شمارهٔ ۹۵۲
حکیم نزاری قهستانیوه که جهان در گرفت سوز دم عاشقان
کون و مکان درکشید موج غم عاشقان
غلغل استبشروا در ملکوت اوفتاد
باز نهان شد عیان آن صنم عاشقان
عشق به دست ازل تا به دوام ابد
بر فلک مستقیم زد علم عاشقان
چون متحرک شود موکب رایات عشق
روح امین سر نهد در قدم عاشقان
محرم اگر نیستی پای درین ره منه
از سر عمیا مرو در حرم عشاقان
برگذر از ما و من بیش و کم خود مبین
زان که کم و بیش نیست بیش و کم عاشقان
رنگ دو رنگی مکن کز ازل استاد کار
سکه ی وحدت نهاد بر درم عاشقان
آینه ی آهنین صورت کج بین بود
سینه ی یک دیگرست جام جم عاشقان
کلک نزاری کند چهره ی معنی تراز
خط خطا کی روی بر قلم عاشقان
