فصل اول : شهری که خواب نمیبیند. باران ناگهان شدت گرفت، انگار آسمان فهمیده باشد چیزی در این میدان نباید دیده شود. قطرهها به صورتم میکوبیدند و بوی فلز مرطوب در هوا پیچیده بود. لیانا قدمی به عقب برداشت، اما قبل از اینکه حتی فرصت کند دومین قدم را بردارد، سایهای مثل پارچهای خیس از لابهلای کوچهی باریک روبهروی میدان بیرون خزید. زمزمهی سرد بیشتر شد. این بار کلماتش را نمیفهمیدم، ولی حس میکردم آنها را در جایی عمیقتر از گوشم میشنوم — جایی در استخوانهایم. – «باید بری.» صدای لیانا آرام، ولی محکم بود. – «تو چی؟» – «من راه رفتن با سایهها رو بلدم. تو نه.» خواستم بگویم که تنها نمیگذارمش، ولی نفس کشیدن سخت شده بود. انگار خود هوا تصمیم گرفته باشد از من دور شود. سایه نزدیکتر شد. لبههایش مثل دود، ولی چگال و سنگین، روی زمین کشیده میشدند. هر بار که قطرهای باران به آن میخورد، به بخار تبدیل میشد و محو میگردید. لیانا ناگهان دستش را به سمت من دراز کرد. – «چشماتو ببند.» – «چی؟» – «گفتم ببند!» بستم. ⸻ احساس کردم زمین زیر پایم از بین رفت. نه اینکه سقوط کنم… بلکه انگار کف زمین با خودش مرا به سمت پایین کشید. حس سردی از نوک انگشتان پایم تا فرق سرم دوید. وقتی چشم باز کردم، در جایی بودم که هیچ شباهتی به میدان یا شهر نداشت. دیوارهایی بلند، ساخته از آجرهای سیاه که با خزههای بنفش پوشیده شده بودند. بوی خاک مرطوب و دود در هوا میپیچید. – «اینجا… کجاست؟» – «بینابین.» – «چی؟» – «جایی که بین دنیای شما و دنیای ماست.» میخواستم بپرسم «دنیای ما» یعنی چه، اما چیزی در نگاهش باعث شد ساکت شوم. چشمانش حالا آرام نبودند — برق وحشی عجیبی در آنها بود. ⸻ صدایی از پشت سرمان آمد. نه سایه بود، نه انسان. چیزی شبیه به پرنده، ولی با بالهایی ساخته از رشتههای دود و چشمهایی که در تاریکی میدرخشیدند. لیانا زیر لب دوباره همان کلمات ناشناخته را گفت. پرندهی دودین، آهسته عقب رفت، ولی نگاهش هنوز به من بود. – «آراد…» صدای او اولین بار بود که اسمم را میگفت، و عجیب بود که شنیدنش هم ترسناک بود و هم… دلگرمکننده. – «گوش کن. از حالا به بعد، سایهها تو رو پیدا میکنن. چون با من تماس داشتی.» – «خب این یعنی چی؟» – «یعنی تو جرقه شدی.» نفهمیدم «جرقه» یعنی چه، ولی از نگاهش پیدا بود که چیزی بسیار بدتر از یک لقب ساده است. ⸻ ناگهان لرزشی در زمین پیچید. لیانا سرش را بالا گرفت، چشمهایش کمی جمع شد. – «دیر شد…» – «چی دیر شد؟» جواب نداد. فقط دستم را گرفت و دویدیم. کوچههای این «بینابین» پیچ در پیچ بودند. هر بار که پیچ میخوردیم، حس میکردم فضا تغییر میکند — گاهی دیوارها از چوب پوسیده بودند، گاهی از سنگی براق که تصویر ما را کج و شکسته نشان میداد. یکبار به عقب نگاه کردم. سایهای بزرگ، بزرگتر از همهی سایههایی که تا حالا دیده بودم، در حال تعقیب ما بود. این یکی شکل واضحتری داشت — شبیه انسانی با ردایی بلند، اما صورتش… فقط یک حفرهی سیاه. – «لیانا…» – «نگاه نکن! اگه به چشماش نگاه کنی، همهچی تمومه!» ⸻ بالاخره به دری رسیدیم. در، چوبی بود و با یک قفل آهنی بزرگ بسته شده بود. لیانا دستش را روی قفل گذاشت و زیر لب چیزی زمزمه کرد. قفل مثل شمع در آتش ذوب شد. – «برو!» – «تو چی؟» – «برو، آراد! این طرف امن نیست، ولی اون طرف… شایدم باشه.» دویدم و از در گذشتم. برای یک لحظه، همهچیز تاریک شد. وقتی دوباره دیدم، خودم را وسط اتاق کوچک خودم دیدم. صدای باران هنوز میآمد، اما این بار… صدایی دیگر هم بود. زمزمهای سرد. از گوشهی تاریک اتاق. چرخیدم. یک جفت چشم سیاه، بیصورت، در تاریکی شناور بود. و صدایی که گفت: – «جرقه… پیدات کردم.»