به نام خدایی که قلم به دست اوست
پاداش
مقدمه
آدم ها همه در یک احساس مشترک هستن و اون حس تنها بودنه و ترس هایی که شاید اغلب اونا واهی بودن ؛ ترس از دست دادن ترس از بی پولی و محتاج شدن و ترس از پذیرفته نشدن ؛ و این ترس ها بعضا گذشته ی ما رو خراب وزمان حال رو ناامید کننده می سازن
تو نیازی نداری که به فکر فردا باشی امروز برای تو کافیست امروز رو با خوشی و شغف زندگی کن ؛فردا از کجا خواهد آمد ؟ از همین شعف امروز تو وفردا برایت شعف بیشتری خواهد داشت آن زمان تو کلید خوشبختی رو داری ؛ کلیدی که قفل تمام در های خوشبختی را می گشاید ؛
داستان من از یک شب یلدا شروع شد ؛
توی آشپزخونه داشتم انار دون می کردم اونشب همه خونه ی مادر شوهرم مهمون بودیم این رسم هر سال ما بود ؛ اما یکی دوسالی بود که مادر جون توان پذیرایی از همه ی ما رو نداشتن این بود که تصمیم گرفته بودیم هر کس غذایی درست کنه و بساط شب یلدا رو بین خودمون قسمت کردیم و حالا آماده می شدیم که به بهانه ی این شب دور هم جمع بشیم ؛
تلفن خونه زنگ خورد با دست اناری خیلی با احتیاط گوشی رو برداشتم فرهاد بود گفتم : جانم ؟ با مهربونی گفت : چطوری عزیزم ؟ حاضر شدی ؟ گفتم : آره دیگه چیزی نمونده تو کجایی ؛ داره دیر میشه ؛ خندید و گفت: دلم برات تنگ شده بود طاقت نداشتم فکر کردم تا می رسم خونه صداتو بشنوم ؛ تو حاضری ؟
گفتم : آره فقط باید انار ها رو بریزم توی ظرف کار دیگه ای ندارم ؛ چیه فرهاد به نظر میاد حالت خیلی خوبه چی شده خوشحالی مهربون شدی ؟ حالا دلت برای من تنگ میشه ؛ گفت : ای بی چشم رو خودت می دونی که چقدر دوستت دارم معلومه که دلم برات تنگ میشه ولی توقع نداری که همیشه حال گفتنش رو داشته باشم ؛من نزدیکم دیگه دارم میرسم چیزی نمی خوای بگیرم ؟ گفتم: نه عزیزم فقط باید شیرینی بگیریم که اونم سر راه می خریم ؛
البته که فرهاد یک وقت هایی همینطوری برای من زبون می ریخت ولی اونشب یک طور دیگه ای با من حرف زد که یکم تعجب کردم ؛ خب من خیلی براش فداکاری کرده بودم ؛ابرویی بالا انداختم و آروم زیر لب گفتم :
خب نسرین بالاخره کارایی که کردی جواب داد ؛ کم پیدا میشه توی این سن و سال مردی هنوز عاشق زنش باشه ؛با یک حس رضایت برگشتم سر دون کردن انارها ؛ و مثل دختر بچه ها غرق رویا شدم و با لذت به اون دونه های قرمز و براق نگاه می کردم که ازلابلای انگشتانم میریختم توی کاسه ؛ که دوباره زنگ تلفن به صدا در اومد, این بار دستم رو شستم و گوشی رو برداشتم و گفتم جانم عزیزم ؟؛ هاله دخترم بود ؛ سلام کرد و با عجله ادامه داد : مامان جون مطمئنی من چیزی نیارم ؟ بد نیست ؟ گفتم : نه مادر چه بدی داره من شام برای ده ؛ دوازده نفر درست کردم انارم دون کردم ؛ بابات داره میاد سر راه هم شیرینی هم می خریم ؛بسه دیگه چه خبره مگه ؟ گفت : نه اینطوری ناراحتم بزارین من شیرینی رو می خرم گفتم : چه بدی داره؟ ما یک خانواده ایم اصلا میگم تو خریدی سخت نگیر ؛راهت دوره تا برسی دیر میشه ؛
