ترس، احساسی پویا که از ابتدای خلقت تا کنون دوشادوش ما رشد و پرورش یافته. درون وجود هر فرد ترسی نهفته است که از رویارویی با آن گریزان است.
بعضی ها می پندارند که ترس نشان از بزدلی است؛ اما باید بگویم چنین نیست، ترس راز عمر طولانی است، احساسی که ما را از شرایط خطر آگاه می کند و همچون قلادهای بر گردن نفس است تا جان را ز کف ندهد. حال سوالی پیش میآید، پس شجاعت چیست؟ در پاسخ باید گفت شجاعت به معنای نترس بودن نیست، این معنای اشتباه نسل هاست که در افکار مردم ریشه دوانده، و اکنون من اینجا هستم که معنای واقعی آن را شرح دهم.
چند سال پیش، زمانی که تازه به وادی ۸ سالگی گام نهاده بودم، وجودم سرشار از احساس بزرگی و شجاعت بود؛ حداقل این چیزی بود که آن زمان میپنداشتم. به اصرار توانستم اتاقی در خانه سه خوابهمان را به تصاحب در آورم. اتاقی با دیوارههای سفید رنگ، کوچک اما دنج، تختم در گوشه ای از اتاق ـ جایی که دیوارهها زمین سرد و سنگی را لمس میکرد - گذاشته شده بود. اتاق تنها یک پنجره داشت، منظرهای که آسمان خراش های شهر در آن خودنمایی می کردند. از میان این سازه ها، نور خورشید به سختی میتوانست به اتاق من برسد؛ اما برای من مهم نبود، چراکه من می خواستم تنهایی سر به بالین بگذارم. ساعت ها گذشت و من همچنان محو منظره اتاق بودم.
ناگهان، صدای در همچون طناب مرا از عالم رویا به حقیقت سرد و تلخ کشاند، مادرم بود. در را باز کرد و به سمتم آمد. لبخندی زیبا به لب داشت، لبخندی که زیر نور چراغ زیباییاش دوچندان می شد. دست هایش را به سمت من دراز کرد، دست هایش گرم بود. مرا از زمینی که اکنون در تصاحب من بود جدا کرد، سپس لب به سخن گشود: «خب! آقا کوچولوی ما دیگه نمی خواد بخوابه؟!»
چنان غرق در افکار شیرین اتاق بودم که متوجه تاریک شدن هوا نشدم؛ اما من هنوز رویاهای دیگر در سر داشتم پس با صدایی محکم گفتم: «نه! هنوز می خوام بیدار باشم! نمی خوام بخوابم!»
مامان بی توجه به حرف های من، مرا به دل تخت گرم کرمی رنگم سپرد. دستی بر سرم کشید و سوالی دیگر پرسید: «هنوزم می خوای تنهایی بخوابی؟!»
با صدایی رسا جواب دادم: «آره!»
مامان بوسه بر زبر ابروانم زد و به سمت در رفت. رفتنش را دیدم. جدایی از او سخت بود؛ اما برای رویای شیرینم می بایست تحمل میکردم. در را گشود. دستش را به سمت کلید تنها خورشید اتاقم برد، نیم نگاهی به من انداخت و سپس چراغ را خاموش کرد. در بسته شد. با رفتن فروغ، رنگ از چهره اتاقم برکشیده شد، گویی سیاهی مطلق همه چیز را به درون خود بلعیده. از ترس پتوی قرمز رنگم را تا گریبانم بالا کشیدم و چشمانم را از تاریکی اتاق، به پشت پلک هایم پناه دادم؛ اما آنجا از اتاق هم تاریکتر بود. ناخواسته به پهلو چرخیدم تا خود را در آغوش مادر جای دهم؛ اما او آنجا نبود. قلبم به تپش افتاده بود و بی امان یکی پس از دیگری می تپید، بغضی خفه کننده گلویم را گرفته بود گویی بدنم هم به مثابه روحم وحشت را تجربه میکرد.
چشمانم را کمی باز کردم. جز سیاهی مطلق چیزی را ندیدم. به پهلوی راست خوابیدم. اطراف را در گذری سریع از دیدگانم گذراندم، لحظه ای که اندکی احساس آرامش به قلبم رسوخ کرد، چشمانم به چیز سرخ رنگی افتاد. با دقت بیشتری نگاه کردم، دو چشم بود. به محض رسد آن بی اختیار جیغ کشیدم، گویی حتی آن بغض خفه کننده هم نمی توانست مانع از ندای کمک خواهی من شود.
