بخش ۱۱ - پیغام چهارم شب به خورشید
حکیم نزاری قهستانیشب دگر بار گشت آشفته
که مرا روز ناسزا گفته
گفت از روی جد نه از سر لاغ
کای تبه کرده از فضول دماغ
گرچه عالم نورد و سیاحی
نور بخشنده همچو مصباحی
من بسی جای ها رسیده ستم
چیزهای عجیب دیده ستم
که تو هرگز بدان رسیده نه ای
از کسی نیز هم شنیده نه ای
در دماغت چه نخوت است و منی
که مرا گفته ای نه مرد منی
من چنین فرد خرقه پوشی ام
با چنین بی زبان خموشی ام
من جهان پهلوان آفاقم
جفت تو نیستم که من طاقم
من به ده مرد بشکنم دو هزار
یک شبیخون و ده هزار سوار
من بدم همره تهمتن گرد
ورنه تنها که ره به توران برد
رفته اسفندیار رویین تن
در پناه سواد لشکر من
