تکه ۱ - ابیات پراکنده از رباعیات
ابوسعید ابوالخیرچون نیست شدی هست ببودی صنما
چون خاک شدی پاک شدی لاجرما
وای ای مردم داد ز عالم برخاست
جرم او کند و عذر مرا باید خواست
مرغی به سر کوه نشست و برخاست
بنگر که از آن کوه چه افزود و چه کاست
بی غم دل کی ست تا بدان مالم دست
بی غم دل زنگیان شوریده مست
جز درد دل از نظاره خوبان چیست
آن را که دو دست و کیسه از سیم تهی ست
فاساختن و خوی خوش و صفرا هیچ
تا عشق میان ما بماند بی هیچ
آن را که کلاه سر بباید زد و برد
زان ست که او بزرگ را دارد خرد
آن جا که مرا با تو همی هست دیدار
آن جا روم و روی کنم در دیوار
تا با تو تویی تو را بدین حرف چه کار
کین آب حیات ست ز آدم بیزار
گر من به ختن ز یار وادارم دست
با ورد و نسا و طوس یار من بس
