بوی آهن و نم خاک مرطوب ،مشامش را پر کرد.
باران ریز بی وقفه می بارید و چتری از مه بر صحنه کشیده بود .
سرگرد امیر علی باقری زانو زد.
پاهایش از سرما بی حس شده بودند، اما سرمای حقیقی در قلبش ریشه دوانده بود.
نور کدر چراغ قوه پلیس روی پیکر بی جان شیما پویا لغزید.
چشم های بازش به آسمان خیره مانده بودند.
درست شبیه دو نقطه سیاه، در میان دریایی به رنگ سرخ.
خون روی سنگفرش پخش شده بود و رگه های باریکش،به آرامی در جوی های کوچک کنار خیابان ناپدید می شدند.
نفسش در سینه حبس شده بود.
-نه ... این نمی تونه باشه.
ذهنش فریاد میزد، اما چشمانش حقیقت تلخ را یادآوری
می کردند.
همین چند ساعت پیش بود که صدای شیما در گوشش می پیچید.
پر از زندگی، پر از امید.
حالا سکوت مطلق بود ، وتنها صدای قطرات باران که به آرامی روی زمین می چکید، شنیده می شد.
دستانش را با تردید روی زمین گذاشت. ناگهان چیزی زیر انگشتانش حس کرد.کاغذ کوچک و لزج، با خطوطی نامفهوم که با خون نوشته شده بودند. خم شد و آن را نزدیک چشمانش اورد. قطرات باران روی آن می ریختند، و خطوط را محو می کردند.اما یه کلمه واضح بود.مثل داغی بر جانش نشست.
ٱ....ت....ا...ق...
بغضی وحشی گلویش را فشرد.این پایان نبود، بلکه اغاز کابوسی بود که تازه شروع شده بود.
یک پیام خونین... و هزاران سوال بی پاسخ.
نمی توانست باور کند. شیما مرده بود.
اشک از چشمانش جاری شد.
اشکی از سر عشق ، اشکی از سر عذاب وجدان.
او به شیما شک داشت به او بی اعتماد بود.و حالا، برای همیشه او را از دست داده بود.
یکی از افسران پلیس به سمت امیرعلی امد وگفت : متأسفیم جناب سرگرد ما همه تلاشمونو کردیم .ولی دیگه خیلی دیر شده بود.
…..………
روزها از پی هم میگذشتند، اما برای امیرعلی، زمان در همان لحظه لعنتی متوقف شده بود.
بوی باران و خون از مشامش بیرون نمیرفت. کلمه اتاق ، مثل پتکی بر سرش کوبیده می شد، اما ذهنش یارای تحلیل نداشت.
خانه نشین شده بود ، با روحی زخم خورده، و چشمانی که خواب به انها راهی نداشت.
سرهنگ احمدی هر روز سراغش را می گرفت، و با صدایی آمیخته با نگرانی:
پاشو امیر علی ، زندگی ادامه داره ،باید دنبال قاتل شیما باشی.
اما هیچ حرفی ، هیچ استدلالی به گوشش نمی رفت. شیما رفته بود، و بخشی از وجود امیر علی را با خود برده بود.
تصاویر مثل فیلمی کوتاه از جلو چشمانش عبور می کردند.
اولین باری که شیما را دید.
اوایل، فقط یک پرونده بود.پرونده سیاه که سی سال قدمت داشت، و حالا مثل زخمی تازه سر باز کرده بود.
پدرش سرهنگ باقری، قهرمان دوران کودکیش، کسی که جانش را پای همین پرونده گذاشت.
امیر علی در آن روزهای تیر و تار کودکی، فقط دو سال داشت که مادرش چشم از جهان فرو بست..
طولی نکشید که شکوفه، زن مهربان و آرام، جای مادر را در خانه شان گرفت.
امیرعلی او را مادر صدا می زد، بی خبر از رازی که سالها بعد، چون خنجری زهر آگین بر قلبش خواهد نشست.
شانزده ساله بود که خبر شهادت پدرش را آوردند.
پدری که با چشمان نگران همیشه به او میگفت : این راه پر از خطره امیرعلی . هیچ وقت نترس.
امیر علی یاد روزی افتاد که سرهنگ احمدی دوست صمیمی پدرش پرونده را به دستش سپرد.
پرونده ای پیچیده از یک شبکه قاچاق مواد، اسلحه و اعضای بدن.
پرونده ای که سالها خاک خورده بود و حالا روی میز امیر علی قرار داشت.
-این مسئولیت بزرگیه امیر علی. پدرت تا دم آخر دنبال همین پرونده بود.
سرهنگ احمدی با نگاهی که ترکیبی از غرور و غم بود، گفت: باید این کار را به سرانجام برسونی.
دو هفته از شروع تحقیقات میگذشت، سر نخی نبود.بن بست.
تا این که یه روز سرهنگ احمدی وارد اتاقش شد.
یه نفر دیگه هم قراره تو این پرونده باهات همکاری کنه.
امیر علی در فکر یه همکار مرد بود.کسی که بتواند در این دنیای پر از خطر، شانه به شانه با او حرکت کند.اما وقتی در اتاق باز شد،زنی جوان با چشمانی نافذ وارد شد، تمام معادلاتش بهم ریخت.
سروان شیما پویا هستم.
امیر علی با عصبانیت از جا برخاست. من با زن ها همکاری نمی کنم.
