امروز جهان برایم تنگ تر شده بود. سه چهار برابر از دیروز و پریروز و گذشته، تنگ تر!
انگار که همه چیز کش بیاید.
هنوز زود است برای اینکه سرم را گرمِ خندههای صدمنیهغاز و دروغکیام کنم تا فراموشت کنم.
امروز از صبح تا الان که خورشید در حال غروب است به یادت بودم.
غمم تازه است! مثل زخمی که زانوی مارجان¹ برداشته. مثل کسی که همین چند ساعت پیش داغِ عزیز دیده است.
امید آدمی را زنده نگه میدارد.
من امید دارم، همانطور که زخمها پوست میاندازند و ترمیم میشوند، همانطور که سردی خاک سوزش قفسه سینهات را به مرور کمتر میکند...
امید دارم غمِ من هم کمکم از تازگیاش کم شود. شاید روزی از دهان بیوفتد!
مثل خودم...
خودم؟
خودم برای تو کِی از دهان افتادم؟ کِی سرد شدم؟ کِی یادت افتاد که خواستنی نیستم؟ شاید از اول نبودم!
دنیایم فعلاً شبیه یک علامت سوال پررنگ و قرمز است. یا نه، سیاه. یک علامت سوالِ سیاه!
این برای هفتمین بار است که خودم را جلوی آینه از نظر میگذرانم. نه چاقم، نه لاغر! نه زشتم، نه زیبا!
حرف که میزنم، چند گوش دیگر قرض میکنم که صدای خودم را بسنجم.
نه گوشنواز حرف میزنم، نه گوشخراش!
من از ابتدا همین بودم! ابتدا یعنی کجا؟ یعنی همان روزی که خودم را پیدا کردم. همان روزی که شناختم اطرافم و دنیایم را.
من معمولی بودم.
و کسی که تو را در گوشه قلبش جا داد و شیفته شد، همین دخترِ بسیار بسیار معمولی بود!
نمیدانم از آذر ماهِ پارسال تا آبانِ امسال چه اتفاقی رخ داده که من را نمیخواهی.
هروقت نخواستنت را به یاد میآورم، دوباره سوال میکنم «آیا از ابتدا مرا میخواستی؟ یا یک توهم طولانی بود و بس؟!» و جواب نمیگیرم.
جواب نمیگیرم چون تو نیستی. تو رفته ای. تو دیروز عصر رفتی.
مثل فیلم ها، توی یک عصر پاییزی و بارانی - در کافه دنج شهر که شاهد یواشکی هایِ بی قرارمان بود - قرار گذاشتی و قرار را از من گرفتی!
رفتی، طوری که انگار هیچوقت نبوده ای.
از من خواستی حافظهام را بازنویسی کنم، و من هم در تلاشم که همین کار را بکنم.
پس دفترم را باز میکنم و مینویسم «پنجِ هشتِ هزاروسیصدوهفتادوهشت» .
از امروز تا روزی که فراموشت کنم.
¹: مارجان به معنای مادرجان در زبان شمالی