گفت : آخه دلم نمی خواد جلوی مادر امیرحسین کسی چیزی بهم بگه ؛گفتم :واقعا ؟ مادر امیرحسین هم با شما میاد ؟ گفت : آره دیگه مامان جون ؛ گفته بودم بهتون ؛ تنها بودمن و امیرحسین اصرارش کردیم اونم از خدا خواست ؛ گفتم : باشه مادر اشکال نداره من باقالی پلو با ماهیچه درست کردم ؛ همه چیز هست عمه هاتم زودتر رفتن و میز یلدا رو چیدن ؛ تو نگران نباش قربونت برم خودم مواظب هستم بهش بد نگذره ؟ گفت : مامان جون امروز آریا یکم حال نداره منو کلافه کرده اصلا از بغلم پایین نمیاد به خدا از کت و کول افتادم ؛ به خاطرهمینم نتونستیم یک چیزی درست کنم ؛ آریا رو میدم به شما من خودم مراقب مامان امیرحسین هستم ؛ بزارین من امشب خوش بگذرونم ؛ گفتم : باشه عزیزم من هستم نگهش می دارم ؛ خیالت راحت ؛ هاله جون پشت خطی دارم زودتر راه بیفت دیر نیای ها ؛
هومن پسر بزرگم بود فورا گفت : چه خبره مامان چقدر حرف می زنین مگه نمی خوای راه بیفتین ؟ گفتم : چرا عزیزم بابات الان می رسه و میایم تو اونجایی ؟ گفت : نه ما هم الان داریم از خونه بیرون میریم می خواستم بهتون بگم من باقلوا گرفتم چیز دیگه ای لازم نیست ؛ می خواین دوتا مرغ سوخاری بگیرم ؟ گفتم : نه عزیز دلم قربونت برم لازم نیست من برای همه غذا درست کردم شما ها زودتر بیاین ؛
هومن چهار سالی می شد ازدواج کرده بود و هاله دخترم با اینکه دوسال از اون کوچکتر بود شش سال پیش ؛ و حالا یک پسر نه ماهه داشت که تمام امید زندگی من بود ؛ و هر لحظه برای دیدنش دلم پر می کشید ؛
انار ها روریختم توی ظرف و درشو بستم و رفتم سراغ حامد بچه ی آخرم که داشت با کامپیوترش کار می کرد ؛ زدم به دراتاق و گفتم : حامد جان حاضری مادر؟بابات داره می رسه ؛
و در رو باز کردم و رفتم توی اتاق ؛ یکم سرشو حرکت داد و گفت : من نمیام ؛ گفتم : عزیز دلم برای چی ؟ تو رو خدا دلمو خون نکن تو نباشی بهم خوش نمیگذره ؛ خودت می دونی ؛ گفت : مامان خواهش می کنم منو بی خیال شو ؛ کار دارم تموم نشده و فردا باید تحویل بدم ؛ گفتم: پس منم نمیرم راست میگم اگر تو نیای منم نمیرم چون دلم پیش تو می مونه ؛ بابات خودش بره هومن و هاله هم که هستن ؛ گفت :قربونت برم اینطوری نکن مامان قشنگم ؛می دونی که نمی خوام با بابا بیام؛ گفتم : نمی دونم چرا داری با بابات اینطوری می کنی ؟ خب اگر چیزی هست به منم بگو ؛ یک فکری کرد و گفت : باشه باشه تسلیم ؛ شما برو من کارم که تموم شدیک تاکسی می گیرم و خودم میام راهی نیست تا خونه ی مادر جون ؛ گفتم :آخ پسرم قربونت برم بهم بگو چی شده ؟ تو چرا از بابات دلخوری ؟ مگه چیکارت کرده ؟ گفت : مامان میشه راحتم بزارین ؟
