شمارهٔ ۱۴ - جنت کوی او
افسر کرمانیزلف دلدار من ای سلسله ها گشته اسیرت
هر شکن دام دلی چند ز برنا و ز پیرت
گر تو همخوابه آهوی تتاری ز چه دایم
طوع طوق آمده همچون دل ما گردن شیرت
نیستی صبح که هم تیره بود روی و روانت
نیستی شام که همسایه بود مهر منیرت
مشک نابی و ز بن گشته عیان معدن سیمت
ظلماتی و ببر گشته روان جدول شیرت
عضو عضو تن عشاق تو را تابع جنبش
دست جبریل مگر با گل دل کرده خمیرت
اژدهایی و به گنج گهرت آمده مسکن
بی سبب نیست که مایل شده دل های فقیرت
شامگاهی و به خورشید منیر است مکانت
ور کمان دار نیی از چه ز مژگان شده تیرت
شد قرارت به دل آتش سوزنده عارض
