# داستانک شماره دو: قابِ عکس
خاکستر، طعمی گس در دهان داشت و بوی سرد آهن و گچِ نمکشیده میداد. مرد، تکهای از دیوارِ فروریخته را کنار زد. زیر آوار، زندگیهای مچاله شده به خواب رفته بودند. نوری بیرمق از شکاف سقف میتابید و روی ذرات معلق غبار میرقصید؛ تنها رقصی که در این شهر باقی مانده بود.
دستش به گوشهی چیزی سخت و چهارگوش خورد. بیرونش کشید. یک قاب عکس کوچک و چوبی بود. شیشهاش ترک برداشته و شبکهای از خطوط ظریف، تصویر را مثل نقشهی یک سرزمین ناشناخته تکهتکه کرده بود. مرد با سرآستینِ خاکیاش غبار را از روی شیشهی شکسته زدود.
پشت شبکهی ترکها، یک زن و یک مرد جوان میخندیدند. نه یک لبخندِ تصنعی برای دوربین، که یک خندهی رها و از ته دل بود. چشمهای زن برق میزد و سرش را کمی به شانهی مرد تکیه داده بود. مرد، با موهایی که باد پریشانشان کرده بود، طوری به زن نگاه میکرد که انگار تمام دنیای امنش همانجا، در قاب کوچک چشمان او خلاصه شده است. پشت سرشان، دریا بود و آسمانی آبی که هیچ لکهی دودی در آن نبود.
مرد به عکس خیره ماند. صدای خندهشان را نمیشنید، اما سکوتِ سنگینِ آوار را میشکست. گرمای آفتابِ توی عکس را حس نمیکرد، اما سرمای فلزِ تفنگی که به دوشش سنگینی میکرد را برای لحظهای فراموش کرد. او این آدمها را نمیشناخت؛ نامشان را نمیدانست، داستانشان را بلد نبود. اما خندهشان را میفهمید. آن نگاه را میشناخت. آن آسمانِ آبیِ بیدغدغه را به یاد میآورد.
عکس، مثل یک لنگر، او را به زمانی وصل میکرد که دیگر وجود نداشت؛ به دنیایی که در آن، بزرگترین دغدغهی آدمها میتوانست پریشان شدن موهایشان در باد باشد.
قاب عکس را در جیبِ بغلِ یونیفرمش گذاشت. روی قلبش. جای سرد و سختی بود، اما تنها جای امنی بود که میشناخت. بلند شد و دوباره به راه افتاد. دیگر در ویرانهها فقط به دنبال زندهها یا مردهها نمیگشت. او حالا تکهای از یک خندهی گمشده را با خود حمل میکرد و این، از پیدا کردن هر گنجی سنگینتر بود.