گفتم : عزیز دلم کاش به منم می گفتی از چی ناراحتی من نمی تونم ناراحتی تو رو ببینم ؛ گفت : نه چیزی نیست فکر شو نکنین ؛ گفتم : باشه پس توام قول بده زود بیای چشم انتظارم نزار ؛ همه اونجا جمع شدن خوش میگذره ؛ گفت :فداتون بشم وقتی میگم میام ؛ میام دیگه ؛
تا من لباسم رو عوض کردم زنگ در خونه رو شنیدم و فهمیدم فرهاد رسیده رفتم آیفون رو زدم وفورا قابلمه رو توی یک دستمال بزرگ گذاشتم و گره زدم و ظرف انار رو کردم توی یک کیسه و گذاشتم جلوی در بعد مانتوم پوشیدم و نگاهی به صورتم کردم و یکم دیگه کرم پودر زدم و روژ گونه و یک روژکم رنگ هم به لبم زدم ولی فرهاد بالا نیومد ؛ از پنجره ی یکی از اتاق خواب ها بیرون رو نگاه کردم کنار ماشینش ایستاده بود و با تلفن حرف می زد ؛ صورتش خندون بود ؛ خواستم برم پایین ولی فکر کردم شاید بخواد لباسش رو عوض کنه بازم منتظر شدم ؛ تا بالاخره اومد بالا و بی مقدمه بغلم کرد و بوسید و گفت :چه خوشگل شدی ؛ حاضری ؟ من اینطوری تو رو با خودم جایی نمی برم ؛ به خدا چشمت می کنن ؛
گفتم :وای مگه دیگه چیزی ازم مونده ؟ کجام رو چشم بزنن ؛ برو چاخان نکن ؛ آره بابا من خیلی وقته حاضرم ؛ گفت : دست و صورتم رو بشورم و پیرهنم رو عوض کنم رفتیم ؛ پرسیدم: این همه وقت با کی حرف می زدی ؟ گفت : حامد کجاست مگه نمیاد ؟ گفتم: یکم دیگه کار داره ولی میاد ؛ ازت پرسیدم با کی حرف می زدی ؟ همینطور که میرفت بطرف دستشویی گفت :با حیدر ملازاده ؛ عزیزم؛ گفتم: از کی تا حالا ملازاده موبایل داره ؟ گفت : موبایلش کجا بود ؟ از خونه اش زنگ زده بود فردا قراره یک بار بیاد باید هماهنگ می کردیم ؛ یکم خل و چله تا بخوای حرف حالیش کنی پدرت در اومده ؛
و بالاخره ما راه افتادیم بطرف خونه ی مادر جون ؛دلم پیش حامد مونده بود ولی می دونستم که اصرار بیشتر عصبانیش می کنه ؛ وقتی نشستم توی ماشین بوی عطر زنونه به مشامم خورد؛ دو بار بلند بو کشیدم؛
انگار فرهاد متوجه شده بود چون تا اومدم حرفی بزنم گفت : صندلی عقب رو نگاه نکردی ؟ برگشتم و دیدم چند شاخه گل مریم اونجاست با خوشحالی گفتم : تو برام گل خریدی ؟ واقعا ؟ دستت درد نکنه چه بوی خوبی هم میده ؛ باور کن فکر کردم عطر زنونه اس بلند خندید و گفت : آره بابا ؛من همینطور که قربون صدقه ی تومیرم زن ها رو سوار می کنم و باهاشون لاس می زنم و پیاده میشن میرن ؛ توهنوز دست از این کارات بر نداشتی ؟ دیوونه ای به خدا ؛ گفتم : وای فرهاد چرا نیاوردی بزارم توی خونه الان اینو ببریم که مادر جون فکر می کنه برای اون خریدیم ؛ گفت : خب بزار توی ماشین باشه ؛ این ملازاده وقت و بی وقت سرش نمیشه اونقدر حرف زد که فراموش کردم بیارم بالا ؛
