شمارهٔ ۱
پاکا منزها متعالی مهیمنا ای در درون جان و برون از صفات ما از رحمت تو کم نشود گر به فضل خویش منت نهی و عفو کنی سییات ما دوران شر و فتنه و طوفان و حیرت است ظلمت حجاب راه شد از شش جها
۱٬۴۰۸ شعر از حکیم نزاری قهستانی
پاکا منزها متعالی مهیمنا ای در درون جان و برون از صفات ما از رحمت تو کم نشود گر به فضل خویش منت نهی و عفو کنی سییات ما دوران شر و فتنه و طوفان و حیرت است ظلمت حجاب راه شد از شش جها
گر هیچ دلی داری دریاب دل مارا حال دل این بی دل مپسند چنین یارا جان نیست چنین کاسد کردیم بسی سودا هم نیز رهی باید بیرون شو سودا را گر عاشق بی چاره از جور نمی نالد هم مرحمتی باید معش
یاد باد آن شب که خوش کردم شبت گر چه ناخوش کرده بد آن شب تبت کاسه ی تب خال بر می داشتم نفی تهمت را به دندان از لبت غایبی از چشم و در گوشم بماند هم چنان آواز یا رب یاربت یاد باد آن ش
مرا جانانه ای باید که باشد غم گسار من میان نازکش باشد همه شب در کنار من چه خوش باشد دل آرامی که چون از خواب برخیزد به غمزه چشم مست او کند دفع خمار من اگر باشد قیامت باشد اللهم ارزق
ای بخت اگر حامی شوی سعیی کنی در کار من باشد که هم یاری کند روزی دل نایار من از جان چه دارم یک رمق وز دل چه گویم یک نفس آه از دل بی جان من وای از دل بی کار من آری نزاری خوانده ای ال