غروب یک روز گرم تابستون بابا خواب بود و من بشدت دلم گرفته بود انگار همه جا گرد غم پاشیده بودن، حس می کردم تنها شدم، اون روزا هر چه بیشتر سعی می کردم قوی باشم بیشتر در خودم این احساس ناخوشایند رو داشتم روی پله ها نشسته بودم و فکر می کردم، افسرده و ناامید، از اینکه نمی تونستم یکشب پیش مادرم باشم، آخه دلم براش تنگ شده بود، گاهی که حال بابا بهتر می شد صبح میرفتم و یکی دوساعت بیشتر نمی موندم و دلم برای بابا شور می زد، حالا تنها دلخوشی من شاخه ی ارغوانم بود که روز به روز رشد می کرد، از درموندگی و تنهایی با اون شاخه ی بی گل حرف می زدم و با همه ی وجود حس می کردم صدامو می شنوه، وبرای خوشحالی من رشد می کنه، اون شاخه همه ی خاطرات خوب و بد من بود همه ی اون چیزی که پشت سر گذاشته بودم، حدود دو ماه گذشته بود که پیش بابا زندگی می کردم در حالیکه، نارضایتی مامان و گریه هایی که برای دوری از من می کرد از یک طرف آزارم می داد و حال بد بابا که هر روز بیشتر رو به وخامت میرفت از طرف دیگه، این وسط نمی دونستم چیکار کنم و دل کدومشون رو بدست بیارم.
از امین هم خبری نبود و حتی آقا سید هم دیگه در موردش با من حرف نمی زد و رغبتی به آوردن عطا هم نداشت و این نشون می داد که کاملا منصرف شدن , با اینکه خودم اینو می دونستم ولی بازم ته دلم امید داشتم که معجزه ای رخ بده و امین بتونه منو دوست داشته باشه ,
و این شکست در عشق هم برای من شده بود قوز بالا قوز ؛ طوری که هر وقت یاد امین میفتادم دلم می خواست با صدای بلند گریه کنم ..
از صدای کلاغ ها که هر روز بعد از ظهر میومدن و با یک صف مرتب رد می شدن سرم رو به آسمون کردم ,مثل این بود که ساعت کار داشتن و یکی اونا رهبری می کرد و به نظم می کشید هرگز ندیدم پراکنده حرکت کنن و این هم یکی از اعجایب خدا وند بود که نمی تونستم بهش فکر نکنم , این همه کلاغ بطور منظم بشکل هشت و با یک مقصد از بالای سرم عبور می کردن , با خودم فکر می کردم راستی چرا ما آدم ها اینقدر دلمون کوچک و فکرمون بسته اس به هر ناملایمتی اینطور از هم می پاشیم و قدرت و عظمت الهی رو نمی ببینم ,
از لابلای درخت ها نور خورشید رو می دیدم که کمرنگ و کمرنگ تر می شد و دونه دونه ستاره ها از شرق آسمون خودشون رو نشون می دادن , خدایا چقدر دلم گرفته چقدر دلم گریه می خواد , بی اختیار یاد حرف های مامک افتادم که برام تعریف می کرد که اون روز بانو چی به سر بابا آورده و یکبار دیگه با خودم مرورش کردم .نمی خواستم بازم کاری کنم که فردا ای کاشی داشته باشم .
اون می گفت : باورت نمیشه بهارک, بانو از توی کوچه داد می زد در رو باز کنین بابا هراسون روی تخت نشست و با همون ترس گفت زود باش به غلامرضا بگو در رو براش باز نکنه ولی دیگه کار از کار گذشته بود و اون زن مثل دیوونه ها اومد توی اتاق ,
جیغ می کشید و به بابا فحش می داد که: همینو می خواستی یک مشت غربتی بی سر و پا رو که بیان دورت رو بگیرن و زن و بچه ات رو ول کنی ؟ احمق دیدی که اون هرزه ی مهتاج منتظرت نمونده و شوهر کرد؟ برای همین زندگی رو به کام منو و پسرات زهر مار کردی ؟
برای یک زن هرزه و سود جو که به خاطر مال و ثروت سرهنگ زنش شده و بغلش می خوابه ؟ اصلا می دونی برای چی اومده بود تهران ؟ بیچاره ی از همه جا بی خبر اون زن کثافت از بس توی شیراز آبرو ریزی کرده بود بیرونشون کردن, حالا اومده آویزون عموی بیچاره ی من شده , آره مرتیکه اون زن که سالها منو به خاطرش عذاب دادی الان زن عموی منه و داره ازش سوءاستفاده می کنه , خاک عالم به سرت کنن بی غیرت ,
نمی دونی بابا چه حالی شد , حمله کرد که اونو بزنه و داد زددروغ میگی کثافت زندگیمو خراب کردی بازم دست از سرم بر نمی داری ؟ من یک موی مهتاج رو به صد تا مثل تو نمی دم , ولی نتونست دیگه ادامه بده و سرفه امونش نداد و اون زن بازم گفت وگفت , نمی دونی چه حرفای بدی از دهنش در میومد.
