شمارهٔ ۱۰۰۹
حکیم نزاری قهستانیجان من و عقل من و هوش من
هر سه به یک ره شده فرتوش من
صاعقۀ عشق درآمد بسوخت
خواب من وخورد من و توش من
بر ره امید و ندای نجات
چند بود چشم من و گوش من
ساقی خم خانۀ وحدت کجاست
تا بنهد بر کف من نوش من
تا نکند دوست نظر ضایع است
سعی من و جهد من و کوش من
آه که نتوان به کسی باز گفت
زآن که ببرده است زمن هوش من
سرو روانی که نگنجد ز قدر
در همه عالم نه در آغوش من
قدر من امروز چه دانی که قدر
باز ندانی ز شب دوش من
عیب نزاری چه کنی کاین علم
عشق ز مبداء زده بر دوش من