پتو را محکم در آغوش گرفتم و چشمانم را از این وحشتگاه مخفی نمودم. صدای گام های به گوشم رسید، ابتدا گمان میکردم که این صدا از آن مالک آن چشم هاست اما چنین نبود. چیزی نگذشت که صدای باز کردن در آمد، مادرم بود. با ورود او اشباح همه از اتاقم پر کشیدند. چراغ را روشن کرد، نور چراغ چهره پریشانش را برای من نمایش داد. سریع به سمتم آمد و مرا در آغوش خود - که امنترین جای دنیاست - گرفت. با لفظی مهربانانه و لطیف سوالی از من پرسید: «چی شده؟! چی باعث شده پسر من جیغ بِکشه؟!»
در حالی که مادر را محکم در بغل گرفته بودم، با لفظی معترضانه جواب دادم: «من جیغ نکشیدم! من فقط، فقطـ»
در نهایت نتوانستم دلیلی برای توجیه خود شرح دهم. مامان پوزخندی زد: «آهان! پس کار پسر من نبوده! حتما اشتباه شنیدم. حالا که اینجام، پسر کوچولوم دلش نمی خواد امشب پیش من بخوابه؟!»
منم که خوشنود از سخن مامان بودم، به سرعت جواب دادم: «آره!»
در حالی که هنوز در آغوش مامان بودم، از آن ورطه نفرین شده گریختم.
یک هفته گذشت. من از آن شب، همچنان در کنار مادر سر به بالین می نهادم، تا هنگامی که آن صبح رسید. از خواب که بر خواستم، خود را تنها بر روی تخت والدینم یافتم، انگار آنها پیش از من روز خود را آغاز کرده بودند. به سمت در اتاق رفتم. خواستم در را باز کنم که ناگهان اسم خود را با صدای پدر شنیدم، ابتدا گمان کردم که مرا صدا زده؛ اما وقتی به سخنانش ادامه داد، متوجه اشتباه خویش شدم. پدر داشت با مادر در مورد من سخن می گفت: «میلاد دیگه هشت سالشه… دیگه وقتش نیست که دیگه تنهایی بخوابه؟!»
مادر با لحنی اعتراض آمیز به پدر جواب داد: «نه! اون هنوز از تنها خوابیدن میترسه.»
ـ «اما باید بالاخره شجاعت رو به رو شدن با ترسش رو پیدا کنه!»
*«اما اگه مجبورش کنیم تنها بخوابه ممکنه آسیب روحی ببینه!»
پدر دیگر سخنی برای ادامه بحث نداشت. هرچند که بحث تمام شد؛ اما برای من به عنوان مقصر اصلی ماجرا، تازه شروعی بر خودخوری بود. چند دقیقه بعد از اتاق خارج شدم. وانمود کردم که هیچ چیزی نشنیدم و تا شب نقاب بی خبری بر چهره نهادم.
مادر مثل شبای قبل در انتظار من برای آمدن بود؛ اما من نرفتم. به جای آن تصمیم به برگشت به میدانی که چندی پیش از آن گریخته بودم، داشتم، برای انتقام و رویارویی با آن موجود مرموز. در اتاق را باز کردم. همه جا تاریک بود؛ اما کم کم چشمان من به آن سیاهی سازگار شد و توانستم منظره اتاق را بهتر تماشا کنم. به خورشید بیفروغ اتاق حیات بخشیدم تا قبل ورود به میدان جنگ، اطراف را به درستی تحت نظر داشته باشم. تصمیم خودم را گرفتم. دستم را به سمت کلید چراغ اتاق روانه کردم؛ اما در آخرین لحظه، لرزید. به لرزش دست هایم نگریستم، گویی آن دست ها نیز از این نبرد هراسان بودند؛ ولیکن من تصمیم خود را اتخاذ کرده بودم و قصد برگشت از آن را در سر نداشتم.
چراغ خاموش شد. دوباره آن سیاهی شوم فرصت را غنیمت شمرد و اتاق مرا به قلمروی خود افزود. قدم اول را برداشتم، هنوز تاریک بود. لغزشی در گام هایم افتاد. برگشت دوباره تبدیل به یکی از گزینه هایم شد. ناگهان، سخنان امروز صبح پدر را به خاطر آوردم: «اون باید شجاعت مقابله با ترساش رو پیدا کنه!».
قلبم آرام گرفت. ترس هنوزم در وجودم جاری بود؛ ولیکن شجاعت گام برداشتن هنوز هم در وجودم همچون شعله ای سوزان، افروخته بود. قدم دوم را هم برداشتم؛ اما هنوز هم چیزی نمیدیدم. قدم سوم را که برداشتم، کم کم همه چیز داشت در نگاهم روشن تر می شد. بعد از چند قدم به تخت رسیدم. در طول مسیر هرگز به پشت سر خود نگاه نینداختم، شاید به خاطر ترس یا شاید به خاطر شجاعتم برای گام برداشتن به سمت جلو. به بالای تخت رفتم و پتو را به حمایل خود تبدیل کردم.
