به نام هستی بخش جان ها
جلد یک: بقا
فصل اول: آغاز
"کشور کره، شهرسئول"
شنبه، 1 فوریه (12 بهمن) ساعت 7:45
برف سنگین شب گذشته، شهر سئول را سفیدپوش کرده بود.
باد استخوانسوزی که زوزهکشان از میان کوچه ها عبور میکرد، نوید سرمایی سخت و طولانی را می داد.
تعطیلات زمستانی تمام شده بود و بچه ها باید دوباره به مدرسه باز میگشتند.
در خیابان های شلوغ شهر سئول، پسری با موهای ژولیده و مشکی رنگ، در حالی که ژاکتی سبز به تن داشت، به سمت مدرسه آهسته و آرام قدم بر میداشت.
گام هایی که انگار درون مردابی عمیق فرو رفته بودند و به سختی بیرون کشیده می شدند.
این پسر کیم جونگ بود.
پسری با چشمانی سبز رنگ؛ اما تهی از هر درخششی.
چشمانی سرد و بی روح که خلا درونش را عیان می کرد.
در همان زمان...
در جایی به دور از این عصر یخبندان، در مکانی شگرف به نام «شکاف بین ابعادی» ، برجی مهیب قد برافراشته بود.
برجی که هیبتش لرزه به پیکر کیهان انداخته بود و قامتش آسمان ها را شکافت بود.
در مکانی بر فراز برج، تالاری به نام «تالار خدایان» جای گرفته بود.
خدایان در این مکان گرد به گرد هم آمده بودند.
هدف این گردهمایی در ابهام بود؛ اما تصمیمشان نه.
خدایان در سکوتی سهمگین دورادور میزی به رنگ خورشید، بر تختی - که از شکوه تختهای پادشاهی چیزی کم نداشت - نشسته بودند.
در مجمعی که واقعیت با افسانه درآمیخته بود، چهار خدا به عرصهی ظهور رسیده بودند؛ اما رخدادی عجیب، فضا را در هالهای از سکوت فرو برد:
سه تخت… خالی بود.
سه تخت!
گویی صاحبانشان یا نیامده بودند… یا هرگز نباید میآمدند.
ناگهان سکوت با صدایی شعلهور شکسته شد.
خدای آتش با چشمانی برافروخته، لب به سخن گشود: «وقتش رسیده!»
خدای آب و طبیعت به نشانه رضایت، سر تکان دادند.
خدای باد، با ردایی که در وزشهای نامرئی به رقص درآمده بود و صدایی که گویی از ژرفای توفانی در حال خیزش میآمد، فرمانی را اعلام کرد: «احضار را شروع کنید!»
در همان زمان…در خیابان های شلوغ سئول.
کیم جونگ با گام های مردد - در حالی که در سیل افکار، مانند ماهی سرگردان بود - به سمت مدرسه می رفت.
ناگهان، آن باد استخوانسوز - که از ضخیم ترین ژاکت ها، هم در مقابلش بی دفاع بودند - از حرکت ایستاد.
شهر پر هیاهوی سئول، در سکوت وهم انگیزی فرو رفته بود، گویی جان شهر را ستانده باشند.
دیگر خبری از صدای بوق ماشین ها یا حرف زدن مردم نبود؛ فقط صدای زیبای سکوت در شهر جریان داشت.
اتفاقاتی که اطراف کیم جونگ افتاد، او را - همچون ماهیای که در تور افتاده است - از فکارش بیرون کشید.
وقتی به اطراف می نگرید، متوجه موضوعی شد.
موضوعی که علم در مقابلش ابراز ناتوانی می کرد.
زمان انگار متوقف شده بود.
همه چیز بی حرکت مانده بود.
مردم مانند مجسمه های زنده شهر را آراسته بودند، نه احساس سرما و نه صدایی برای شنیده شدن، بود.
کیم جونگ، متعجب به تئاتر رو به رویش نگاه میکرد.
او که تازه از زندان افکار آزاد شده بود، دوباره در آنجا گرفتار شد.
ذهن کیم جونگ، توان درک شرایط را نداشت: «داره چه اتفاقی میفته؟! چرا همه اینجوری شدن؟! چرا فقط من می تونم حرکت کنم؟!»
سوالات بیشماری…ذهن او را درگیر کرده بود؛ اما کسی را برای پاسخگویی به آن نیافت.
