شمارهٔ ۸۰ - دیدار آفتاب
افسر کرمانیای که اندر گلشن خوبی گلی نشکفته است
خرم و سیراب الحق چون گل رخسار تو
نونهالی چون قدت نارسته در بستان دل
ای دل و جانم فدای قامت و رفتار تو
بوستان دلبری را سر بسر دیدم نبود
نرگسی در خواب همچون دیده خمار تو
در گلستان جهان گشتم بسی نایافتم
سنبلی سیراب تر از جعد عنبر بار تو
جان و دل ایثارت آوردم ولی گشتم خجل
کیستم من تا نمایم جان و دل ایثار تو
آفتاب آسا تجلی کرده ای در چشم خلق
خلق را طاقت نباشد دیدن دیدار تو
شامگاهانم چه حاجت پرتو قندیل و شمع
من که هر شب محفلم روشن بود ز انوار تو
با دل از سر دهانت هیچ ناگویم سخن
ز آن که هرکس را ندانم قابل اسرار تو
