شمارهٔ ۷۸ - زلزله کرمان
افسر کرمانیداورا دریادلا ای آن که در هنگام خشم
اوفکنده سطوتت بر چار ارکان زلزله
ای که گاه خشم و روز کین ز اطباق حشم
رعب تو انداخته بر طاق کیوان زلزله
مرمرا درحضرتت بس شکوه ها باشد کنون
می نپرسی از که از این نامسلمان زلزله
بود روشن شام من چون روز امید وصال
کرد روزم تیره همچون شام هجران زلزله
در شبی تاریک تر از جعد شبرنگ بتان
با دلی پر کینه بر من تاخت یکران زلزله
من به خواب خوش ز هر نیک و بدی پوشیده چشم
ناگهان آمد به من دست و گریبان زلزله
او به من پرخاش جوی و من به او چالش گرای
من گذشتم از سر و دل کند از جان زلزله
گرچه رفت آن شب میان ما و او جنگی عظیم
لیک کرد آخر به من فتحی نمایان زلزله
