شمارهٔ ۴ - مهر درخشان - افسر کرمانی | ناهیدشمارهٔ ۴ - مهر درخشان
افسر کرمانیشبا هنگام چون شد ناپدید این گوهر رخشا
عیان از عین گردون شد هزاران لؤلؤ لالا
چو موسی گشت خور اندر به طور ایمن مغرب
چو عجل سامری فرعون شب شد ناگهان پیدا
چو یوسف شد نهان خورشید خاور در چه مغرب
وز این اندوه آمد چشم یعقوب جهان اعمی
نگون شد مشعل خورشید و شمع ماه شد ظاهر
عیان شد پادشاه زنگ و پنهان بیرق دارا
درآمد شب بسان طره خوبان فرخاری
وز آن پر مشک اذفر گشت روی صفحه غبرا
شبی میمون و لیکن قیرگون چون طره غلمان
شبی فرخنده و اما مشک سان چون گیسوی حورا
بلندی شب ار گویی چو بالای سهی قدان
سیاهی شب ار جویی چو زلف دلبر ترسا
درآن شب بد دو چشمم درفشان چون ابر آزاری
یکی از فرقت جانان یکی از دوری مأوی
که ناگه شد گریزان دیو شب در پرده گردون
عیان شد چون سلیمان در جهان مهر جهان آرا
شدی خفاش را چشم جهان بین کور در ساعت
چنان کز پرتو روی علی کفار در هیجا
شکفت از گریه ابر بهاری در صف گلشن
هزاران غنچه خندان هزاران لاله حمرا
بیا ای دل ز فیض یوسف گل با طرب بنگر
زلیخای جهان پیر را بار دگر برنا
رخ گل آتشین گردیده بر جانسوزی بلبل
چو جسم وامق شیدا ز نار فرقت عذرا
مگر گردیده سوسن را زبان گویا به مداحی
که می خوانند در بستان مدیح شاه اوادنی
شهنشاه ملک چاکر امیرالمؤمنین حیدر
به معنی نفس پیغمبر به صورت یار آن مولا
سلیمان داشتی از بال مرغان سایه گر بر سر
برای چاکرش بال ملک شد فرش زیر پا
نمی بودی گرش ورد زبان پیوسته نام او
شدی داود را در پنجه نرم آهن مگر حاشا
اگر گویم که روی مهر چون رویش بود رخشان
بدان ماند که گویم از جهالت ذره را بیضا
بود منظور پاداش محب و کیفر خصمش
که ایزد زنده سازد مردگان را جمله در فردا
چسان گویم که غافل باشد از احوال انس و جان
که حال مور می داند درون صخره صما
علی مرتضی ای دست حق ای مظهر یزدان
ترا بستوده در قرآن خدای فرد بی همتا
تو بودی مقصد کلی او از عالم امکان
که فرموده است یزدان سبح اسم ربک الاعلی
تو آن زیبنده امری که گر خواهی کنی یکدم
مسا را صبح و دوزخ را ز قدرت جنت المأوی
بشد از هوش موسی چون نبودش تاب دیدارت
فتاد از پرتو نور رخت یک ذره بر سینا
از این غم گو بریزد دشمنت خاک الم بر سر
که آمد بر کفت تنظیم امر کاف و نون یکجا
بود از دفتر فضل تو چونان نقطه ای قرآن
بود دریا و رشح حکمتت چون قطره و دریا
نداده هیچ پیغمبر رواج دین که دادی تو
اگر چه بوده اند ایشان بسی تن ها و تو تنها
مقامت را نخواهد درک کرد ادراک دراکان
که کس با نردبان نتوان رود بر آسمان بالا
لب معجز بیان بگشودی ای نطقت لسان الله
که اهل آسمان گفتند آمنا و صدقنا
بود چون فرد و همتایی ندارد قادر سبحان
ترا ای وصف یزدان نیز نبود در صف همتا
نمی گویم خدایی از ظهورت لیک در عالم
حق ازهر ذره ای ظاهر بهر خورشید حق پیدا
ز پیدایی و مستوریت ار پرسند می گویم
عیان از جنب الایی و پنهان در حجاب لا
از آن ایزد خطابت کرده خلق اول و آخر
که بر هر اول و هر آخر استی مقطع و مبدا
شها افسر ندارد ملجأیی جز آستان تو
چه در اول چه در آخر چه در دنیا چه در عقبی
امیدم را مکن نومید ز الطاف عمیم خود
در آن روزی که باشد مجرمان را قیرگون سیما
بود تا روی گل خندان ز اشک ابر آزاری
بود تا بزم مل پنهان ز چشم زاهد و اعمی
تو را پیوسته خرم باد چون گل چهره یاران
تو را همواره گریان باد چشم خصم چون مینا