صدای خلبان که به دو زبان فارسی و انگلیسی به مسافران پرواز تهران_ بمبئی خوش آمد میگوید، در هواپیما میپیچد و من گیج و مبهوت روی صندلی در ردیف وسط نشستهام. از این روی حیرت زده ام، که برایم باور پذیر نیست به رویایی که از بچگی در سر دارم؛ زسیدهام! با اوج گرفتن هواپیما لبخند شادی بر لبهایم مینشیند؛ اما میان دو احساس سرگردانم. دلتنگی برای خانواده ام که تا بهحال از آنها دور نشدهام. و شادمانی از رسیدن به آرزوی دیرینهام... من دخترکی روستایی که هر سپیده دم با صدای خروسهای خوش آواز بیدار میشوم و گوشم به نوای نی مرد چوپانی که طبیعت را مست میکند، خو کرده است؛ اینک برای اولین بار سوار هواپیما، کنار مردی هندی نشستهام و رهسپار دیاری هستم که تنهابا اسمش آشنایی دارم و آرزوی دیدنش از کودکی مانند نفس کشیدن همیشه همراه من است.با صدای گرم دکتر عظیم رشته افکارم پاره میشود. سارا، دخترم، توی چه فکری؟ نکنه استرس داری؟ به هیچی فکر نکن، حتما بهت خوش میگذره...همه با ذوق منتظر دیدن تو هستن . .. با حرفهای شیرین و پدرانهی دکتر دل گرم میشوم و احساس خوشایندی دارم. صدای" دایی افشین" در گوشم میپیچد؛ وقتی برای اولین بار شنید من آرزوی رفتن به هند را دارم، خنده ی بلندی کرد و گفت:《 چی شده دایی جون، فیلت یاد هندوستون کرده!》 آن زمان نه ساله بودم؛ اما بر عکس دخترهای همسن و سالم که تنها سرگرمی و دلخوشیشان بازی با عروسک دست سازی بود، که "بازبازک" نام داشت. من غرق در رویایی بودم که امروز به حقیقت پیوسته است... به یاد دارم روزی که سمیرا دختر عمویم که همسن من است؛ با ذوق "بازبازک" قشنگی که زن عمو درست کرده بود و لباسی با پارچههای رنگارنگ زیبا به تن داشت، برایم آورد و با خنده گفت: سارا اینو مامانم برای تو درست کرده ببین چطور خوشگل میرقصه، منم یکیشو دارم. عین همین..خیلی از آن عروسک زیبا خوشم آمد؛ اما فکری به سرم زد که به جای لباس محلی، ساری هندی برایش بدوزم. تا اینکه یک روز تابستانی آن اتفاق افتاد...