عسل
هوا آفتابی بود؛ از خواب بیدار شدم، کمی در رختخواب نشستم و با خود گفتم: _ وای!!! ساعت چنده؟ دیرم شده.احساس عجیبی داشتم. به اطراف که نگاه کردم؛ دختر وهمسرم نبودند. بدنم خسته و کوفته شده بود و ذهنم چیزی را پردازش نمیکرد. از جایم بلند شدم و چندین بار دختر و همسرم را صدا زدم. تمام خانه را گشتم ولی خبری از آن ها نبود. با خودگفتم: 57_شاید موقعی که خوابیده بودم، عسل درب را باز کرده و بیرون رفته.وقتی درب خانه را خوب نگاه کردم، متوجه شدم که اصال قد عسل به درب نمی رسدکه بخواهد آن را باز کند و بیرون برود. همینطور که بی هدف در خانه می گشتم، فکر کردم شاید همسرم عسل را به خانه ی پدرمبرده و خودش به سر کار رفته است. به ساعت نگاهی انداختم؛ ساعت یک ربع به شش بود. با خودم گفتم: _ وای دیرم شده! امروز صبح کارم.سریع آماده شدم و به سمت محل کار راه افتادم. در میان مسیر به مردم نگاه می کردم. اغلب مواقع، صبح ها که به سر کار می رفتم، کوچه وخیابان ها خلوت تر از امروز بودند؛ اما برایم سوال بود که چرا امروز و این وقت روز، خیابان ها این قدر شلوغ است. مرکز توانبخشی معلولین نزدیک خانه ی ما بود و سر موقع به محل کار رسیدم. زنگ مرکز را که زدم، معصومه _یکی ازهمکارانم _ درب را باز کرد. وقتی به طرف ایستگاه پرستاری مرکزرفتم؛ معصومه در حالی که پشت میز ایستگاه پرستاری مقنعه یسفید خود را مرتب میکرد و کاسهای پر از خوراکی در دست داشت، با تبسمجواب سالم مرا داد. 58حال و هوای آن جا جور دیگری دیده می شد. بعضی از بچههای معلول مثل همیشه مرتب بودند؛ از خیسی روسری بعضی دیگر از آن ها مشخص بود که تازه از حمام بیرون آمده اند؛ بعضی دیگر هم در حال خوردن چیزیبودند. انگار خیلی دیر به سر کار آمده ام که بچههامشغول خوردن صبحانه بودند.مسیر سالن را پشت سر گذاشتم و خود را به همکارانم که در انبار لباسها، در حال تاکردن لباسها بودند، رساندم. معموال عصرها و در پایان کار، لباس بچهها را تا میکردیم. برایم عجیب بود که چرا این وقت صبح لباسها را تا میکنند؟ همکارم معصومه ازپشت سرم آمد و با تعجب پر سید: _فرشیده چی شده!؟ باز اومدی؟ همکار دیگرم زهرا که درحال مرتب کردن کمد بچهها بود، از اتاق لباسها بیرون آمد. دکمههای مانتویش باز شده بود و مشغول بستن آن ها بود؛ با مقنعهی پایین افتاده، صورتی خسته و خیسِ عرق، چشمان ریزش را گرد کرد با حیرت به مننگاه کرد: _مگه تو امروز صبح کار نبودی؟! چرا باز اومدی این جا؟! _خب صبح کارم... سر کار اومدم دیگه. همکار دیگرمپوزخندی زد و نگاهی عاقل اندر صفیه به من کرد. _دختر! آخرش تو دیوانه میشی... اصال می دونی ساعت چنده؟ 59همکارانم به همدیگر نگاه کردند و با هم زیر خنده زدند. از رفتار آنها خیلی ناراحت و عصبی شدم._چرا می خندی؟ مگه کوری نمیبینی ساعت هفت ونیم هست.همکار دیگرم نزدیکمن آمد و با مالیمت گفت: _ای داد بیداد... با این کارهاش آخر همه ی ما رو به جنون میکشه.هاج و واج به نگاهشان می کردم. در ادامه حرفش گفت:_عزیزم االن ساعت هفت ونیم عصره؛ امروز صبح کار بودی. شاید امروز وقتی خونه خوابیده بودی، خوابگردان شدی. _چی؟!! دوباره به ساعت و رنگ آسمان نگاه کردم؛ چیزی یادمنمیآمد که یاد دخترم عسل افتادم. سریع به دفترپرستاری رفتم و با تلفن مرکز با خانهی پدرم تماس گرفتم اما کسیجواب نداد. دلشوره ی عجیبی به سراغم آمده بود؛ فکرم خوب کارنمی کرد و حسابی گیج و منگ شده بودم.. از همکارانمعذر خواهی کردم و از مرکز بیرون آمدم. نمیدانستمعسل را کجا گذاشتهام. _ شاید دخترمخانه ی همسایه باشد؛ یا ممکنه اونو مهدکودکبردهباشم.60ابتدا به سمت خانه ی همسایه مان رفتم و با عجله زنگ خانه را زدم. بعد از چند دقیقه از پشت درب صداییشنیدم »کیه؟« درب باز شد و سلطان خانم، پیرزنی با موهایی حناییرنگ که مقداری از موهایش از زیر روسری گل گلی اشبیرون زده بود، از خانه بیرون آمد. فوری سالم کردم؛ پیرزن با مهربانی و با باز کردن چروک های صورتش گفت: _علیک سالم فرشیده خانم. _سلطان خانم عسل این جاست؟ _نه... مگه چی شده؟! _ نمیدونم عسل رو کجا گذاشتم.پیرزن که حسابی حیرت زده شده بود، ادامه داد: _حتما خونه ی پدرته!؟ _اون جا هم زنگ زدم جواب ندادن. _نگران نباش؛ برو اون جا هم سر بزن.با اضطراب از او خداحافظی کردم؛ با خود میگفتم: _به مهدکودک سری بزنم شاید اون جا باشه.کمی که به سمت خانهی پدرم به راه افتادم، یادم آمد که این وقت روز مهدکودک تعطیل است. در میان راه هر چه به مغزمفشار میآوردم، چیزی به یاد نمی آوردم. همین باعث شده بود تا فکرهای 61زیادی بهذهنم خطور کند و نگرانی ام بیشتر شود. بقیهی راه را با اضطراب و نگرانی می دویدم تا این که نزدیک خانه ی پدرم، پایم به سنگی خورد، سکندره ای زدم و نقش یبر زمین شدم. یکیاز زانوهای شلوارم پاره شد و پایم زخمی شده بود. با هر زحمتی که بود، خودمرا جمع و جور کردم و از جایم برخواستم.
زنگ درب را که زدم، مادرم خیلی زود درب را باز کرد. همین که خواستم سالم کنم، مادرم با دیدن من: _آخه کجا بودی دختر!؟ االن وقت اومدنه؟ دخترت دقکرد. با توپ و تشر مادرم به خودم آمدم. با انبوهی از خستگی روحیوجسمی روی پله های درب ورودی خانه نشستم. تازهیادم آمد که امروز صبح کار بودم و عصر به خانه ی خودمرفته بودم؛ تا غروب خوابیده بودم و همسرم نیز در ماموریت کاری بود. مادرم کنارم نشست؛ تا همه ی ماجرا را که برایش تعریف کردم، اشک در چشمانش جمع شد. در همین لحظات بود که عسل مرا از دور دید و با خوشحالی و لبخند، خودش را به سمت آغوشمپرتاب کرد.
پایان