به نام خدایی که قلم به دست اوست
قسمت اول
بخش اول
گوشیم زنگ می خورد و من خواب آلود بدون اینکه چشمم رو باز کنم دستم رو می کشیدم روی تخت تا لمسش کنم و صداشو ببندم ؛احساس می کردم خیلی خسته ام و دلم نمی خواست از رختخواب بیرون برم ؛ولی چاره ای نداشتم ؛
چند دقیقه همینطور نشسته روی تخت چرت زدم ؛ و بالاخره بلند شدم و خواب آلود تا پشت در اتاق توکا رفتم و صداش زدم ؛ بابا؟ باباجون ؟ توکاخانم ؟ آروم در رو باز کردم و سرمو کردم توی اتاق ؛ رفتم بالای سرشو دستی به صورتش کشیدم و گفتم : توکا خانم بیدار شو بابا ؛ دیرم میشه ؛ چشمهاشو بهم فشار داد و وانمود کرد که بیدار نشده ؛ گفتم : ما با هم قرار گذاشتیم ؛ فقط یکی دو روز دیگه تموم میشه ؛ قول میدم ؛ زود باش فدات بشم اذیتم نکن ؛ حالتو می فهمم منم مثل تو خوابم میاد ؛
پا ها شو برد بالا و لحاف رو به همون حال پس کرد و گفت :عه ؛ نمی تونم ؛ خوابم میاد ؛ گفتم : عه نداریم ما با هم حرف زدیم و توام قبول کردی ؛ چیزی هم نمونده ؛ داره تموم میشه ؛ با بی حوصلگی گفت : مثلا چند روز دیگه ؟ قول میدی ؟ گفتم : قول میدم ؛دو ؛ یا سه روز ؛ گفت :بابا تو رو خدا پنج دقیقه بهم فرصت بده یک چرت کوچولو ؟ گفتم : نه ؛ تنبل خانم ؛ دیرم شده ؛مثل همیشه با هم میریم مسواک می زنیم ؛ بعد مسابقه می زاریم ؛ ده دقیقه وقت داریم که با هم برسیم سر میز صبحانه ؛
بخش دوم
گفت : آقای پدر یادت رفت بوسم کنی ؛ از دم در برگشتم و هولکی گونه اش رو بوسیدم و روی دست بلندش کردم و تا دم دستشویی بردمش ؛
توکا دیگه یازده سالش بود و می تونست کارای خودشو بکنه ؛
تند و تند دوتا نون برشی کره وعسل مالیدم و با یک لیوان شیر براش گذاشتم روی میز آشپزخونه و رفتم تا لباس بپوشم ؛
اون با همین بازی کودکانه سرحال شده بود و زودتر من رسید به میز صبحانه ولی با اعتراض گفت : بابا ؟ شیر نمی خورم ؛ این صد بار ؛ چای می خوام ؛
از دور گفتم : آماده نیست عزیزم ؛ آب جوشه ؛ من دارم قهوه می خورم ؛ چای کیسه ای خوبه ؟ گفت : می دونی که دوست ندارم بازم میگی ؟
از اتاق که بیرون اومدم دیدم ولو شده روی صندلی ؛ گفتم : بخور دیگه دیرم شده ؛ حالا یک امروز شیر بخوری چی میشه ؟ گفت : تمام روز دلم قار و قور می کنه ؛ گفتم : از اون شیر کاکائو های آماده چی ؟ گفت ؛ نمی دونم فکر کنم اونا خوب باشه ؛ گفتم ؛ پس راه بیفت ؛ سرراه برات می خرم توی ماشین بخور صبرکن اینا رو برات توی کسیه بزارم باهاش بخوری ؛
بخش سوم
نزدیک مدرسه که شدیم با اوقاتی تلخ گفت : این موقع صبح هیچکس توی مدرسه نیست ؛ جز خانم ناظم ؛ گفتم : اینقدر نق نزن ؛ بهت که گفتم دیگه داره تموم میشه ؛ از شنبه انشاالله با سرویس میری مدرسه ؛
قرارمون این بود که تا بچه ها می رسن شما درس هات رو مرور کنی ؛ وقتت رو تلف نکن ؛ ظهر خودم میام دنبالت ؛ گفت : باز منو می بری خونه ی مامانی ؟
گفتم : آره ؛ نمی خوای بری ؟ گفت : چرا ؛ ولی می خوام بدونم چرا اجازه نمیدی توی خونه ی خودمون باشم درس می خونم و می خوابم تا تو بیای قول میدم کار خطرناکی نکنم ؛ گفتم : تنها این نیست ناهار نداری ؛ گرسنه می مونی ؛ برای چی؟ دوست نداری خونه ی مامانی بری ؟ گفت : چرا ولی حوصله ام سر میره ؛ گفتم : به خاطر بابا؛ قربون دختر برم ؛ پیاده شد؛بلند گفتم : از مدرسه بیرون نیا تا خودم بیام صدات کنم شنیدی ؟
بخش چهارم
پیاده شد و در رو زد بهم و دستشو تکون داد و رفت ؛ با سرعت رفتم به محل کارم ؛ امیدوار بودم یکی دو روز دیگه کار تموم بشه و تحویل بدیم به کارفرما ؛ و با خیال راحت میرفتیم سریک پروژه ی بزرگتر ؛ اونم محوطه سازی سه تا برج کنار هم بود که پول خوبی برای من و محسن داشت و قول داده بودیم از شنبه شروع کنیم و حالا داشتیم با تلاش زیاد و شبانه روزی کارای کوچک رو تموم می کردیم تا همه ی نیرو هامون رو ببریم سر اون کار .
