طاقچه خیال
از طاقچه خیالم روزای خوب رو جدا میکنم مثل حریر نرم ولطیف رویاهامو لمس میکنم وسر میزنم به دنیای خیال که فقط از ان خودم میباشد و فقط من از اون خبر دارم ...
اونو پرواز میدم ومیرم تو کوچه بهار ...
درختچه یاس کناردرب حیاط لای نرده ها پر برگ وبار نشسته وعطر افشانی میکنه دری الومینیومی با شیشه های مشجر که با طی کردن چند پله بهش میرسم و همیشه این در ورودی رو دوستش داشتم چون هر وقت باز میشد مامان مهربونم پشت در بود ومنتظر رسیدنم به خونه.
خیالو پرواز میدم تو حیاط بزرگ وپر درخت با باغچه ها که پر تربچه نقلی بود وگلهای مخملی رزقرمز با عطر سحر امیزش هر زمان تو تراس میخوابیدیم مدهوش از عطر ترکیبی یاس و رز میشدیم حوض ابی وسط حیاط درختای سیب که من عاشق دونه های اخرش در پاییز بودم که با سماجت اویز از درخت مونده بودن کاملا زرد وشیرین ومنتظر تا فریده بیاد واونا رو بچینه.
خیال رو که پر میدی میتونی لحظات رو بکشی جلو حتی اون لحظاتی که سالها ازشون دور شدی
تو ازطاقچه خیالت میتونی روزای کودکی وجوونی رو بکشی بیرون وباهاشون سبکبال برقصی ودست خیالو بگیری تو دستت وهر جا دوست داری بری خیال همون جایی هست که هیچکس در اون راه نداره جز خودت ...
پس با خیال در کوچه های کودکی قدم بزن نترس کسی سرزنش نمیکنه تو روکه چرا این طور پوشیدی چرا ان طور رفتار کردی چرا بلند خندیدی چرا رنگی پوشیدی کسی تو رو قضاوت نمیکنه کسی به اون راه نداره خودتی وخودت .....
خیالو پر بده بزار از تموم بندهایی که تورو زندانی کرده رها بشی. گذشته و حتی اینده ات رو در خیال زینت بده واونو هر طور دوست داری بچین ....
خیال منو برد به اغوش مادرم و نزدیک نگاه مهربان پدرم منو برد تو لحظه های کودکی تو اون روزا که همش خنده بودوشادی ....
هندونه ها رو تو حوض پر اب دیدم گلهای ختمی دور حوض گلهای شلغم هندی که بلند وکشیده بودن وزیبا ....شیر کنار حوض با قدکوتاه که خم میشدم واب میخوردم ....یه گوشه حیاط زیر درخت توت فرشی بود که روی اون اسباب بازی چیده بودیم وخاله بازی میکردیم ...
چقدر خوب هست ساعتی از تمام خبرها واتفاقها وجنجالها دور میشوم وبا خیال خودم گرم میگیرم ودوتایی به هر جا بخواهم سفر میکنیم فرار ازواقعیت از مرزهای انسانی فرار از همه ....
درسفر خیال انگیزم مامانمو میبینم که توی ماهی تابه روحی پر روغن کتلتهای خوشمزه رو سرخ میکنه خوشمزه وکشیده وزیبا هستن با نون سنگک که سر ظهر بابا میاره اخ که چه کیفی میده به حال نزار وخسته ام .
زیر درختا تو حیاط راه میرم واسمون زیبا رو نگاه میکنم عصر که همسایه ها دور هم جمع میشن از هر دری حرفی وارد میشه واز هر دلی غمی دور .این گردهماییهای عصرونه دوای درد خانمهاس البته فقط برای خالی کردن دلشون وگر نه باز هر کدوم ساز خودشو میزنه وراه خودشو میره...اما برا سبک شدن دلشون صحبت روادامه میدن ....
روح سرکشم دستمو گرفته ومنو میبره هر جا دوست داره .
امتحان کنید هراس به دل راه ندین تو گردش خیال انگیزتون هوشیار تر خواهید شد با تجربه تر وعاقلانه تر رفتار خواهید کرد ...
اگه روزی دست خیال رو گرفتی وباهاش سفر کردی از همه انچه الان ناراحتت میکنه فاصله بگیر بزار تو خیال دمی شاد وقت بگذرونی...
طاقچه خیالتون رنگی ....
ارادتمند فریده زینل زاده