دعوت نامه ای از گذشته زندگی «لیلا رسائی» سالها بود که در هالهای از سکوت و سایههای تنهایی فرو رفته بود. پس از آن حادثهی تلخ و ناگهانی، تصادفی که پدر و مادرش را بهطرزی مشکوک از او گرفته بود، جهان برایش رنگ باخته بود. دیگر نه خندهای صادقانه بر لبهایش مینشست، نه دلیلی برای اعتماد به دیگران باقی مانده بود. در خانهی قدیمیشان در حوالی خیابان زرتشت، تنها با گلدانهای خاکخورده و قفسههای پر از کتابهای جنایی زندگی میکرد؛ جایی که زمان انگار سالها بود ایستاده بود. لیلا نویسندهای بود در سایه. رمانهایش، همگی در ژانر جنایی و معمایی، با نام مستعار منتشر میشدند. او دنیای تاریک ذهنش را در قالب پروندههای ساختگی و قتلهای پیچیده روی کاغذ میآورد و تنها در این خیالات ادبی بود که کمی آرامش مییافت. اما حقیقت این بود که هر داستانی که مینوشت، پژواکی بود از سوالی بیپاسخ در زندگی خودش؛ از گرهی که هیچگاه نتوانسته بود آن را باز کند.