آغاز مکایدتی که خرس با اشتر کرد
پس روزی خرس اشتر را گفت ای برادر مرا با تو رازیست که مضرت و منفعت آن بنفس عزیز تو تعلق می دارد و ثمره خیر و شر آن جز بخاصه ذات شریف تو باز نخواهد داد لکن تو شخصی ساده دلی و درونی ک...

یکی از آثار ارزنده نثر فنی فارسی مرزبان نامه بازنگاشته خامهٔ نویسنده و گوینده و ادیب توانا سعدالدین وراوینی است که در میانهٔ سالهای ۶۱۷ الی ۶۲۲ ه.ق (و پس از دویست و اندی سال که از تاریخ تألیف آن توسط مزربان بن رستم یکی از شاهزادگان طبرستان می گذشت) از گویش طبری به زبان پارسی دری، آراسته به صنایع لفظی و معنوی و اشعار تازی و پارسی و امثال و اخبار، برگردانیده شد. این کتاب از لحاظ شیوه نثر نویسی پیرو سبک نصرالله بن عبدالحمید منشی مترجم کلیله و دمنه از عربی به فارسی است. متن این کتاب به همت آقای سیاوش جعفری از روی تصحیح دکتر خلیل خطیب رهبر در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
پس روزی خرس اشتر را گفت ای برادر مرا با تو رازیست که مضرت و منفعت آن بنفس عزیز تو تعلق می دارد و ثمره خیر و شر آن جز بخاصه ذات شریف تو باز نخواهد داد لکن تو شخصی ساده دلی و درونی ک...
آزادچهره درآمد مرقعی چون سجاده بی زینت صوفیانه از فوطه شابوری و عتابی نشابوری چست در بر کرده متحلی بتأدیب ذات و تهذیب صفات چون عقل ملخص و روح مشخص در نظرها آمد و بدست بوس رسیده از ...
وزیر عالم عادل ربیب دولت و دین ایا بطوع فلک طاعت تو ورزیده هر آنچه بسته ضمیر تو عقل نگشوده هر آنچه دوخته رأی تو چرخ ندریده ز بس که در شب شبهت فکنده پرتو صدق چو صبح رأی تو بر آفتاب ...
چنین بباید دانست که این کتاب مرزبان نامه منسوبست بواضع کتاب مرزبان بن شروین و شروین از فرزندزادگان کیوس بود برادر ملک عادل انوشروان بر ملک طبرستان پادشاه بود پنج پسر داشت همه بر جا...
چون دستور از ملک زاده فیض فتح الباب بیان بدید و فصل الخطاب کلام او بشنید دانست که ترازوی امتحان یکرم الرجل اویهان زبانه رجحان سوی ملک زاده خواهد گردانید زبانه از آتش عذاب درونش بر ...
ملک زاده گفت دستور از استماع این سخن که اجماع امم و اتفاق عقلاء عالم بر آنست درین خصومت و پیکار بدان اسب حرون ماند که تا زخم تازیانه نخورد حرونی پیدا نکند و بدان کودک که در مکتب با...
ملک زاده گفت شنیدم که شگالی به کنار باغی خانه ای داشت هر روز از سوراخ دیوار در باغ رفتی و بسی از انگور و هر میوه بخوردی و تباه کردی تا باغبان ازو بستوه آمد یک روز شگال را در خواب غ...
روز دیگر که شاه سیارات علم بر بام این طارم چهارم زد و مهره ثوابت ازین نطع ازرق باز چیدند شاه در سراچه خلوت بنشست مثال داد تا چند معتبر از کفات و دهات ملک که هر یک فرزانه زمانه خویش...
ملک زاده گفت شنیده ام که در عهد ضحاک که دو مار از هر دو کتف او بر آمده بود و هر روز تازه جوانی بگرفتندی و از مغز سرش طعمه آن دو مار ساختندی زنی بود هنبوی نام روزی قرعه قضای بد بر پ...
دستور در لباس ملاینت و مخادعت سخن آغاز کرد و گفت ملک زاده دانا و کارآگاه و پیش اندیش و دوربین و فرهمند و صاحب فرهنگ هرچ میگوید از بهر احکام عقده دولت و نظام عقد مملکت میگوید و این ...