یک نفس راحت کشیدم که من اشتباه کردم ؛ گفتم : به چه مناسبت برای من گل خریدی ؟نگاه عاشقانه ای بهم کرد و گفت : نسرین باور نمی کنی که خیلی دوستت دارم ؟
واقعا با کلام نمی تونم بگم چقدر از محبت ها و فداکاری های تو ممنونم و محاله بتونم جبران کنم این روزا هر کجا که میرم همش به فکر تو هستم ؛حالا که بچه ها همه بزرگ شدن حامدم که هست و نیستش فرقی نمی کنه؛ باید یک مسافرت درست و حسابی با هم بریم ؛ من این بار رو تحویل بگیرم و حساب و کتابشو روشن کنم حتما می برمت یک جای خوب که خستگی این همه سال از تنت بیرون بیاد ؛ گفتم : نمیشه ؛تو حامد رو به حساب نمیاری ولی من مادرم نمی تونم بچه ام رو تنها بزارم ؛ گفت : ای بابا به خدا لوسش می کنی مرد گنده شده تو هنوز داری باهاش مثل بچه ها رفتار می کنی ؛ گفتم : هرچقدر هم بزرگ بشن بازم برای من بچه ان ؛ نمی تونم تنهاش بزارم ؛ دست منو گرفت توی دستشو و با مهربونی فشار داد و گفت : همچین میگی بچه انگار نه انگار حامد بیست و سه سالشه ؛ ول کن دیگه بزرگ شده همش حامد ؛همش هاله ؛همش هومن ؛ پس من چی ؟
گفتم :تو به بچه های خودت حسودی می کنی ؟ خب اونا بچه های توام هستن؛ واقعا نگران حامد نمیشی ؟ گفت : نه ؛ چرا بشم ؟ماشاالله هیکلش از من درشت تر و عقلشم از همه ی ما بیشتر؛گردنشم که تبر نمی زنه ؛ این تویی که داری سخت می گیری ؛ ولش کن بزار بزرگ بشه ؛ هنوز یک بچه ی بی ادب و بی نزاکته که نیومد جلو یک سلام به باباش بکنه تو فکر می کنی نمی فهمم ؛ گفتم : تو رو خدا امشب از این بحث ها نکن باز به درازا می کشه ؛ اون روز بهت گفتم نمی دونم چرا حامد از دست تو دلخوره اهمیت ندادی و باهاش حرف نزدی از دلش در بیاری ؛ خب برو ببین بچه چشه ؟ گفت :من با کسی حرف نمی زنم اگر دردی داره خودش باید بیاد پیش من ؛ همین حامد یک موذی هست که دومی نداره ؛ هیچ مرگش نیست پول بهش بدم خوب میشه الانم ندارم بزار بار رو خالی کنیم خودت می ببینی که اسکناس رو ببینه حالش خوب میشه ؛ تو این جرثومه ها رو نمی شناسی ؛
گفتم : وای فرهاد اینطوری حرف نزن ؛ به خدا تنم می لرزه وقتی تو در مورد بچه ی خودت از این حرفای زشت می زنی دلم آتیش می گیره ؛ از دست زبون تو آخه یک پدر به پسرش میگه جرثومه ؟
گفت : باشه باشه امشب شب عشقه این شیرینی فروشی خوبه بزار نگه دارم و از همین جا بخرم ؛ فرهاد با محبت خاصی که تا اون موقع ندیده بودم دست منو توی دستش نگه داشت و حتی وقتی پیاده شدو شیرینی و یک کیک بزرگ خرید و برگشت دوباره دستم رو گرفت و با همون وضع دنده عوض کرد ؛ و در حالیکه حالت عاشقانه ای به خودش گرفته بود گفت : نسرین باور کن که هیچ زن و شوهری رو ندیدم بعد از این همه سال اینطور عاشقانه همدیگر رو دوست داشته باشن ؛
ادامه دارد