مقدمه
در دل تاریکیهایی که زندگی گاهبهگاه به انسان تحمیل میکند، جستوجوی روزنهای برای عبور، گاه شبیه رؤیایی ناممکن به نظر میرسد. «بنبستباز» روایت زنیست که در میانهی همین تاریکیست. او با خود، گذشته، و خود دیگری که نگین نام دارد دست به گریبان است و میکوشد مسیر فراموششدهی خویش را به سوی آزادی بازشناسد. نیلوفر، زنی سیوششساله، در ظاهر یک آرایشگر ساده است؛ اما در پشت چهرهی حرفهایاش، چاهی از رنج، تنهایی، و سکوت نهفته است که گاه به وسوسهی پایان دادن به همه چیز میانجامد.
این رمان با روایت اول شخص و زبانی تلفیقی از واقعگرایی، وهم و روانشناسی، ذهن خواننده را به سفری عمیق در لایههای پیچیدهی روان انسانی میبرد؛ جایی که هیچکس یکسره قربانی یا گناهکار نیست و همهی آدمها، همچون نیلوفر، وجوه تاریک و روشن را همزمان در خود دارند.
«بنبستباز» فقط داستان یک زن نیست؛ آیینهایست برای تمام کسانی که در میانهی تنهایی، پوچی یا فشارهای بیرونی، به دنبال معنایی برای بودن میگردند. در این رمان قرار است به دور از قضاوت و با نگاهی صادقانه از افسردگی، مرگاندیشی، سوءاستفادهی عاطفی و تلاش برای رهایی بخوانیم و ببینیم که گاه نجات، از دل ویرانی آغاز میشود و در کنار تنشهای عمیق، خواهرانگی و همراهی زنانه میتواند جرقههایی از امید را در میان تاریکی روشن کند.
این رمان، با بهرهگیری از مضامین اگزیستانسیال نوشته شده است. در این رمان نه برای شخصیت اصلی و نه برای خواننده پاسخی قطعی وجود ندارد؛ بلکه قرار است جسارت پرسیدن سؤالهای بنیادین زندگی را در خواننده ایجاد کند. آیا رهایی ممکن است؟ آیا انسان میتواند از ویرانههای گذشته، خودی تازه بسازد؟
«بنبستباز» تلاشیست برای گفتوگوی صادقانه با آنانی که در درون خود، درگیر پرسشهای مشابهاند. پرسشهایی دربارهی چگونگی زیستن.