شمارهٔ ۵۱ - آب حیات
افسر کرمانیای صنم نازنین ناز تو بر جان دل
و ای بت مهر آفرین کفر تو ایمان دل
درد غمت در درون دم به دم ار شد فزون
بوده و باشد کنون درد تو درمان دل
از قبل عاشقان جان و دل است ارمغان
وز طرف دلبران عشوه جانان دل
آنکه دل و دین ربود تا لب خندان گشود
کرد روان رود رود دیده گریان دل
فصل بهار ای نگار سوی گلستان گذار
کرده صغار و کبار روی تو بستان دل
هرچه کنم بیشتر ناله ندارد اثر
گوش تو ای مه مگر نشنود افغان دل
از قبل ما نیاز و ز طرف توست ناز
ای به رخت گشته باز مردم چشمان دل
هرکه بود در جهان زنده به آب است و نان
مهر توأم آب جان روی توام نان دل
تیغ زنی گر کم است زخم تو چون مرهم است
