در ملک اردشیر و دانایِ مهران به
سعدالدین وراوینیملک زاده گفت شنیدم که شاه اردشیر که بر قدماء ملوک و عظماء سلاطین بخصایص عدل و احسان متقدم بود و مادر روزگار بفرزانگی او فرزندی نزاد دختری داشت چنان پاکیزه پیکر که هرک در بشره او نگاه کردی ما هذا بشرا بر زبان راندی و هرک لحظهکرشمه الحاظ او بدیدی افسحر هذا برخواندی صورتی که مثل آن بر تخته مخیله نقش نتوان کرد جمالی که نظر در آینه تصور نظیر آن نبیند
روانش خرد بود و تن جان پاک
تو گویی که بهره ندارد ز خاک
رخش همچو باغی در اردیبهشت
ببالای او سرو دهقان نکشت
ماه رویی که آفتاب از روزن ایوانش دزدیده بنظاره او آمدی و زحل پاسبانی سراپرده عصمت او کردی جز دست شانه بزلفش نرسیده بود و جز چشم آینه جمالش ندیده هنوز درج بلورینش مهر عذرت داشت و عذار سیمینش نقاب صیانت
غزال له مرعی من القلب مخصب
و ظل صفیق الجانبین ظلیل
فکالشمس تغشی الناظرین بنورها