گوش هایم را در پی شنیدن هر صدایی تیز و چشمانم به دنبال هر تهدیدی باز نگاه داشتم؛ اما خبری نبود. بالای سرم را برای چندی نگاه انداختم، چیزی آنجا بود. چیزی که رنگ سفید دیوار را به سیاهی مطلق تبدیل کرده بود. دقیق تر نگاه انداختم. همان چشم سرخ بود؛ اما حالا می توانستم بهتر او را ببینم. بدنی نامتقارن با پنج دست، ظاهری مبهوت کننده که تاریکی شب بر عظمتاش افزوده بود. به محض رویت آن نفسم در سینه حبس شد. آن زاده تاریکی آرام و با حوصله از سقف به طرف دیوار حرکت می کرد. با هر قدم، تیری از جنس ترس به روح من رخنه می کرد. در مکانی که دیوار سفید و سنگی، زمین سرد و سخت را لمس میکرد، آن موجود پا به زمین گذاشت. از گوشه اتاق با هر قدم به من نزدیک و نزدیکتر میشد. پا هایم قادر به حرکت نبودند، گویی نیروی حیات را از وجودشان ستانده باشند. به چند قدمی تخت رسید.
ناگهان، فردی سراسر نور در مقابلش ظاهر شد، نوری که چشم ها را نمی زد اما همچون حمایل، دیدگان بیگانه را از تماشای او محروم می کرد. جثهاش تقریباً مشابه من بود؛ اما رفتارش بدین سان نبود. دستش را به سمت من دراز کرد. ابتدا مردد بودم؛ اما احساسی در وجودم مرا به گرفتن دستش تشویق می کرد. به محض گرفتن دست او، نوری شدید و کور کننده همه جا را فرا گرفت. چشمان ناخودآگاه بسته شد، به محض باز کردن آن مات و مبهوت صحنه اعجاب انگیز رو به رویم شدم. باغی سرسبز با درختانی که سر به آسمان کشیده و آبشاری که صدای شرشر آن، نوایی زیبا را برایم می نواخت. پرتو گرم خورشید دست نوازش خود را بر سر این باغ زیبا میکشید و چه خوشا که من هم اکنون در این باغ بودم. آن پسرک نورانی را در گوشه از باغ دیدم. به سمت او دویدم تا با او سخن بگویم. به نزدیکی او رسیدم؛ اما او بی حرکت مانده بود. از او سوالی را پرسیدم که چند روز در پی رسیدن به جواب آن بودم: «چطوری منم میتونم مثل تو شجاع باشم؟»
پاسخی نداد. دستش را به سمت من حرکت داد. ابتدا عقب کشیدم؛ اما یادآوری اعمال او مرا از این عمل بازنمود. دستش روی سینه ام درست جایی که قلبم قرار داشت، متوقف شد. به محض لمس بدنم، صدایی در ذهنم طنین انداز شد: «امشب کار تو واقعا شجاعانه بود، با اینکه می ترسیدی ولی تردید نکردی و کار درست رو انجام دادی. تو واقعا فرد شجاعی هستی!»
سخنانش همچون مرحمی به دل ناآرام من بود. بی اختیار، اشک از چشمانم جاری شد. لحظه ای که خواستم سوالی دیگر از او بپرسم، صدایی آشنا در گوشم نجوا شد، صدایی نرم و لطیف که می گفت: «بیدار شو!». با هر بار شنیدن این صدا، باغ بیشتر متزلزل میشد. در آخرین لحظه، قبل از آنکه این سرزمین زیبا به مخروبه تبدیل شود، چهره آن فرد را دیدم. چهره خودم بود. گیج و سردرگم از خواب بیدار شدم.
وقتی چشمانم را گشودم دیگر صبح شده بود. مامان را کنار تخت یافتم.
مادر داشت سرم را نوازش می کرد، هنگامی که متوجه بیدار شدن من شد، گفت: «انگار یه نفر اینجا کل شبو خودش تنهایی خوابیده؟!»
خواستم در جوابش بگویم که تنها نبودم؛ اما ترجیح دادم که آن را یک راز نگه دارم: «آره! من بودم!»
از آن پس هر زمان که به دل تاریکی می رفتم، به جای ترس در جست و جوی آن فرد نورانی بودم.
تعریفی که در خواب شنیدم را حالا بعد گذشت چند سال بهتر درک میکنم. بذارید اکنون سخنم را که ناقص مانده بود، تکمیل کنم. شجاعت به معنای نترس بودن نیست، بلکه به معنای گرفتن بهترین تصمیم، در مکان و زمان مناسب و پافشاری بر انجام آن است.