فصل اول
دختری شانزده ساله بودم پر از شور و شوق جوانی سر مست زندگی و رقص و آواز و دلدادگی مثل پرنده ی سبک بالی بودم که به هر جا سرک میکشیدم و به هر چیزی نوکی میزدم توی ورزش علاقه ای عجیب به ژیمناستیک داشتم و همیشه برنامه های نادیا کومانچی رو نگاه میکردم بدن نرمی داشتم و به رقص علاقه ی زیادی داشتم شعر رو با عشق گوش میدادم و کلماتس رو میبلعیدم . خلاصه که دختر فوق العاده بازیگوشی بودم که دوچرخه سواری موتور سواری و رانندگی رو خیلی زود یاد گرفته بودم .
بله من این دختر سر مست زندگی شانزده سال بیشتر نداشتم که جنگ شروع شد ما هنوز معنی جنگ رو نمیدونستیم نه تنها من بلکه هیچکس معنی جنگ رو نمیدونست هیچکدوم درکی از جنگ نداشتیم از اواخر شهریور میشنیدم که جنگ شده ولی اصلا فکر نمیکردیم این مسئله رو به چشم ببینیم اول مهر ماه بود و من مدرسهام رو تازه عوض کرده بودم و برای اینکه اولین روز مدرسه دیر نرسم دو روز قبل برای پیدا کردن محل مدرسه رفتم تا محل رو یاد بگیرم روز اول مهر صبح زود با ذوق و شوق فراوان از خواب بیدار شدم و دست و صورتی شستم و لباسهایی رو که شب قبل اتو کشیده بودم و صاف و مرتب آویزون کرده بودم از جا رختی بیرون کشیدم ، فرم مدرسه ی من تشکیل میشد از یک سارافون سورمه ای و بلوز سفید که من خیلی دوسش داشتم و حسابی به من میومد، به قول آقا جونم توی اون لباس خانم می شدم لباس پوشیدم و به طرف مدرسه راه افتادم برادر کوچیکم تازه میرفت کلاس اول ابتدایی و من برای اون هم شور و شوق داشتم ته تغاری خونه بود و همه دوسش داشتیم مدرسه مهرداد سر راه مدرسه من بود اون روز رو من پیاده از سر پل نادری یا همون پل چهارم راهی مدرسه شدم آخه حد فاصل خونه ما با مدرسه پل بود که روی رودخونه کارون زده بودن هوا لطیف و دلچسب بود و حس قشنگی به من میداد ، پرنده هایی که به عشق غذا و نون خشکی که مردم براشون میریختند بلوایی به پا کرده بودند که قابل توصیف نیست کمی روی پل موندم تا تمام اون زیبایی و لطافت رو به رگهام انتقال بدم چه حس قشنگی بود پرنده ها برای گرفتن نون خودشون رو به آب و آتیش میزدن و تا نزدیک آدمها پایین میومدن چقدر زیبا بود اون منظره ، از بین این همه زیبایی گذشتم و به طرف مدرسه رفتم روز اول بازگشایی مدرسه بود و قاعدتا درسی در کار نبود. روز اول معمولا اختصاص داشت به کلاس بندی و کلاسهای ما رو مشخص میکردن و من برای اینکه بدونم کدوم یک از دوستهای قدیمی در اون مدرسه ثبت نام کردن بی تاب بودم وقتی به مدرسه رسیدم هنوز