شیما اما اخم به اَبرو نیاورد.با قامتی افراشته، و با نگاهی ثابت و غرور امیز که در اعماق چشمای امیر فرو رفت، گفت:
حتماً سوابق عملیاتی منو چک نکردین سرگرد. اگه این طور بود،میدونستید که آخرین مأموریتم انهدام باند قاچاق انسان در مرز غرب بود.تنها کاری که از دستم بر میومد، انجامش دادم. بدون هیچ یک از همکاران مرد.
صدایش قاطع و بی پروا بود. طوری که انگار داشت دستور صادر می کرد.نه این که توضیح بدهد.
سرهنگ که وضعّیت را دید، با آرامش، اما با قاطعیت میانجیگری کرد. امیر ، پویا یکی از بهترین هاست. سالهاست که پدرت رو می شناختم. تو می دونی چقدر بهش اعتماد داشتم، این پرونده میراث اونه.
شیما تو این پرونده متخصص و خبره ست و هیچکس بهتر از اون نمی تونه کمکت کنه.
نگاه سرهنگ التماس آمیز نبود، ولی سر شار از انتظار بود. انتظاری که امیر نمی توانست نادیده اش بگیرد.
امیر نفس عمیقی کشید.
-قبول می کنم.ولی یادتون باشه ،رئیس این پرونده منم.هیچ کاری رو بدون اجازه من انجام نمیدی. هر چیز رو که بخوای بدونی یا هر قدمی را که بخوایی برداری، باید اول به من گزارش بدی و من تأییدش کنم. مفهوم شد سروان پویا؟
صدایش سرد و برنده بود.
شیما لبخند کوچکی زد،لبخندی که بیشتر شبیه تمسخر بود تا رضایت.
-مفهوم شد، سرگرد باقری.
اما تو چشماش رگه هایی از چالش دیده می شد.
انگار داشت می گفت : ببینیم و تعریف کنیم.
………………..
یه هفته از شروع همکاریشون نگذشته بود که به اولین ماموریت رفتن.
یه تماس تلفنی ناشناس ، خبر از یه گروگانگیری در یه کارخونه متروکه در حومه شهر می داد.
قربانی دختر جوانی به نام سارا بود.
-این یه دزدی ساده نیست امیر علی.
سرهنگ با چهره جدی گفت: خانواده سارا آدمای مهمی هستن. باید سریع عمل کنیم.
امیر و شیما با تیمی از نیروهای ویژه،به سمت کارخونه حرکت کردن. سکوت سنگینی تو فضای کارخونه حکم فرما بود.
صدای باد که از لای پنجره های شکسته می وزید، بر حس ترس و اضطراب می افزود.
امیر دستور داد.
- دوتیم میشیم. تیم آلفا همراه من، از در اصلی وارد میشه . تیم بتا، با شیما، از پشت کارخونه.
شیما اخمی کرد وگفت: چرا من باید تیم بتا رو رهبری کنم؟
امیر بالحنی تند جواب داد: چون من رئیسم. شیما چیزی نگفت، اما نگاهش پر از اعتراض بود.
تیم آلفا به آرامی به سمت در اصلی حرکت کرد. امیر نفس عمیقی کشید و در رو با لگد باز کرد.صدای شلیک گلوله سکوت رو شکست.امیر و تیمش به سرعت وارد کارخونه شدن. تاریکی و گرد وغبار دید رو مختل می کرد.
صدای فریاد های ضعیف سارا از انتهای سالن به گوش میرسید.
یکی از نیروها فریاد زد: اونا سارا رو بردن طبقه بالا.
امیر دستور داد: دو نفر مراقب ورودی باشن .بقیه، دنبالم بیان.
در همین حال تیم بتا به آرامی از پشت کارخونه به سمت ساختمون نزدیک میشدن.
شیما با دقت به نقشه ای که از کارخونه داشت، نگاهی انداخت.
شیما به نیروهاش گفت: یه راه مخفی وجود داره که به طبقه بالا می رسه. از اون جا میریم.
شیما و تیمش وارد راه مخفی شدن. راهرویی باریک و تاریک که بوی نم و کپک از آن به مشام می رسید. در همین حال امیر علی و تیمش با گروگانگیرها درگیر شده بودن. تبادل آتش شدید بود . یکی از نیروهای امیرعلی زخمی شد.
آن یکی فریاد زد
-سرگرد ما به کمک نیاز داریم.
امیر علی که متوجه شده بود اوضاع وخیمه، با بی سیم با شیما تماس گرفت.
-شیما ما گیر افتادیم. سریع برید طبقه بالا.
شیما جواب داد: ما نزدیکیم. داریم از راه مخفی بالا میاییم.
شیما و تیمش به طبقه بالا رسیدن .اونا به ارامی به سمت اتاقی که صدای فریاد سارا از اون جا میومد حرکت کردند. شیما با یه حرکت سریع در رو باز کرد و وارد اتاق شد. سه گروگانگیر مسلح در اتاق بودن.اونا سارا رو وسط اتاق نگه داشته بودن و اسلحه هاشون رو به سمتش گرفته بودند.
شیما فریاد زد
- تکون نخورین، و گرنه شلیک میکنم.
گروگان ها که غافلگیر شده بودن، به سمت شیما برگشتند.
شیما با یه حرکت سریع، دو نفر از اونها را با شلیک گلوله از پا دراورد. گروگانگیر سوم سعی کرد فرار کنه، اماشیما او را با یه ضربه پا نقش زمین کرد.
امیر و تیمش به اتاق رسیدن. سارا را آزاد و گروگانگیرها رو دستگیر کردند.
امیر با لحن آرومی گفت: ازت ممنونم شیما. اگه تو نبودی معلوم نبود چه اتفاقی می افتاد.
شیما لبخندی زد و گفت: این کار تیمی بود سرگرد.
.
.