من و محسن از زمان دانشجویی با هم دوست شده بودیم ؛ با هم یک شرکت محوطه سازی و فضای سبز زدیم ؛ گاهی برای شهرداری و گاهی کارای خصوصی می گرفتیم؛
آبنما وآلاچیق ؛ گلکاری و باغچه بندی و استخر و فواره ؛ و با نصب چراغ های رنگ و وارنگ نور پردازی شروع کردیم وحالا کل کار محوطه سازی وجدول بندی و نرده کشی و رو انجام می دادیم ؛
بخش پنجم
اون روز تونستم به موقع خودمو برسونم در مدرسه تا توکا رو ببرم خونه ی مادرم و برگردم سرکار ؛ چون تا شب درگیر بودم و نمی تونستم توی خونه تنهاش بزارم ؛ از دور دیدمش توی حیاط ایستاده بود و منتظر به بیرون نگاه می کرد ؛ اونم منو دید و دوید به طرف ماشین ؛ خم شدم در رو براش باز کردم و گفتم , یواش ؛ یواش ؛ فرار که نمی کنم ؛ با هیجان سوار شد و گفت : چه عجب زود اومدی ؟ گفتم : سلام سرکار خانم خسته نباشی ؛ گفت : ببخشید سلام ؛ از دیدنت ذوق زده شدم اصلا فکرشم نمی کردم زود بیای داشتم از خستگی میمیردم ؛ گفتم :آخ ؛ آخ دختر تو چقدر نق می زنی ؛ تموم شد دیگه چیزی نمونده ، کار جدید که شروع بشه با عمو محسن اینا میریم شمال و خوش میگذرونیم ؛
گفت: آخ جون ؛می تونم با خیال راحت با علیرضا بازی کنم ؛ کی میریم ؟ گفتم : تا هوا خیلی سرد نشده میریم ؛ خودمم خیلی خسته شدم ؛ گفت : راستی بابا معلمم گفت به بابات بگو بیاد کارش دارم ؛ می خواد با تو حرف بزنه ؛
بخش ششم
گفتم : برای چی ؟ نمی دونی ؟لب هاشو جمع کرد و شونه هاشو بالا انداخت ؛ پرسیدم ؛ ببینم نکنه درس هاتو خوب نخوندی ؟ گفت : نه بابا فکر نمی کنم مربوط به درس باشه ؛ گفتم : این معلم توام خوشش اومده دم به دقیقه گزارش کار تو رو میده ؛ بهش بگو زیر دفترت بنویسه چی می خواد بگه ؛ اون بار منو خواسته بود که بهم بگه تو دختر خوبی هستی و خیلی دوستت داره ؛ بقیه ی بابا ها رو همینطوری می کشونه مدرسه ؟با لحن غم انگیزی گفت : نه خیر آقا به خودت نگیر همه مامان دارن من تنها ندارم ؛اگر مامان داشتم اون میومد ؛ خب برای همین تو رو می خواد ؛ همیشه مامان ها میان و باهاشون حرف می زنه ؛
عرق سردی روی پیشونیم نشست ولی بازم به روی خودم نیاوردم ؛
گفتم : فردا اگر وقت کردم میام ببینم چی می خواد بگه ؛ خب تو تعریف کن ببینم امروز چیکار کردی ؟ توکا مثل همیشه از ماجراهای اون روزشو با آب و تاب تعریف کرد ،، اسم های مختلفِ دخترا و اتفاقاتی که اصلا برای من جالب نبود و گاهی تکراری ؛ ولی اغلب با دقت گوش می دادم ؛می
بخش هفتم
خواستم رفتارهای اونو با دیگران زیر نظر داشته باشم ؛ تا اگر برخورد بدی داشت راهنماییش کنم ؛ ولی اون روز باز از شنیدن صدای محزون توکا که مثل خنجر به دلم می نشست و از بی مادری می نالید دلم گرفت ؛ که همیشه از به یاد آوردنش یک درد خفیف توی سینه ام احساس می کردم ؛ و بی اختیار بغض گلومو فشار می داد و اگر خجالت نمی کشیدم چشمهام پر از اشک می شد ؛
توکا رو گذاشتم خونه ی مامان ؛ و دم در منتظر شدم که بره توی خونه و بعد راه بیفتم ؛ مامان دوید توی کوچه و گفت :محمد وایسا ؛ وایسا کارت دارم ؛ بیا ناهار بخور ؛ و خودشو رسوند به ماشین ؛ سرمو خم کردم و گفتم : سلام مرسی وقت ندارم دیرم شده الان دارن گل ها رو می کارن می ترسم خرابکاری کنن ؛