سوالاتی که با ظاهر شدن حلقه زرد رنگی زیر پایش دوچندان شد: «ها! این حلقه چیه؟! این نوشته های عجیب روش چین؟!»
نوری که از حلقه می تابید، شدید تر شد، پرتو های نور در آن لحظه از خورشید هم کور کننده تر بود.
کیم جونگ به طور ناخودآگاه چشم هایش را بست؛ اما وقتی دیده هایش را از پشت پلک بیرون می آورد، با دیدن منظره رو به رویش در شوک عمیقی فرو می رود.
۱۰۰۰ نفر به دالونی سنگی - که پرتو های نور توان نفوذ به آن را نداشته، و سرما همچون مردابی در آن راکد بود- احضار شده بودند.
دیوار های سنگی و خاکستری رنگ آن، همچون حصار عظیمی از جنس سنگ، آنان را در بر گرفته بود.
ناگهان، احساسی مبهم در وجودش زبانه کشید؛ حسی که زود جایش را به تهوعی خرد کننده داد.
بوی نامطبوع تعفن در سراسر دالون سنگی پیچیده بود و ترس، همچون مهای غلیظ فضای دالون را در بر گرفته بود.
ترسی که ریشه در ناشناخته ها داشت.
صدای آه و ناله دیگر چیزی طبیعی در آن مکان بود؛ حتی عدهای از وحشت، در خود فرو ریخته بودند.
حتی در چنین شرایطی، گروهی به دید دیگری به این رخداد ها می نگریستند.
آنها این مکان را به چشم راه فراری از مشکلات زندگی می دیدند؛ در حالی که گروهی در حسرت زندگی از دست رفتهشان سیر می کردند.
در این ازدحام، پسری با مو های مشکی، سرگردان و گیج همچون مجنون عاشق به اطراف خیره بود.
کیم جونگ که در چاه بی انتهای افکار به دام افتاده بود، زیر لب با خودش زمزمه می کرد: «چرا من اینجام؟»
لرزشی عجیب در سراسر بدن او جریان داشت، در حالی که با دیدگانی لرزان اطراف را می نگریست، سوالی دیگر از خود پرسید: «حالا من باید چه گلی به سر بگیرم؟!»
ناگهان، وجود کیم جونگ را صدایی عمیق، دربرگرفت؛ صدایی که انگار از بخش نهفته وجودش، نشأت گرفته بود: «زمان موعود، فرا رسیده!»
جمله ای نامفهوم که به آشفتگی او ژرفا بخشید: «موعود؟! یعنی میخوان بکشنم؟!»
زانوهایش بی اختیار شل شدن و طعم زمین سرد و خاکی دالون را چشیدند.
در ذهنش جملهای با انعکاسی بی نهایت تکرار می شد: «نمی خوام بمیرم! نمی خوام بمیرم! نمی…بمیرم!»
ناگهان، گرمای آرامش بخشی بر شانه هایش احساس کرد، این حس کیم جونگ را از سیل افکار نجات داد.
وقتی سرش را بالا آورد، چهرهای آشنا در آن مکان ناشناخته دید.
آن فرد، لب به سخن گشود: «جونگ! تو هم اینجایی!»
اشک در چشمانش - که به رنگ یاس بود - حلقه بست.
موهای قهوهای رنگش، به چهرهاش درخشندگی یک ماه را داده بود.
کیم جونگ از فرط تعجب زبانش قاصر از سخن گفتن بود؛ اما فرد مقابلش از این قاعده مستثنا بود، با صدایی که بر دریای مواج شوق سوار بود، گفت: «چرا چیزی نمیگی؟! نکنه از اینجا بودن من ناراحتی؟!»
کیم جونگ سریع خودش را جمع و جور کرد و با لبخندی ساختگی به او جواب داد: «نه! این چه حرفیه.
من همیشه از دیدنت خوشحال میشم، لی لینگ!»
ناگهان، نوری سفید رنگ سراسر دالون را - که تاریکی همچون سیاهی شب بر آن خیمه زده بود - روشن کرد.
از درون آن نور، مردی با چهره ای همچون فرشته، بر بام سکویی سنگی - که بر فراز جمعیت قد علم کرده بود - فرود آمد.
مرد با لبخندی زیبا و دلنشین، با لحنی که انگار تجلیی از آرامش بود، لب به سخن گشود: «من کلاروس! نگهبان و رهَنمای شما در این طبقه هستم.