من و حمید هر کاری می کردیم نمی تونستیم از اتاق بیرونش کنیم , بعد حمله کرد منو بزنه و همینطور که فحش می داد و تهدید می کردکه بابا نفسش بند اومد , و نفهمیدم چطوری رفت ,
بابا خیلی حالش بد بود و از من پرسید راست میگه و منم مجبور بودم که حقیقت رو بگم , دیگه نفسش به شماره افتاد و از هوش رفت و افتاد روی زمین . با این فکرا بدنم داغ می شد و خلقم تنگی می کرد
اما حالا دوماه گذشته بود و بابا نمی خواست در این مورد با حرف بزنه حتی از من نپرسید جریان چی بوده تا درست براش تعریف کنم ,با هم زندگی می کردیم روزایی که حالش خوب بود کنارم می نشست و مدام نوازشم می کرد و اشک توی چشمش حلقه می زد , هنوز تجربه کافی برای اینکه از پس این مشکل بر بیام رو نداشتم ولی حسابی از بانو کینه به دل گرفته بودم ,
با اینکه هر روز خودمو آماده می کردم که همه چیز رو برای بابا تعریف کنم ولی هر بار می ترسیدم که دوباره حالش بد بشه , این موضوع رو عقب مینداختم ,اما اون روز زیر لب گفتم من باید همه چیز رو به بابام بگم وگرنه دیر میشه ؛
اونقدر از همه چیز دلزده شده بودم که حتی رغبتی به درس خوندن و حتی کتاب نداشتم , چیزی که بیشتر از همه چیز آزارم می داد این بود که نمی تونستم این همه تغییر رو در یک زمان کوتاه هضم کنم ,
بلند شدم تا قبل از اینکه همه جا تاریک بشه چراغ ها رو نفت بریزم و روشن کنم , ظرف نفت رو که پر کردم صدای سرفه های بابا رو شنیدم اون روزا این صدا برام زنگ خبر محسوب می شد و دیگه از شنیدنش بغض می کردم ,
نمی دونم چرا ولی بشدت دلم براش می سوخت , اون مرد بسیار مهربون و حساسی بود با وجود غم بزرگی که توی سینه داشت و بیماری بدی رو تجربه می کرد , سعی داشت به من محبت کنه و مواقعی که حالش بهتر می شد حسابی بهم می رسید , با همون ظرف نفت رفتم بالا و گذاشتمش توی راهرو و دویدم توی اتاق , نشسته بود روی تخت و نمی تونست نفس بکشه , گفتم : دراز بکشین الان اکسیژن رو وصل می کنم چیزی نیست بابا جون ,الان خوب میشین ,و کنارش موندم تا بهتر شد , دستم رو گرفت و گفت :عزیز دلم منو ببخش که این همه باعث آزار تو شدم , قول میدم جبران کنم , دخترم یک خواهش ازت دارم , میشه همین فردا بری پیش مامانت و بگی فقط یکبار به دیدنم بیاد می خوام باهاش حرف بزنم ,لطفا این کارو برای بابا بکن , وقت زیادی ندارم , دستمو از دستش کشیدم و با بی حوصلگی بلند شدم , حرفی نزدم ,
یک قاشق شربت بهش دادم و همینطور که چراغ ها رو نفت می کردم ,گفت : حرف بدی زدم ؟ ناراحت شدی ؟ یک چیزی بگو ..
گفتم : چرا می خواین آرامش اونو بهم بزنین ؟ شما که نمی دونین و نمی خواین گوش کنین که چی به ما گذشته , شما که نمی دونین در چه شرایطی مامان مجبور شد با سرهنگ ازدواج کنه,, الان چی می خواین بهش بگین , اقلا بزارین همه چیز رو براتون تعریف کنم بعد اگر خواستین باهاش حرف بزنین چشم وادارش می کنم بیاد شما رو ببینه , احساس کردم کنجکاو شده یک بالش دیگه گذاشت زیر سرشو و
یک فکری کرد و گفت : باشه بیا برام تعریف کن گوش می کنم به شرط اینکه قول بدی اونو بیاری اینجا ؛ بهارک بهم قول بده ,
چراغ گرد سوز رو گذاشتم روی میز کنار تختش , داشت به من نگاه می کرد ولی چه نگاهی ؟ چه افسوسی در اون نگاه بود که وجودم رو آتیش زد , آروم گفت : آخه دیگه حقیقت هر چی باشه در اصل موضوع فرقی نمی کنه , مهم اینه که من زندگی رو باختم یک روز عاشق بانو جان شدم و اشتیاه کردم ولی با اینکه خیلی زود فهمیدم اون یک دیو در لباس انسانه تازه متوجه شدم که مهتاج چه گوهری بوده که از دستش دادم ,
من واقعا این همه سال به مامانت فکر می کردم و دوستش داشتم , و با اینکه نمی تونستم دوری اونو تحمل کنم بازم کاهلی کردم و برنگشتم پیش شما ها و حالا دیگه اون از دستم رفته ,
