم حالا که نرفتم برم به آذین کمک کنم ..از چهار تا پله ایوون که رفتم بالا و داشتم کفشم رو در میاوردم ..صدای مامان رو شنیدم که می گفت : به خدا دیگه خسته شدم ؛؛ پناه بر خدا ؛ هر سرشو می گیری یک سر دیکه اش باز میشه ..نه به زمینِ نه به آسمون ...دختره آتیش به جونش افتاده ..اصلا از اولم سرکش بود که این همه بلا سرش اومده ...دوباره برگشتم پایین و کفشم رو پوشیدم و بدو رفتم از در بیرون ..یک کوچه ی ده متری رو باید طی می کردم میرفتم به راست که ماشین رامین پیچید توی کوچه و تا منو دید ترمز زد و نگه داشت ..بابا سرشو از پنجره آورد بیرون و گفت : کجا ؟ گفتم : بابا اینجا بودم تا ازتون اجازه بگیرم برم لب دریا ..دستشو تکون داد و گفت : برگرد ...برگرد..لازم نکرده .سرمو با بی تابی برگردوندم ..داد زد چرا چونه ات رو برای من یک ور می کنی ؟ تو امتحان خودت رو پس دادی .. گفتم : رامین یک چیزی بگو می خوام برم یکم راه برم ، بابا گفت : اگر فقط می خوای راه بری همین جا برو حتما باید لب دریا باشه ؟ ..چیه دلبر باز قصد کردی ما رو توی چه درد سر بندازی ؟ رامین گفت:بابا جون خواهش می کنم ..نه به اون موقع ؛نه به حالا ...بچه که نیست ...بابا گفت : هه ،، از بچه ام بچه تره ....رامین گفت : بیا بالا من میرسونمت ..اینطوری خوبه بابا جون ؟ گفت : سوار شو ولی همون جا که پیاده کردیم می مونی تا یکساعت دیگه بیایم دنبالت ...فورا سوار شدم ...رامین خندید و گفت پیاده شو به این الکی هام نیست ...کمک کن چیزایی که خریدیم ببریم بدیم به آذین بعد میرسونمت ...وقتی وسایل رو دادیم و برگشتیم بابا گفت : رامین جان بابا برسونش و برگرد من باید برم دستشویی کمرم هم درد گرفته ...نیگا کن دلبر جایی نمیری ها یک جا بشین تا بیایم دنبالت ....اگر بیام نباشی وای به روزت ...
رامین راه افتاد بطرف دریا ...گفتم : می بینی با من چطوری حرف می زنن ؟ گفت : راستشو بهت بگم ؟ گفتم آره بگو ..گفت : حق با اوناس ..من گاهی خودمو می زارم جای اونا ..اگر دختر منم بزرگ بشه کارای تو رو بکنه باور کن می خوام دیوونه بشم ...گفتم : وایییی مگه من چیکار کردم فقط بد آوردم ...گفت : بپرس چیکار نکردی ؟ دختر نابغه ا ی که تیز هوشان درس خونده و رتبه عالی دندونپرشکی قبول شده فاتحه ی زندگی خودشو و خانواده اش رو خونده ..تو خودت مادر نشدی که بفهمی چقدر اونا برات ناراحتن ..الانم از نگرانی این کارو می کنن ...مگه بهت اعتماد نداشتن ؟ خودت کردی ..حالا باید باهاشون راه بیای ...گفتم : زندگی خودم بوده و خودمم تصمیم می گیرم خوشبخت بشم یا نه ....خندید و گفت : زندگی هیچ کس به خودش تنها بستگی نداره ..مگه بره توی غار زندگی کنه ...کارای تو توی زندگی ما هم اثر گذشت روزو شب مون رو نمی فهمیدیم ...دیگه این حرف رو نزن ..تو اینطوری نبودی چرا اینقدر بی منطق شدی ؟ خوب درست رفتار کن ..من که شوهر خواهراتم ..می تونم هر کاری دلم خواست بکنم و بگم زندگی خودم بوده
از ویلا تا لب دریا با ماشین چند دقیقه بیشتر طول نمی کشید ...رامین منو همون جایی که همیشه میرفتیم و پاتوق مون بود پیاده کرد و رفت .
یک نفس بلند کشیدم اونا نمی دونستن که من چرا این همه به درد سر افتادم ..رازی که فقط توی دلم بود ..و سالها خودمم ازش خبر نداشتم ...گاهی فکر می کردم به همه بگم ..ولی منصرف می شدم چون چیزی که بخوام ازش حرف بزنم وجود نداشت ..خودمم درست نمی دونستم این چطوری و برای چی و تا کی توی وجود من هست ... رازی که هم برای من گنجی محسوب می شد،، وهم عامل عذابم و نابودی زندگیم ...