بازتاب صدایش در کوههای اطراف جاده پیچید.فریدون وایسا اومدم.فریدون با عصبانیت فریاد زد ما رفتیم تو بمون عکس و فیلم بگیر خجالت که سرت نمیشه.خیر سرت مهمانت توی ماشین نشسته و رفت. شبنم به لب جاده رسید.سمند نقره ای فریدون کمی جلوتر ایستاده بود.از این که فریدون پیش خواهرش نحقیرش کرده بود، ناراحت شد.در عقب ماشین را باز کرد. گفت ببخشید و نشست.فریده خواهر فریدون که روی صندلی جلو نشسته بود سرش را به سمت برادرش چرخاند و با خنده ی مرموزی گفت: اشکالی نداره به نظرم هر جا منظره ی قشنگی دیدی پیاده شو عکس بگیر . فریدون دستی به موهای کم پشتش کشید و گفت آره آبجی بذاریش از خداشه مگه براش مهمه کلی راه مونده تا تهران