شمارهٔ ۱
امیر معزی نیشابوریبیار آن چه دل ما به یکدگر کشدا
به سر کش آن چه بلا و الم به سر کشدا
غلام ساقی خو یشم که بامداد پگاه
مرا ز مشرق خم آفتاب برکشدا
چو تیغ باده برآهیجم از میان قدح
زمانه باید تا پیش من سپر کشدا
چه زر و سیم و چه خاشاک پیش من آن روز
که از میانه سیماب آب زر کشدا
خوش است مستی و آن روزگار بی خبری
که چرخ غاشیه مرد بی خبر کشدا
در نشست من آن گه گشاده تر باشد
که مست گردم و ساقی مرا به در کشدا
اگر به ساغر دریا هزار باده کشم
هنوز همت من ساغر دگر کشدا
