فصل اول
صدایی از جنوب
۳۱ شهریورماه ۱۳۵۹ – تهران رادیو روی طاقچهی آشپزخانه خشخش میکرد. کنارش گلدان شمعدانی بود و قوطی کبریت. صدای گوینده از پشت پارازیت میآمد، بریدهبریده و لرزان: «نیروهای عراقی از چندین محور به خاک خوزستان...»
سیویکم شهریور هزاروسیصدوپنجاهونه.
مادر سارا داشت خورشت بادمجان هم میزد. قاشق چوبی توی دستش بود و بوی گوجهفرنگی داغ توی آشپزخانه پیچیده بود. وقتی اسم خوزستان آمد، قاشق وسط راه ایستاد. دست راستش رفت روی سینهاش.
قاشق افتاد توی قابلمه.
سارا از اتاقش آمد بیرون. توی چارچوب در ایستاد. مادرش خم شده بود روی رادیو، انگار میخواست روی امواج پارازیت بالا برود و ببیند آنجا چه خبره.
«مامان؟»
دست رفت بالا. یعنی ساکت. سارا آرام رفت کنارش نشست. گوینده از حملهی زمینی و هوایی عراق حرف میزد. از بمباران فرودگاه اهواز. از پیشروی تانکها به خاک خوزستان.
خورشت روی اجاق جوش آمد. کسی تکان نخورد.