توکا دست شما سپرده ؛ دستهاشو گذاشت روی پنجره ی ماشین و گفت : صبر کن باهات حرف دارم ؛ مادر قربونت برم ؛ دو روزه توکا پدر من و بابات رو در آورده از بس در مورد مادرش سئوال می کنه چرا برای بچه درست نمیگی مادرش کجاست و چی شده ؟
بخش هشتم
اون دیگه بچه نیست می خواد بدونه ؛ تو بهش رو نمیدی مدام طفره میری میاد و به من و بابات پیله می کنه ؛ گفتم : آخه الان وقت این حرفاست ؟ کار دارم شب میام و حرف می زنیم , مامان ؟ مبادا بهش چیزی بگین ؛ یک کلام نمی دونم ؛ گفت : نمیشه مادر ؛نمیشه تو باید یک فکری برای این موضوع بکنی خودت باهاش حرف بزن ؛ هر چی می خوای بگو راست و دروغش مهم نیست ؛ نزار این بچه توی ابهام بمونه ؛ توکا با هوشه دیگه براش شده معما ؛ یک چیزی بهش بگو ؛ گفتم : باشه بعد از این کار می خوایم با محسن بریم شمال همون جا یک کاریش می کنم ؛ گفت : صد بار بهت گفتم تا وقتی بچه اس دوباره ازدواج کن فکر کنه مادرش اونه نکردی و هنوزم زیر بار نمیری ؛ من وقت بگیرم چند جا بریم خواستگاری ؟ گفتم : ای وای من ؛ مامان ولم کن ؛ سر ظهر جلوی منو گرفته ببین چی میگه ؟ الان دیگه کی خواستگاری میره ؟ ؛ حالا اجازه بدین برم دیرم شده به آقاجون سلام برسونین ؛ دستشو برداشت و یک قدم رفت عقب و گفت :مادر ؟ من برای امروز به توکا قول دادم حالا چیکار کنم ؟ گفتم : بهش بگین بابات خودش میگه ؛ گفت : ای مادر ؛ خدا بگم چیکارت کنه که هنوزم دلت با اون زنه ؛ وگرنه تا حالا یکی دیگه رو پسند می کردی ؛
بخش نهم
دستم رو برای خداحافظی بلند کردم و گفتم دوباره شروع نکنین شب می ببینمتون حرف می زنیم و با سرعت راه افتادم ؛ هنوزم از شنیدن این حرفا کلافه می شدم . مدتی بود که توکا به هر بهانه ای ازم در مورد مادرش می پرسید ؛ نمی خواستم بهش دروغ بگم و نه می تونستم راست شوبگم ؛ در این صورت سراغشو می گرفت و می خواست اونو ببینه ؛
چند بار ازم پرسیده بود مرده ؟و همیشه یک جواب شنیده بود نه ؛ گم شده خبری ازش ندارم بزار بزرگ بشی همه چیز رو برات تعریف می کنم ؛ این آخرین چیزی بود که اون از مادرش می دونست ؛ حتی یک دونه عکس و یا نشونی از اون توی خونه ی ما نبود .و حالا که بزرگتر شده بود اینا رو می فهمید ؛
اون روز بعد از اینکه کارگرا رو تعطیل کردیم ؛ نشستم کنار باغچه ای که گل هاشو تازه کاشته بودیم تا چند عکس برای کارای بعدی بگیرم ؛ محسن اومد و همینطور که بالای سرم ایستاده بود گفت : ولش کن داداش من گرفتم می زارم توی سایت ؛ با این وضع که کسی عکس نمی گیره ؛ تو چت شده امروز حالت سرجاش نبود ؛ گفتم : هیچی خوبم ؛ گفت : اگر خوب بودی که بی خودی با اسماعیل دعوا نمی کردی ؛ بنده ی خدا کاری نکرده بود ؛ گفتم : کاری نکرده بود ؟ ندیدی مرتیکه انگار صدقه سر باباش داره کار می کنه ؛ فس فس ؛ حالا چایی بخورم ؛ حالا وقت ناهاره , حالا سردمه ؛ دست از کار می کشه و بقیه رو هم از کار میندازه ؛