در اینجا حضور دارم، تا ورود شما به «برج خدایان» را خیر مقدم عرض کنم!»
کیم جونگ با نگاهی خیره، در حالی که داشت به معرفی کاروس گوش می کرد، زیر لب زمزمه کرد: «این دیگه از کجا در اومد!»
آن محیط و اتفاقاتی که در بر داشت، یکی، یکی به سوالات بی پاسخ او می افزود.
کلاروس پس از مکث کوتاهی، به گفته هایش ادامه داد: «احتمالا از دلیل احضارشدنتان به این مکان، بی خبرید؛ اما من به عنوان بنده خطیر خدایان، اینجا هستم تا خبری مسرت بخش را به عرضتان برسانم.
شما…انسان ها که تا کنون، بندهای ناچیز بیش نبودید، از بین میلیارد ها موجود دیگر…انتخاب شدید! تا در مسیر خالق شدن گام بردارید.
سعادتی فرخنده تر از این که به چنین جایگاه و منزلتی دست یابید!»
ناگهان، از میان انبوه جمعیت صدایی برخاست: «یعنی همه ما می تونیم خدا بشیم؟»
کیم جونگ سرا پا گوش منتظر شنیدن جواب او شد؛ چرا که جواب یکی بیشمار سوال در ذهنش را می یافت. کلاروس سرش را به سمت صدا، چرخاند و با نگاهی گرم و معصوم که نهر های آرامش را در دل حضّار جاری می ساخت،بیان کرد: «خدایان بزرگوار و بلند مرتبه، این فرصت را در اختیار همه شما قرار داده است.»
اما وقتی خواست آخرین جمله اش را به زبان بیاورد، چهره اش که تا کمی قبل، آرامش بخش بود به کابوسی ترسناک همچون شیطان بدل شد.
او با لفظی تهدید آمیز و لبخندی که تا بناگوش باز شده بود، گفت: «اما فقط یک نفر! کسی که بهترین شما باشد! ممکن است به جایگاه حضرت والا قدم درگذارد و به موجود مطلق تبدیل شود.»
حرف هایش همچون آتشی به دامان رویاهای شیرین مردم افتاد.
ترس و وحشت که به تازگی سرکوب شده بود؛ دوباره سر از تخم بیرون آورد.
چهره های مردم دوباره همچون موج دریا متلاطم شد؛ انگار نهال امید که در وجودشان ریشه دوانده بود، خشک شده بود.
همه با چهره درهم و غم زده به کلاروس نگاه می کردند، این نگاه ها، همچون تیغی به دیوار های سخت قلب کلاروس نفوذ می کردند؛ اما کلاروس بی توجه به آنها به سخنانش ادامه داد: «برای تبدیل شدن به یک موجود مطلق، باید بتوانید صد طبقه برج را بالا روید؛ اما با این سطح مهارت ناچیز، حتی تا طبقه سوم هم نمی توانید برسید؛ اما در وجود شما، توانایی هایی نهفته است که شما را از دیگران متمایز کرده.
یکی از دلایل احضار شما به این مکان، همین توانایی است که از بدو به تولد در وجود شما نهفته است؛ اما شما هرگز از وجود آن آگاه نخواهید شد.
این توانایی ها برای فعال شدن، به انرژِی زندگی نیاز دارند.
انرژی که در این مکان، مانا نامیده می شود؛ اما در سیاره شما، زمین، چنین چیزی یافت نمی شود.
با توجه به این موضوع، طبیعی که از وجود چنین موهبتی در وجودتان بی خبر باشید؛ اما در این مکان، برج خدایان، نه تنها مانا یافت می شود، بلکه علاوه بر آن ما برای شما سیستم هایی را طراحی کردیم که راهنمای شما در مسیر تبدیل شدن به موجودی برتر باشد.
شما می توانید با گفتن «پنجره وضعیت» پنل سیستم را رو به روی خودتان ببینید.»
پس از شنیدن حرف های کلاروس، این عبارت در سالن طنین انداز شد.
کیم جونگ: «پنجره وضعیت»
ناگهان، پنل آبی رنگی در مقابل چهره او ظاهر شد.
[پنل وضعیت]
نام: کیم جونگ
رنک: F-V
نژاد: انسان
خستگی: 0
توانایی ویژه: رقص الکترون ها
لقب: تازه کار
سلامتی: 100/100
ظرفیت مانا: 15/15
پایان چپتر اول/ادامه دارد...