ملک زاده گفت پادشاه بآفتاب رخشنده ماند و رعیت بچراغهای افروخته آنجا که آفتاب تیغ زند سنان شعله چراغ سر تیزی نکند و در مقابله انوار ذاتی او نور مستعار باز سپارد و همچنین چون پادشاه ...
ملک زاده گفت شنیدم که بهران گور روزی به شکار بیرون رفت و در صیدگاه ابری برآمد تیره تر از شب انتظار مشتاقان به وصال جمال دوست و ریزان تر از دیده ی اشک بار عاشقان بر فراق معشوق آتش ب...
ملک زاده گفت شنیدم که وقتی گرگی در بیشه ای وطن داشت روزی در حوالی شکارگاهی که حوالت گاه رزق او بود بسیار بگشت و از هر سو کمند طلب می انداخت تا باشد که صیدی در کمند افکند میسر نگشت ...
دستور را از این سخن سنگی عجب بدندان آمد و از غیظ حالت آتش غضبش لهبی برآورد زبان بی مسامحتی دراز کرد و گفت بدان ماند که ملک زاده افسانه چند همه تزویر و ترفند از بهر تشویر حال من و ت...
ملک زاده گفت آنک خویشتن را دین دار نماید و ترویج بازار خود جوید اما از آن کند که اسباب معیشت او ناساخته باشد و از هیچ وجه میان وجوه و اعیان مردم بوجاهت مذکور و منظور نبود پس لباس ت...
شاه پیلان چون مضمون نامه بر خواند و بر مکنون ضمیر خصم وقوف یافت هفت اعضاء او از عداوت و بغضا ممتلی شد و ماده سودا که در دماغش متمکن بود در حرکت آمد خواست که خون فرستاده بریزد و صفر...
ملک زاده گفت شنیدم که وقتی مسافری بود بسیط جهان پیموده و بساط خافقین بقدم سیاحت طی کرده اخو سفر جواب ارض تقاذفت به فلوات فهو اشعث اغبر روزی پای در رکاب سیر آورده بود و عنان عزیمت ب...
ملک زاده گفت شنیدم که وقتی صیادی بطلب صید بیرون رفت دام نهاد آهویی در دام افتاد بیچاره در دام می طپید و بر خود می پیچید و از هر جانب نگاه میکرد تا چشمش بر موشی افتاد که از سوراخ بی...
ملک گفت شنیدم که بازرگانی پسری داشت مقبل طالع مقبول طلعت عالی همت تمام آفرینش بوی رشد و نجابت از حرکات او فایح و رنگ فر و فرهنگ بر وجنات او لایح روزی پدر در اثناء نصایح با او گفت ا...
ملک گفت آورده اند که برزیگری در دامن کوهی با ماری آشنایی داشت مگر دانست که ابناء روزگار همه در لباس تلوین نفاق صفت دو رنگی دارند و در ناتمامی بمارماهی مانند و چون نهاد او را بر یک ...
شری گفت شنیدم که وقتی خسرو را نشاط شکار برانگیخت بدین اندیشه به صحرا بیرون شد چشمش بر مردی زشت روی آمد دمامت منظر و لقای منکر او را به فال فرخ نداشت بفرمود تا او را از پیش موکب دور...
زروی گفت شنیدم که بشهری از اقاصی بلادچین درختی بود اصول بعمق ثری برده و فروع بسمک ثریا کشیده بعمر پیرو بشکل جوان کهن سال و تازه روی گفتی نهالش ازجر ثومه باسقات خلد و ارومه باغ ارم ...
بازرگان گفت شنیدم که دهقانی بود بسیار عقار و ضیاع و مال و متاع دنیاوی داشت دستگاهی به عقود و نقود چون دامن دریا و جیب کان آگنده به دفاین و خزاین سیم و زر چون چمن در بهار توانگر و چ...
زیرک گفت رمه که حافظش من بودم رمه سالاری داشت مکثر باجناس و نقود اموال مستظهر اما گله گوسفندان او بعدد کم از هزار بودی تا اگر نتاج از هزار زیادت گشتی بفروختی و از هزار نگذرانیدی رو...