خبری از صف کشیدن نبود دنبال دوستام گشتم کسی رو ندیدم کمی افسرده شده بودم که نکنه کسی نباشه ، که صدای زنگ مدرسه بلند شد و همه به صف شدیم ناظم مدرسه اومد و خودش رو به بچه ها معرفی کرد و کلی حرف زد که من از بس بازیگوش بودم هیچکدومش رو نفهمیدم و همش دنبال پیدا کردن دوستام بودم کلاس من مشخص شد و همه بچه ها به کلاس رفتیم انجام این تشریفات تقریبا تا ساعت ۱۰ طول کشید و تا من به کلاس رفتم و خواستم اطرافم رو بشناسم زنگ پایان رو زدن و ما به طرف حیاط مدرسه سرازیر شدیم که در همین موقع با یک صدای مهیب سر جای خودمون خشک شدیم نمیدونستیم صدا از کجا میاد همه گوشهاشون رو گرفته بودن و هم زمان جیغ میزدیم این صدا به قدری وحشتناک بود که تفسیرش واقعا سخت و غیر ممکنه صدا به قدری بلند بود که پرده گوشها رو پاره میکرد و باعث شد که تمام پنجره های مدرسه بشکنه و توی سر ما فرو بریزه ما نمیدونستیم جریان چیه و چه اتفاقی داره میوفته وحشت زده به طرف خیابون میدویدیم و دنبال جایی بودیم که خودمون رو قایم کنیم من به طرف ی ماشین رفتم ولی دیدم که دو تا پسر اونجا قایم شدن و از اونجایی که حجب و حیا رو به ما تلقین کرده بودن حاضر نبودم با ی پسر زیر درخت یا کنار ماشین باشم پس ترجیح دادم بیام کنار رفتم به طرف ی درختی که اونطرف خیابون بود باز دیدم جای مناسبی نیست مستاصل و وحشت زده در یکی از خونه ها رو زدم که ی دختر دیگه هم وحشت زده با من در می زد صاحب خونه در رو به روی ما باز کرد از دیدن اون بیشتر وحشت کردیم بنده ی خدا از ترس موهاش سیخ شده بود و انگار که برق بهش وصل کرده بودن ما رو برد داخل خونه و اونجا فهمیدیم که جنگ شده ولی باز هم معنیش رو نمیدونستیم اونجا بود که من به یاد برادرم افتادم که مدرسه بود و نمیدونستم کسی به فکرش هست یا نه پس هراسون به طرف خونه رفتم و تمام راه رو با قدرت میدویدم خیابون به قدری شلوغ و در هم ریخته بود که هر کس هر کاری میخواست میکرد ماشین ها با بی نظمی ترافیک درست کرده بودن ولی من پیاده میدویدم به طرف مدرسه برادرم بلاخره رسیدم به خیابون مدرسه اش و دیدم که شوهر خواهرم برادرم رو بغل کرده و از مدرسه آورده و داره با خودش میبره خونه دست من رو که از ترس می لرزیدم گرفت و با هم به طرف خونه رفتیم رنگ میت پاشیده بودن تو صورتم کلمات از دهنم به سختی بیرون میومد وقتی رسیدیم خونه جو خونه رو هم نامناسب دیدیم همه ترسیده بودم و دنبال راه چاره می گشتن می گفتن چند جای اهواز رو زده ولی هنوز اطلاعات دقیقی نداشتیم .
