فرشتە شریفیان:
( قسمت دوم )
غذاخوردن درسا
مادر درسا در بشقابی که تازه از فروشگاه برای او خریده بود.
غذا ریخت و قاشق چنگال کوچکی هم، کنار بشقاب غذایش قرار داد و به اتاق درسا برد. تا درسا با بازی کردن، غذایش را بخورد. درسا با دیدن بشقاب تازه اش، کمی خوشحال شد. ولی آن بشقابی که ندانسته، لبش را شکسته بود، بیشتر دوست داشت. مادرش با لبخند گفت: دخترم دیگه در بشقاب شکسته ات غذا نخور ببین چه بشقاب قشنگی برات خریدم.درسا اخم کردو گفت: من اون بشقاب شکسته مو دوست دارم. آخه اون بشقاب حرف می زنه، ولی این حرف نمی زنه. مادرش با لبخند به آشپز خانه برگشت. درسا به دنبال مادرش به آشپزخانه رفت ودر کابینت را که باز کرد،دید بشقابش با ناراحتی تکه ی شکسته را در کنارش گذاشته. درسا دید مادرش مشغول کار کردن است. بشقاب را با تکه ی شکسته اش به اتاقش برد.قاشق چنگال که روی میز کنار بشقاب غذا بود. به درسا نگاه کردند، درسا کمی زیرچشمی به غذا و چنگال و قاشق نگاه کرد،بشقاب شکسته را روی میز گذاشت. قاشق پریدو گفت: وای چە خوب باز دوست مو آوردی،
تا قاشق این حرف را زد. چنگال هم کنار قاشق پرید و گفت : بشقاب عزیز، فقط ما با تو حرف می زنیم، چنگال جلو آمدو گفت: ممنونم درسای مهربان خوب کردی دوست مون بشقاب رو دوباره آورد.
درسا باناراحتی گفت: من ندانسته لب بشقاب بیچاره روشکستم، باید دوباره درستش کنیم. درسا کمی فکر کرد وبه طرف کمدش رفت. یک قوطی مچاله شده وباریک که دور سرش حبابهایی خشک شده دیده می شد. برداشت وبه کنار دوستانش برگشت.
با خوشحالی گفت: دوستان این اسمش چسب با این.بشقاب را درست می کنیم..چسب بیچاره و مچاله شده با صدای ضعیفی گفت: سلام باز از من چه می خواهی؟ تمام چسبی که توی شکمم بود. درآوردی وروی کتابها و دفتر های مهد کودکت ریختی. چسبی برایم نمانده کلاهم چسبیده به سرم.آخه کلاهم رو خوب روی سرم محکم نکردی. به خاطره همین کلاهم روی سرم خشک شده. درسا با تعجب دید چسب به حرف آمده است با لبخند گفت: دوست عزیزم آخه می دونی، بازهم یک کار اشتباهی رو انجام دادم. لبەی بشقاب قشنگم روهم شکستم. بشقاب خیلی از دستم ناراحته. ببین می تونی لبه ی بشقابم رو بچسبونی؟
چسب گفت:- اگه بتونی. کلاه منو از سرم جدا کنی لب بشقاب رو می چسبونم.
درسا هرچه زورش را برای جدا کردن کلاه از سر چسب به کار برد.فایده ای نداشت. دوید به آشپز خانه دید مادرش همچنان مشغول کار است، آرام رفت در کشو کابینت کارد کوچک خودش را آورد. به چنگال و قاشق خواست چیزی بگوید. کارد از میان انگشتان دست درسا پرید و روی میز کنار بشقاب قرار گرفت، با خوشحالی گفت: آخ جون منم هم اومدم، سلام بشقاب عزیز بیایید با هم بازی کنیم. قاشق و چنگال هم به دور بشقاب چرخیدند. درسا با صدای بلند گفت: ساااکت ببینیدچی می گم، کارد خوبم، بیا این کلا ه چسب رو از روی سرش بردار. کارد جلو آمدو گفت: صبر کن این کار منه منومحکم بگیر تا کلاه رو به بُرم. درسا کارد را گرفت وروی کله ی چسب کشید. همین طور در حال زور زدن بود.کارد لیز خورد. و محکم روی انگشت درسا افتاد. وانگشت اورا برید.
سریع از دستش خون آمد. درسا گفت: آخ دستم وای دستم... کارد عقب رفت وکنار چنگال ایستاد. خیلی ناراحت شد و به درسا گفت: وای منو ببخش نمی خواستم انگشتت رو زخمی کنم. چسب گفت: ناراحت نباشید. یکی از فامیل های من در جعبه ی کمکهای اولیه ست. بعداز چند دقیقه درسا با چسبی که کاغذ روی تنش دیده می شد.آوردو گفت: این رو میگی؟ چسب گفت : اره اسمش چسب زخم است.
قاشق،کارد،چنگال وبشقاب شکسته همین طور به درسا و چسب نگاه می کردند. چسب زخم بلندشدو گفت:– کی با من کار داشت؟ درسا گفت: ببین دستم زخم شده وازش خون میاد!
چسب گفت: چشم. این کاغذ رو از تنم دربیارید، تا من روی زخم بشینم وبچسبم. ناراحت نباش خوب میشی.
قاشق، چنگال و کارد به کمک هم توانستند. چسب را روی انگشت درسا بچسبانند. چسب خوشک شده رو به درسا کردو گفت: حالا همه بیایید منو فشار بدید، تا کمی چسب در شکمم هست, بریزم روی لب بشقاب، تا تکه شکسته رو بچسبونم. همه کمک کردن چسب را روی لب بشقاب ریختند و تکه بشقاب را چسباندند.
کارد گفت: درساجان دیگر نزدیک من نیا چون کله ی من تیز و برنده است. هر وقت با من کار داشتی با کمک مادرت از من استفاده کن..
درسا گفت: باشه دیگه بی اجازه ی مامان دست به تو نمی زنم. پس من چسب رو بر می دارم. دیگه چسب حوصله اش سر رفته وسر جایش می زارم.
درسا چسب را بردو در کمدش گذاشت وقتی برگشت رو به بشقاب چسبی کردو گفت: بشقاب عزیزم دیگه همیشه میوها مو با تو می خورم.قاشق و چنگال و کارد دور بشقاب چسبی چرخیدن و رقصیدن و درسا هم به آرامی بشقاب را بوسید و آن را برد توی کابینت گذاشت، درآن حین مادرش چشمش به دست درسا افتاد با تعجب! گفت: دستت چی شده چرا؟ چسب زدی.
درسا خنده ای کردو
گفت: ببخشید مامان دقت نکردم با کارد دستم رو زخمی کردم. مادرش خم شد
و انگشت کوچک درسا را بوسید و گفت :خوب میشه دختر با هوشم. دیگه برو غذا تو بخور.
پایان