بخش ۴ - حکایت - حکیم نزاری قهستانی | ناهیدبا یکی از جمع اخوان الصفاء
رفتم از بازار در دارالشفاء
محرمی رازی همی گفتم بدو
قصه خود باز میگفتم بدو
کز شکیبایی دلم فرسوده شد
نقد عمرم در سر نابوده شد
بیش ازینم طاقت دوری نماند
احتمالم رفت و مستوری نماند
روزگار انتظارم دیر شد
خاطرم از زندگانی سیر شد
در سر صبر و شکیبایی شدم
تا کی از هجران که سودایی شدم
از قضا دیوانه ای در بند بود
قصۀ من هرچه گفتم می شنود
چون حدیث صبر و سودا گوش کرد
بانگ بر من زد مرا خاموش کرد
گفت اگر در سر تو سودا داریی
همچو من این بند بر پا داریی
در خراسان عاشقی شرمی بدار
آخرای غافل به تبریزت چه کار
همچو من در بند و در زندان نه ای
خود گرفتم بیدلی بی جان نه ای
عشق را بر خود بر عنایی مبند
غافلی عاشق نه ای بر خود مخند
شور از آن شیرین سخن در من فکند
آخر ای دل تا یکی کم کاستی
چیست رنج افزودن و جان کاستن
غره چون کفتار در غار غرور
غافل از گرگ اجل قانع به زور
موسی جان را نه ای ار خیل تاش
همچو بیژن مبتلا در چه نه ای
پس چرا چون رستم اندر ره نه ای
قیس دور از کوی لیلی کی بدی
غایب از شیرین نه از بیداد بود
چیست دامن گیرت ای بیهوده گوی
جز گرانی کژ نشین و راست گوی
شاه را دستور اعظم شمس دین
که اتفاق رفتن از تبریز بود
بی توقف یک دو منزل شد یله
تا به دریابی که خوانندش تله
آن تله بحرى عجب مقهور بود
منزل آن روز دگر خوی داشتیم
خوی ز بس ترک ختایی چون ختن
شهری از بس لاله و گل چون بهار
مرغزاری چون بهشتش بر کنار
آنگه از خوی در الاطاق آمدیم
لحظه لحظه دم به دم در انتظار
که اتفاق رجعت افتد زان دیار
زانکه الاطاقشان ییلاق بود
راستی خوش موضعی خوش منزلی
چشمه های آب سرد از هر طرف
ناودان سبزه از جو چون صدف
از پری گویی همه صحرا پرست
حوریان را در جهان دادند سر
هر که چشمش بر چنان ماهی فتاد
تا به سالی از خودش نامد به یاد
عالمی از تنگ چشمان تنگ دل
جمله سیمین تن ولیکن سنگدل
اهل دل را دل به زاری جان به لب
چون پر بوم از کله شان مضطرب
هر که را خاطر به کاکلشان فتاد
پای در ره نانهاده سر نهاد
داشتم در دل گران دریا مگر
کشتی جان را به جهد آرم به در
گفتم آخر بگذرد بوک از وبال
خود توقف را نبد چندان مجال
تا در آن بودیم لشگر برنشست
سوی گرجستان برون آمد به راه
شاه را بر قلب ارمن راه بود
ملک ارمن دیدنش دلخواه بود
معتبر پیوسته در چشم من است
سقف و دیوار و ستون هر مقام
حصنی از خارا برآورده رفیع
ساخته بت خانه ها در وی چنان
کز تحیر در دهان ماند بنان
آنچنان جا بت پرستی همچو من
بگذرد از می تھی ناکرده دن
ای دریغا صبر می بایست کرد
با مغان یک هفته می بایست خورد
مرد عاقل را که فرصت کرد فوت
زندگانی شد برو از غصه موت
باز گویم قصه ای از ره نخست
عقبه های سخت و راهی سنگلاخ
من به حیرت مانده چون خر در خلاب
سینه ای پر آتش و چشمی پر آب
رفته بر افلاک روزی چند بار
در بلندی کرده بر چرخ افتخار
آسمان پوشیده در لیل و نهار
میغ همچون ابر چشمم سیل بار
عالم از مهر دل من گرم بود
خاک ره صد بار بر سر کردمی
گرنه زآب دیده ره تر کردمی
گر به گرجستان درون گویم که من
ماده و نر سبز چشم و زرد موی
دایم از خورشید چون پوشیده اند
لاجرم خامند و ناجوشیده اند
جمله ترسا ملت و اغلب کشیش
شانه شان هرگز ندیده بود ریش
کرده همچون سوگیان معجر سیاه
گرچه مقلوبست هفت اندامشان
از جهان گم بوده بادا نامشان
عورتانشان جمله بی ایزار پای
خر بسی بهتر بود زیشان به گای
کارشان کردن ز سرگین خشت و بس
گشته تا زانو به سرگین در ز کعب
راستی را از در دیرند و لعب
ای نزاری درج دل سر باز کن
راستی را کوه و دشتش چون بهار
کشتزار و لاله زار و سبزه زار
خاک و بومش بی نهایت مرتفع
لیک از بس باد رستاخیز بود
زخم بادش نقش از آهن می ربود
تا درو بودیم کس آشی نخورد
کآتش از طوفان بادش برنکرد
قلب تابستان درو سرمای سخت
هست از آن اغلب مواضع بیدرخت
شمس در خرچنگ می باشد هنوز
برف می ریزد هوایش در تموز
قرب پنجه روز بد در وی مقام
بگذرد هم عاقبت ناکام و کام
گرچه باشی در حوادث پای بست
صبر کن که امید استخلاص هست