بخش اول: ورود بانوی دلبر با کفشهای اسپرت تهران، میدان ونک، ساعت ۸ صبح علی، کارمند بانک با درجهی “کارشناس ارشدِ همیشه خسته”، طبق معمول با یه لیوان نسکافهی نیمهریخته، در حالی که بند کیفش تو در آسانسور گیر کرده بود، رسید سر کار. اولین جملهای که گفت، این بود: – اگه یه روز با آرامش بیام اداره، فکر کنم یه جای کار دنیا میلنگه! همون موقع، رئیسش آقای توسلی با اخم اومد و گفت: – علی، از امروز کارمند جدید داریم. خودتو جمع و جور کن، خیلی خانم باکلاسیه. فرانسه درس خونده، با ۳ تا مدرک زبان. علی بدون اینکه نگاهش رو از مانیتور برداره، گفت: – فقط امیدوارم قرمهسبزی هم بلد باشه. چون باکلاس باشی ولی غذا نتونی درست کنی، یعنی باطلالسحر. لحظهای بعد… در باز شد. و بله… او وارد شد. دختری با مانتوی سبز زیتونی، کیف لپتاپ روی دوش، کفشهای اسپرت سفید، و یه لبخند از اونایی که وقتی میزنی، کارمندای بانک تا سه روز اضافهکار میمونن.