●●●●●●●●●
مداد رنگی های جادویی
دیاکو،حوصله اش سر رفته بود. به حیاط رفت. ولی درحیاط باز هم بی قرار شد. به اتاقش بر گشت وروی تختش دراز کشید. در آن میان صدای ضعیفی شنید.
:– سلام دیاکو
دیاکو تمام اتاق را نگاه کرد.هیچی ندید.نگاهی به زیر میز انداخت.
مداد زردی زیر میز افتاده بود. خم شد مداد را از زیر میز برداشت. باورش نمی شد آن صدا ،صدای مداد زرد باشه، مداد تو دست های دیاکو تکان خورد و دوباره حرف زد :– سلام دوست عزیزم.
دیاکو، با تعجب گفت:– س،سسلام.مگر تو می تونی حرف بزنی؟
مداد گفت:– زیر این میز دیوانه شدم از تنهایی و بیکاری.
دیاکو، به آرامی روی صندلی نشست وگفت:– مگر تو مال منی؟
مداد زرد آهی کشیدو گفت:– می تونی دوستانم رو پیدا کنی؟ میایی با هم دوست بشیم و با هم دنبالشان بگردیم؟
به همدیگه نگاه کردن و با هم خندیدند، دیاکو نگاهی به مداد زرد کردو گفت:– بیا یه کاری انجام بدیم . مداد زرد رنگ گفت :– چکار کنیم؟
دیاکو بلند شد و رفت جلوی کمد کوچکش ، دفتر ش رابرداشت وبا خوشحالی آمد کنار مداد زرد، بعد گفت:– بیا نقاشی بکشیم. مداد زرد گفت:– چی بکشیم؟
دیاکو گفت :– بیا بریم جلوی آینه با هم از روی آینه شکل منو بکش.
مداد زرد جلوی آینه ایستاد.به دیاکو گفت :– بیا منو محکم بگیر.
دست دیاکو و مدادزرد به این طرف و آن طرف می رفت وگاهی هم به آینه نگاه می کردند.نقاشی که تمام شد.
دیاکو دید تمام نقاشی زرد شده با ناراحتی گفت :– این چیه؟ برای چی همه رو زرد کردی و زحمت ما رو زیاد کردی؟ دیاکو کمی فکر کرد و دوباره رفت کنار کمدش وبا خوشحالی برگشت به طرف مداد زرد وگفت:– نگاه کن چی پیدا کردم. این جا مدادی رو مادر بزرگم برای تولدم گرفته بود.یادم رفته بود. الان تو کمدم پیداش کردم.
در حال حرف زدن در جا مدادی را باز می کرد. چشمش به بسته ی مداد رنگی افتاد.
همه را از جا مدادی کوچکش در آوردو گفت:– تو توی این بسته بودی! دوستا تو پیدا کردم. مداد زرد از خوشحالی بالا و پایین پرید و خندید.
دیاکو بسته مداد رنگی را روی میزریخت . مداد رنگی ها با هم چرخی زدند و مداد زرد را بغل کردند. و دست هم دیگر را گرفتند و چرخیدند و چرخیدند.و شادی کردند.
دیاکو با صدای بلند گفت:– (سسسااااکت ) بعد گفت:– من ومداد زرد نقاشی کشیدیم . شما هم بیایید با هم رنگش کنیم. همه با صدای بلند گفتند:– باااااشه.
یکی از مدادها جلوآمد و نگاهی به نقاشی انداخت. با ناراحتی گفت:– ای، ای، این که همش زرده .
دیاکو وقتی دید که مداد رنگی ها ناراحت شدند. گفت:– دوستان عزیزم ناراحت نباشید. تویه صفحه ی دیگه می کشیم.
دیاکو از مداد زردخواست که دوباره یک نقاشی دیگه بکشد.
مدادزرد با کمک دست دیاکو یک نقاشی دیگری از شکل درسا کشید.
دیاکو گفت :– دوستان خوش رنگم، نوبت شماست که نقاشی رو رنگ کنید.
مداد سیاه جلو آمدو گفت :– اول من رنگ می کنم.
دیاکو گفت :– نه باید همه سر جای خودتان بایستید.
وهر جایی که من گفتم رنگ کنید. مداد سیاه کمی ناراحت شدوگفت:– پس من کجا رو رنگ کنم؟ دیاکو با مهربانی . رفت کنار مداد سیاه ایستادو گفت:– سیاه من تو دوست خوبی هستی ! تو باید ابرو،چشم و موژه هایی که از همه مهم تره رورنگ کنی.
مداد سیاه رنگ با حرف های دیاکو آمد، جلو وشروع کرد به رنگ کردن.
دیاکو رو به مداد قهوه ای کردو گفت :– عزیزم حالا نوبت توشده که موها و کفش هایی زیبا رو رنگی کنید. مداد قهوه ای کمی به دوستانش نگاهی انداخت و رفت روی موهای نقاشی و آن را رنگ کرد و بعدروی کفش ها نشست آنها را هم رنگ آمیزی کرد و از روی کفش های نقاشی پایین آمد.
مداد قرمز با اخم گفت:– پس من چکار کنم؟ فکر می کنید من نمی فهمم؟
دیاکو با مهربانی کنار مداد قرمز ایستادو گفت:– عزیز من! تو هم لب های خندان رو رنگ کن. مداد قرمز هم با عشق شروع به رنگ کرد. و دستی هم بر گونه های نقاشی کشید. دیاکو با لبخند رو به مداد سبز کردو گفت:– دوست خوبم. حالا نوبت تو ست پیراهن نقاشی رو رنگ کن مداد سبز هم با خوشحالی پیراهن نقاشی را رنگ کرد. مداد صورتی هم آخر سر، گلبرگ گلها ی پیراهن نقاشی را رنگ آمیزی کرد. دیاکو مداد آبی را در دستش گرفت و بوسید و گفت:– دوست من پا های نقاشی رو رنگ کن مداد آبی چیزی نگفت وبا آرامش پا های نقاشی را هم رنگ کرد.وقتی کار مداد رنگیها تمام شد. همه به نقاشی نگاه کردند. آن قدر قشنگ شده بود، هر کس آن را می دید مات و مبهوت می ماند. مدادها دست همدیگر را گرفتند و بعد به دور نقاشی رقصیدند.
دیاکو مداد رنگها را بوسید. از آنها تشکر کرد. وهمه رادر جامدادی که روی میز بود گذاشت.تا همیشه آن را ببیند. بعد با خوشحالی نقاشی را برد که به مادرش نشان بدهد. مادر دیاکو در آشپز خانه مشغول غذا درست کردن بود.