بخش دهم
گفت : ببین الانم عصبانی هستی حرف بزن ببینم چه مرگت شده ؛ من که تو رو می شناسم بی خودی به پروپای کارگرها نمی پیچی ؛ گفتم : محسن نمی دونم چیکار کنم توکا باز داره مامان رو سئوال و جواب می کنه ؛ دیگه نمی تونم حقیقت رو بهش نگم ؛ گفت : تو خل شدی مرد ؟ حقیقت رو به یک دختر بچه ی ده ساله بگی ؟ گفتم : یازده سال ؛ گفت : چه فرقی می کنه ؟ اصلا پانزده سالشم که باشه تو نباید هرگز حقیقت رو بهش بگی ؛ این کارو نکن محمد به خدا پشیمون میشی عواقب خوبی برات نداره ؛ بعدا نگی که بهت نگفتم ؛ از جام بلند شدم و پرسیدم : تو جای من بودی چیکار می کردی ؟ هر چی دیرتر بشه و سنش بره بالا بدتره ؛ گفت : نمی دونم ؛ به نظرم یک داستان از خودت بساز و براش تعریف کن ؛گفتم : در این مورد خیلی فکر کردم ؛ می دونی چی میشه اونوقت میگه می خوام مادرم رو ببینم و تازه ازم گله می کنه که چرا تا حالا بهش نگفتم ؛ نمیشه اون باید بدونه حقیقت چیه ؛ گفت : اصلا تو خودت حقیقت رو می دونی ؟ نه ؛ واقعا بگو می دونی ؟ گفتم : همونی که شده رو میگم نه بیشتر نه کمتر ؛
بخش یازدهم
با تمسخر زد روی شونه های منو گفت : لابد می خوای اون بچه هم حرفاتو گوش کنه و دیگه آروم بشه و سراغ مادرشو نگیره ؛ برو یره مو داروم به علقت شک موکنم ؛
گفتم : جای من نیستی که بدونی چی میگم تو درست توکا رو نمی شناسی خیلی باهوشه و حواسش به همه چیز هست ؛ گفت : خر نشو بیا با این دوست فرانک آشنات کنم شاید دیدی و پسندیدی اینطوری سر توکا هم به مامان جدیدیش گرم میشه و فراموش می کنه ؛ گفتم : نمی خوام ,حوصله ی هیچ زنی رو ندارم ؛ از فرداس که باید بین اونو و توکا رو بگیرم و زندگیم بشه جهنم ؛ فکر کردم این بار که رفتیم شمال همون جا بهش بگم که سرش با علیرضا و شما ها گرم باشه و منم بتونم چند روزی همه ی وقتم رو با اون بگذروندم .دیگه هر چی می خواد بشه بشه ؛
محسن مشهدی بود و گاهی وقت ها شوخیش می گرفت با لهجه ی غلیظ مشهدی حرف می زد ؛
بخش دوازدهم
برای درس خوندن اومده بود تهران و با هم دوست شدیم اغلب خونه ی ما بود و دوستی ما اینطوری شکل گرفت خیلی با معرفت و صادق بود برای همین بعد از سالها شراکت با هم هیچ اختلافی نداشتیم ؛ ما شاهد همه ی زندگی هم بودیم .
روز بعد که رفتم دنبال توکا اصلا یادم رفت که معلمش می خواد با من حرف بزنه جلوی در مدرسه یک جای نا مناسب ایستادم تا توکا منو ببینه و بیاد بیرون ؛ یکم طول کشید که یکی زد به شیشه ی ماشین وبرگشتم وخانم سلطانی معلم توکا رو دیدم ؛ همزمان توکا در رو باز کرد ونشست روی صندلی و گفت : سلام ؛ یادتون رفت معلمم با شما کار داشت ؟ پیاده نشدم و شیشه رو کشیدم پایین و گفتم :سلام خانم ببخشید جای بدی نگه داشتم ؛ شما امری داشتین ؟برم جلوتر نگه دارم ؟ گفت : سلام شما ببخشید که مزاحم میشم ؛ می تونم با شما حرف بزنم ؟ یا می خواین یک وقت دیگه ؛ گفتم : شما مسیرتون کجاست می خواین سوار بشین تا یک جایی شما رو برسونم ؛گفت : مزاحم نیستم ؟ گفتم : بفرمایید بالا , بدون معطلی سوار شد .
ادامه دارد