در دل یک صبح دلانگیز بهاری در شمال کشور عزیزمان ایران، سال ۱۴۰۵، وقتی که نور خورشید در حال تابیدن بود و نسیم دلپذیری به آرامی از میان درختان میگذشت، عاطفه، دختری ۱۸ ساله با چشمانی آبی و قلبی پر از آرزو، در حالی که با مادربزرگ و پدربزرگ خود زندگی میکرد، زیر درخت کهنسال باغ پدریاش نشسته بود. هنگامی که با چشمانش شکوفه های بهار را نگاه می کرد، در دلش برگ های پاییزی، روی زمین می ریختند و ابر های چشمانش شروع به بارش میکردند، چرا که پدر، برادر، خواهر و مادر خود را در جنگ تحمیلی بین رژیم نسل کش صهیونیستی و کشورمان ایرانِ جان، در اواخر بهار سال ۱۴۰۴
از دست داده بود.
در روزی از روز ها با غمی که در دل داشت، او دانههای گل لاله سرخ را در دستش گرفت و دستش را به سمت خاک نرم دراز کرد. ناگهان دوستش فرشته که شاعر بود از راه رسید و بعد از سلام و احوال پرسی وقتی که دید عاطفه غمگین است به او گفت: " بهاری کن دلت را دل بهار میخواهد، از خون شهیدان وطن لاله زار میخواهد،هرچقدر خواهی توانی دانهای در دل بکار، همواره علی فاطمه رخسار میخواهد"، سپس عاطفه پر از انگیزه شد و این گونه فکر کرد: " من میتوانم همچو دانه ای در بهار رشد کنم همان طور که این دانه ها می توانند رشد کنند." از فرشته تشکر و او را به ضیافت یک چای دعوت کرد.
عاطفه نمیدانست که این دانهها چه سرنوشتی خواهند داشت، اما با اشتیاق امیدوار بود که آنها روزی زنده و شکوفا شوند.او همزمان که دانه ها را در خاک می کاشت، در دلش هم دانه هایی را کاشت که این دانه ها نشان از عواطف و احساساتش برای نابودی دشمنان ایران بود.
او میدانست که به تنهایی نمی تواند این کار را انجام دهد و منظورش زدنه ضربه ای حتی کوچک به پیکر دشمنان ایران بود ولی به این جمله کاملاً معتقد بود که: من اگر بتوانم خودم را تغییر دهم، دنیایم را هم می توانم تغییر دهم.
سال ها گذشت و سالی فرا رسید که دیگر خبری از دشمنان ایرانمان نبود و ایران به قدرتی بلامنازع از هر جهت در جهان تبدیل شده بود و تمام مشکلات اقتصادی خود را در گور دشمنانش خاک کرده بود.
عاطفه با هم کلاسی اش اَمین ازدواج کرده بود و صاحب دو فرزند شده بود و اسم این دو را (وطن) و (ایران) گذاشته بود تا همواره شهادت هموطنانش و خاطرات خانواده اش را به یاد آورد و به آنها افتخار کند.
وطن و ایران ورزشکار شدند و وطن(پسر) در رشته کشتی آزاد و ایران(دختر) در رشته کاراته افتخار آفرینی کردند و مدال طلا مسابقات المپیک را به دست آوردند.
هنگام تقدیم مدال به این دو، عاطفه چشمانش بارانی شد درست مثل اولین بهار بدون خانواده اش با این تفاوت که در آن زمان در دلش فصل پاییز حاکم بود و در زمان افتخار آفرینی فرزندانش، فصل بهار.
در دنیای بیرونش دانه هایی که در بهار سال ۱۴۰۵
کاشته بود رشد کرده بودند و تبدیل به مزرعه ای پر از گل های لاله که یادآور خون شهدا بود شده بود و در دنیای درونش به تمام اهدافش رسیده بود، غم از دست دادن خانواده اش کمرنگ تر شده بود، فرزندانش مثل شکوفه های بهاری شکفته شده بودند، برای ایران و ایرانی افتخار آفرینی کرده بودند، تبدیل به خاری در چشم دشمنان کشورمان ایران شده بودند و کشورمان ایران سربلند تر از گذشته موفق به پیروزی و تسلط بر تمام دشمنانش شد.