داستان مرد طامع با نوخرّه
سعدالدین وراوینیملک زاده گفت شنیدم که به زمین شام پادشاهی بود هنرمند دانش پسند سخن پرور مردی نوخره نام در میان ندماء حضرت داشت چنانک عادت روزگارست اگرچ به اهلیت از همه متاخر بود به رتبت قبول بر همه تقدم داشت روزی شخصی خوش محضر پاکیزه منظر نکته انداز بذله پرداز شیرین لهجه چرب زبان لطیفه گوی به نشین که هم نشینی ملوک را شایستی به رغبتی صادق و شوقی غالب از کشوری دوردست بر آوازه محاسن و مکارم پادشاه به خدمت آستانه او شتافت تا مگر در پناه آن دولت جای یابد و از آسیب حوادث در جوار مأمون او محروس و مصون بماند
ارید مکانا من کریم یصوننی
و الا فلی رزق بکل مکان
به نزدیک نوخره آمد و صدق تمام در مصادقت او بنمود و مدت یک دو سال عمر به عشوه امانی می داد و در ملازمت صحبت او روزگار می گذرانید و هر وقت در معاریض اشارات الکلام عرض دادی که مقصود من ازین دوستی توسلی ست که از تو به خدمت پادشاه می جویم و توصلی که به دریافت این غرض می پیوندم مگر به پای مردی اهتمام تو شرف دستبوس او بیابم و در عقد حواشی و خدم آیم نوخره می شنید و به تغافل و تجاهل بسر می برد چون سال برآمد و آن سعی مفید نشد مرد طامع طمع ازو برگرفت بترک نوخره بگفت و آتش در بار منت او زد و زبان بی آزرمی دراز کرد
