داستان آهنگر با مسافر
ملک زاده گفت شنیدم که وقتی مسافری بود بسیط جهان پیموده و بساط خافقین بقدم سیاحت طی کرده اخو سفر جواب ارض تقاذفت به فلوات فهو اشعث اغبر روزی پای در رکاب سیر آورده بود و عنان عزیمت ب
۱۰ شعر از سعدالدین وراوینی
ملک زاده گفت شنیدم که وقتی مسافری بود بسیط جهان پیموده و بساط خافقین بقدم سیاحت طی کرده اخو سفر جواب ارض تقاذفت به فلوات فهو اشعث اغبر روزی پای در رکاب سیر آورده بود و عنان عزیمت ب
ملک زاده گفت شنیدم که وقتی صیادی بطلب صید بیرون رفت دام نهاد آهویی در دام افتاد بیچاره در دام می طپید و بر خود می پیچید و از هر جانب نگاه میکرد تا چشمش بر موشی افتاد که از سوراخ بی
ملک گفت شنیدم که بازرگانی پسری داشت مقبل طالع مقبول طلعت عالی همت تمام آفرینش بوی رشد و نجابت از حرکات او فایح و رنگ فر و فرهنگ بر وجنات او لایح روزی پدر در اثناء نصایح با او گفت ا
ملک گفت آورده اند که برزیگری در دامن کوهی با ماری آشنایی داشت مگر دانست که ابناء روزگار همه در لباس تلوین نفاق صفت دو رنگی دارند و در ناتمامی بمارماهی مانند و چون نهاد او را بر یک
بازرگان گفت شنیدم که دهقانی بود بسیار عقار و ضیاع و مال و متاع دنیاوی داشت دستگاهی به عقود و نقود چون دامن دریا و جیب کان آگنده به دفاین و خزاین سیم و زر چون چمن در بهار توانگر و چ
ملک زاده گفت شنیدم که جفتی بط به کنار جویباری خانه داشتند روباهی در مجاورت ایشان نشیمن گرفته بود روباه را علت داء الثعلب برسید زار و نزار شد گوشت و موی ریخته و جان به مویی که نداشت
ملک زاده گفت شنیدم که بزمین بابل پادشاهی بود فرزندی خرد داشت بوقت آنکه متقاضی اجل دامن و گریبان امل او بگرفت هنگام نزول قضا و نقل او از سرای فنا بدار بقا فراز رسید برادر را بخواند
ملک گفت آورده اند که بازرگانی غلامی داشت دانا دل و زیرک سار و بیداربخت بسیار حقوق بندگی بر خواجه ثابت گردانیده بود و مقامات مشکور و خدمات مقبول و مبرور بر جراید روزگار ثبت کرده روز
ملک زاده گفت شنیدم که به زمین شام پادشاهی بود هنرمند دانش پسند سخن پرور مردی نوخره نام در میان ندماء حضرت داشت چنانک عادت روزگارست اگرچ به اهلیت از همه متاخر بود به رتبت قبول بر هم
ملک زاده گفت آورده اند که ملکی بود که از ملوک سلف شش فرزند خلف داشت همه بسماحت طبع و سجاحت خلق و نباهت قدر و نزاهت عرض مذکور و موصوف لیکن فرزند مهمترین که باقعه القوم و واسطه العقد