وقتی به روستا رسید، خورشید در افق غروب میکرد و رنگهای نارنجی و قرمز، مانند یک بوم نقاشی آسمان را پوشاند. ماشین تویوتا دوکابینش را جلوی در کلبه پارک کرد. چمدان بزرگ پر از لباس و کارتنهایی که چندین جلد کتاب قطور رمانهای تاریخی و روانشناسی در آنها چیده شده بود را از عقب ماشین برداشت و روی سکوی سنگی جلوی کلبه گذاشت. کلید را در قفل در چرخاند و از تمیز و مرتب بودن محیط داخل، چیدمان وسایل و بوی مطبوعی که از گرمای شومینه در فضا پیچیده بود، لبخند رضایت بخشی بر لبان گوشتیاش نشست. زیر لب گفت: "سیامک" ظاهرا همه چیز اونطوره که میخواستی فقط امیدوارم تحمل این غربت و تنهایی رو داشته باشی! گفتنی است که او همه دارایی اش را در" تهران" فروخته و مصمم بود که باقی عمرش که حالا در آستانه شصت سالگی بود، در این روستای شمالی خوش آب و هوا در تنهایی و بدور از بستگان، دوست و آشنا بگذراند.مسافت زیادی را پیموده بود در آن هوای سرد زمستانی. خستگی راه، در جاده ای پیچ در پیچ و ترسناک که بیشتر آن پوشیده از برف بود مجال هر کاری حتی خوردن یک استکان چای هم به او نداد.با بی حوصلگی لباسهایش را عوض کرد و روی تختخواب گرم و نرم دراز کشید و به خواب عمیقی فرو رفت. با آواز خروسهای ده که بانگ سحری سر میدادند چشمهای سیاه درشتِ کشیده اش را باز کرد. خمیازه ای کشید و کش و قوسی به هیکل درشت و ورزیدهاش داد و آهسته از روی تخت بلند شد. حس مبهمی سراسر وجودش را گرفته بود از طرفی خوشحال بود که از هیاهوی شهر و هوای غبارآلود دور شده. از سویی نگران که آیا در این تنهایی به آرامشی که میخواهد میرسد؟ نکند اینجا هم به گمشده دیرینهاش نرسد...