شمارهٔ ۷۶ - آیت حُسن
افسر کرمانیعید است و شاه دلبران در بزم دل باشد مکین
وز تن برون رفته روان دیگر به جسم آمد قرین
ای دل نهان شو در درون کان ترک چشم ذوفنون
مانند شیادان کنون شد بهر دل ها در کمین
از تاب رخسار بتان وز پیچ زلف دلبران
دل در کمند افتاده هان آتش به جان بگرفته هین
تخمی به دل می کاشتم امید باران داشتم
لیک آنچه می پنداشتم بد در زمین دل ضمین
یعنی غم مه پیکری مه پیکری غارتگری
غارتگری سیمین بری سیمین بری رخ آتشین
خود غارت جان کرد او تا لعل خندان کرد او
بنگر چه ارزان کرد او آن حلقه در ثمین
هان بر نثار مقدمت جان و دلی آوردمت
آوردم ار تحفه کمت دارم نه غیر از آن و این
رنجورم از مهجوریت مهجورم از مستوریت
خون شد دلم از دوریت ای دلربای دلنشین
