شمارهٔ ۷۶
افسر کرمانیتو را با لعل خندان آفریدند
مرا با چشم گریان آفریدند
تو را آن زلف و رخ دادند و ما را
پس آن گه کفر و ایمان آفریدند
چنان از صنع چشمت مست گشتند
که زلفت را پریشان آفریدند
درآن آشفته سامانی چو زلفت
مرا آشفته سامان آفریدند
چو جسم نازکت را نقش بستند
ز عکس نقش او جان آفریدند
اگر حیران ابرویت نبودند
مرا بهر چه حیران آفریدند
دلم را ترکش پیکان ستودند
پس آن پیکان مژگان آفریدند
بدخش طلعت و لعل تو دیدند
که لعل اندر بدخشان آفریدند
اگر دادند ما را درد افسر
لبان یار درمان آفریدند