از اون روز به بعد رنگ زندگی من عوض شد از اون روز دیگه برای من ۱۶ ساله شور و حال تموم شد همه ناراحت و نگران بودن و توی شهر شایعات عجیب و غریب زیادی بود مثلا میگفتن که سربازای عراقی به دخترها دست درازی میکنن و این باعث وحشت من و دیگران شده بود از اون روز من توی خونه هم با لباس کامل بودم شلوار لی و بلوز می پوشیدم و چادرم همیشه کنارم بود حتی شب که میخواستم بخوابم با شلوار لی و بلوز میخوابیدم و چادرم بالای سرم بود وقتی رسیدم خونه تازه فهمیدم که اتفاقی که تو مدرسه افتاد فقط شکستن دیوار صوتی بوده و بمب نبوده ترس و وحشت من و بقیه بیشتر شد که اگر این بمب نبوده پس بمب چطوره و چه وحشتی به وجود میاره همه به فکر چاره بودن .خواهر بیچاره من تازه زایمان کرده بود و خونه ما بود حسابی وحشت زده بود هر بار که هواپیما میوند تا چند ساعت با اون درگیر بودیم تا جیغ و گریه اش رو ساکت کنیم بچه اش رو بغل میکرد و گوشه دیوار پناه میگرفت و جیغ میزد .تقریبا هر روز دیوار صوتی توسط هواپیماهای عراقی شکسته می شدو ما باید اون صدای مهیب رو تحمل میکردیم ، چند بار هم بمب ریختن سر شهر و چند محل و خونه رو با خاک یکسان کردن
ولی خبرهای بدتر مال آبادان و خرمشهر بود که میگفتن عراقیها اونجا رو گرفتن و مردم همه فرار کردن و فقط مردها برای محافظت از شهر موندن به همین دلیل مردهای ما هم اصرار به رفتن زنها و دخترها داشتن ولی ما نمیخواستیم اونها رو تنها بزاریم حالا پنجم مهر ماه بود و چندین نقطه ی اهواز رو زده بودن و چند بار دیوار صوتی شکسته شده بود عموی بیچارهی من مرغداری داشت و برای خرید دونه برای جوجه هاش به اهواز اومده بود که بمب میندازن و مورد اصابت ترکش قرار می گیره چند جای بدنش ترکش خورده بود و راهی بیمارستان شده بود. این برای من خیلی سخت بود بیمارستان فضای خوبی نداشت و تمام اتاقها مملو از بیمار و زخمی بود پدر و مادرم مرتب بهش سرکشی میکردن و میگفتن دو جای بدنش ترکش خورده که یکیش توی شکمش بود. عموم وضعیت خوبی نداشت دو هفته گذشت و از اتمام جنگ خبری نبود و ما هر بار که آژیر به صدا در میومد با وحشت و هراس به زیر زمین خونه همسایه پناه میبردیم شبها چراغ روشن نمیکردیم و تمام پنجره ها رو با چسب ، چسب کاری کرده بودیم که اگر دیوار صوتی رو شکست نریزه توی سرمون هفته دوم جنگ بود که انبار مهمات رو که پشت ایستگاه راه آهن اهواز بود زدن و مثل بارون از آسمون گلوله و ترکش میومد پایین وحشت عجیبی به جون مردم افتاده بود خونه ما فاصله چندانی با انبار مهمات نداشت و وقتی که بعد از چندین ساعت صدای انفجارها به پایان رسید از پشت بوم خونه کلی براده آهن و ترکش و پوکه ی تیر و .... جمع کردیم وحشت اون روز قابل توصیف نیست اولش که فکر می کردیم ارتش صدام وارد شهر شده و الان که سربازهاش با بی رحمی خونه ها رو به رگبار ببندن و وارد خونه ها بشن چشمهای مردم از نگرانی و وحشت از حدقه بیرون زده بود وقتی که انفجار انبار مهمات به پایان رسید فهمیدیم که بیمارستان به کمک نیاز داره من و مادرم برای کمک به عمو راهی بیمارستان شدیم و وضعیت اسفناکی رو دیدیم که اشک به چشممون آورد بیماران که از درد به خودشون میپیچیدند با اون صداهای وحشتناک بیشتر ترسیده بودن و اشهد خودشون رو خونده بودن همه بیمارها رو به حیاط بیمارستان منتقل کرده بودن چون فکر میکردن ممکنه که ساختمون