شمارهٔ ۴۴
افسر کرمانیای ماه وشان همه غلامت
خورشید رخان اسیر دامت
در ناف غزال خون گره کرد
یک چین ز دو زلف مشک قامت
بی رخصت ما کشیده ای جام
خون دل ما بود حرامت
مه کاست ز رشک گرچه در بزم
خورشید به کف گرفته جامت
هر شب به سپهر چشم انجم
نظاره کنان شمع بامت
هر روز به چرخ روی خورشید
زرد است ز رشک نقش گامت
ریزم دل و جان به پای پیکی
کآرد به حضور من پیامت