گفتم : ولی من هستم مامک هم هست , شما حالا یک نوه دارین مثل دسته ی گل , نزارین اون بدون وجود شما بزرگ بشه , می دونین من همیشه از شما تصور دیگه ای داشتم مرد با قدرتی که هر اونچه که فکر می کرد برای خوشبختی لازمه بدست آورده با اینکه همیشه ازتون دلگیر بودم ولی نمی تونستم در مورد شما اینطوری فکر کنم اینقدر زود از زندگی ناامید بشین , اصلا دارین روی منم تاثیر می زارین و حالم اصلا خوب نیست ,می دونین مامان هیچوقت نمی ذاشت من اینطور غمگین بمونم , دستی با محبت به سرم کشید و گفت : معذرت می خوام دخترم خودمو باختم , تو راست میگی حالا که پیش هم هستیم نباید کاری کنم که تو گل ارغوانم پژمرده بشی, حالا بهم بگو شما چرا از شیراز اومدین تهران ؟ گفتم : خلاصه بگم یا کامل ؟ گفت : هر طوری که فکر می کنی من قانع میشم , همونو بگو ,یک چیزی که این فکرای مسموم از سرم بره بیرون ,
گفتم : یعنی حرف بانو رو باور کردین ؟ از اون روز داشتین برای همین خودتون رو اذیت می کردین ؟ اینطور نبود بابا , مادر من پاکترین و نجیب ترین زن عالم بود حتی یک لحظه بدون شما زندگی نکرد , بانو از زندگی ما چیزی نمی دونه , و خودتون می دونین که تهمت زده ,
خلاصه ی ماجرا اینه که پسر بزرگ خاله مهری به من دست درازی کرد ومامان برای اینکه من اذیت نشم و دیگه چشممون توی چشم کسی نیفته منو برداشت و از اون شهر اومدیم تهران , باباپریشون شده بود و از شدت حرص دندون هاشو بهم فشار می داد و با حالت بدی دو دستی زد توی سرش و گفت : خاک عالم بر سر من کنن اگر من بالای سرتون بودم کسی جرات نمی کرد این کارو بکنه..بیشرف می کشمش , اشکان این کارو با تو کرد یا اکبر ؟ گفتم : اشکان ..با غیظ گفت : می کشمش من اینطوری ولش نمی کنم ,
و اونجا بود که نشستم و کل ماجرا رو براش تعریف کردم .
و از مظلومیت مامان گفتم و اینکه تا آخرین لحظه چقدر بهش وفا دار بود.پیش خودم فکر می کردم اینطوری بهتر می تونه با موضوع کنار بیاد , ولی با شنیدن حرفای من انگار داشت ذره ,دزه آب می شد گاهی گریه می کرد و گاهی صورتشو می مالید و گاهی خشمگین می شد ,
و اونشب بابا دوباره تب شدیدی کرد و مجبور شدم تا صبح بالای سرش بمونم و همینطور که روی زمین نشسته بود و سرم روی لبه ی تخت خم شده بود خوابم برد
و با صدای ضربات محکم به در حیاط از جام پریدم , هیچکس در خونه رو اینطور با شدت نمی زد , طوری که هر دو هراسون شدیم, به اطراف نگاه کردم هنوز آفتاب در نیومده بود , انگار یک فکر بسرمون زد و اونم اینکه باز بانو اومده سراغمون و خودم آماده می کردم که با هاش روبرو بشم , دست زدم به پیشونی بابا تب نداشت , می دونستم غلامرضا میره و در رو باز می کنه پس بلند شدم و رفتم پشت پنجره , بابا با رمق کمی که داشت گفت : عزیز دلم اگر بانو بود تو حق نداری بری جلو اینبار خودم از پس اون برمیام , قسم خوردم اگر پاشو بزاره اینجا جای سالم به تنش نمی زارم گفتم : من نمی زارم شما با این حالتون از اتاق بیرون برین من از پس بانو بر میام , و در همین موقع غلامرضا در رو باز کرد و من عمو رو دیدم که یک چیزی از غلامرضا پرسید و وارد شد ,
پشت سرشم مامک رو که امید بغلش بود و حمید ,, از شادی فریاد زدم بابا , بابا عمو اومده مامک و حمید هم هستن , عمو برادر بزرگ بابام بود , توی این همه سال وانمود می کرد از دستش عصبانیه ومی گفت اگر دستم به رشید برسه در جا اونو خفه می کنم
عمویی که باعث شده بود من و مامان از شهر خودمون فراری بشیم حالا برای من شده بود فرشته ی نجات و داشت با سرعت میومد طرف ساختمون ,
بابا در این فاصله پیرهنش تنش کرد و در حالیکه بشدن منقلب شده بود خودشو رسوند توی راهرو و همون جا بهم رسیدن بی درنگ در آغوش هم قرار گرفتن و هر دو مرد بشدت گریه می کردن , منم رفتم به استقبال مامک و حمید و با ذوق و شوقی که پیداکرده بود مامک خواهر عزیزم رو بغل کردم زمانی چند سر و روی همدیگر رو بوسیدیم و در حالیکه امید بغلم بود رفتیم بطرف ساختمون , در حالیکه نمی دونستم این آغاز از زندگی تازه برای ماست .
ادامه دارد