بیمارستان رو سر بیمارها خراب بشه نمیدونستند که انبار مهمات رو زده فکر میکردم ارتش عراقی ها وارد شهر شده اون روز دختر عموم هم اونجا بود آخه خانواده عموم دزفول زندگی میکردن و اون با تلاش زیاد موفق شد که پدرش رو به تهران انتقال بده وقتی خیالمون از عمو راحت شد به خونه برگشتیم توی این فاصله برای دخترها توی مسجد محل کلاس هنرهای رزمی گذاشته بودند و از اونجایی که من خیلی پر شور بودم توی این کلاسها شرکت کردم و هر روز صبح به کلاس میرفتم و آموزش باز و بسته کردن اسلحه ژ۳ و سینه خیز رفتن رو میدیدم ولی مردها هم بیکار ننشسته بودن و تصمیم گرفته بودن که زنها باید برن به همین دلیل همه خانواده دور هم جمع شدن و اعلام کردن که ما رو به رامهرمز خونه یکی از بستگان ببرن خانواده ما همه ماشین داشتن ولی بنزین کم بود و نمیتونستن برای ماشینها بنزین گیر بیارن بابا با مصیبت چند لیتر بنزین به اندازه ای که ما رو تا رامهرمز برسونه پیدا کرد و همه رو که شامل خاله هام خواهر و برادر و دایی ها میشد جمع کرد و با ماشین به رامهرمز منتقل کرد هر کس ماشین داشت با چند لیتر بنزین خانواده اش رو راهی کرد که از شهر برن دو تا از بستگان برای ما خونه خالی کردن و ما همه توی اون دو تا خونه مستقر شدیم تعداد ما زیاد بود و به همین دلیل ما و یکی از خاله ها رفتیم خونه یکی از دوستان خالم که دکتر بود و دو تا از
اتاق هاش رو برای ما خالی کرده بودن دو ماه رو به سختی توی رامهرمز بودیم جنگ از یک طرف رونق بیشتری و شلعه میکشید و از طرف دیگه به دلیل کمبود آب و نبود امکانات بهداشتی بیماری وبا و شبه وبا هم شایع شده بود و خیلی ها رو درگیر کرده بود از جمله داداش کوچیکه من رو که وحشت جنگ و صداهای ناشی از آن جوری بهش غلبه کرده بود که خود به خود جیغ میکشید و با هراس از خواب می پرید و غذا نمیخورد و از سرویس بهداشتی به سختی استفاده می کرد و خیلی وسواسی و بد دل شده بود دکتریی که خونشون بودیم تشخیص دادن که احتمال زیاد شبهه وبا گرفته و باید به شهر بزرگتر نقل مکان کنیم و به بیمارستان مراجعه کنه و طبق دستور دکتر باید هر چه زودتر از رامهرمز میبردیمش مادرم تصمیم گرفت که به اصفهان ببرتش از اونجایی که مردها اهواز بودن و شهر رو رها نکرده بودم باید پدر رو در جریان وضعیت قرار میدادیم اون موقع ها همه چیز به این راحتی نبود برای ی تماس تلفنی کلی باید توی صف تلفن میایستادیم بلاخره مادر با پدرم تماس گرفت و بهش گفت که ته تغاری وبا گرفته و باید بره اصفهان پدرم با عجله برای بردن داداشم به رامهرمز اومد و ما رو همونجا گذاشتن و خودشون به اصفهان رفتن همون روز اول که به اصفهان میرسن بعد از پیاده شدن از اتوبوس میرن به طرف شهر که از جلو ی رستوران رد میشن و همونجا برادرم بعد از یک هفته درخواست غذا میکنه پدرم زود براش سفارش غذا می ده و میخوره بعد راهی بیمارستان میشن که دکتر اونو معاینه و تشخیص ضعف زیاد میده نه وبا و با ی مداوای جزیی خوب میشه . بعد از اون پدرم با ما تماس گرفت که بریم اهواز و وسایل جزیی جمع کنیم و بریم دنبال اونها اصفهان خواهر بزرگم که خانواده شوهرش اصفهانی بودن رفته بود اصفهان و اونجا مشغول کار شده بود ولی همسرش همچنان اهواز بود . من شانزده ساله و خواهرم که هیجده سال داشت و برادرهای کوچیکترم برگشتیم اهواز و یکی از بدترین روزهای زندگیمون رقم خورد