داستان آهنگر با مسافر
سعدالدین وراوینیملک زاده گفت شنیدم که وقتی مسافری بود بسیط جهان پیموده و بساط خافقین بقدم سیاحت طی کرده
اخو سفر جواب ارض تقاذفت
به فلوات فهو اشعث اغبر
روزی پای در رکاب سیر آورده بود و عنان عزیمت بمقصدی از مقاصد بر تافته بکنار دیهی رسید آن جایگاه چاهی دید عمیق مظلم چون شب محنت زای مدلهم مغاکی ژرف پایان قعیر سیاه تر از دود آهنگ درکات سعیر گفتی هر شبه که آسیای پیروزه چرخ آس کرد درو بیخته بودند و هر انگشت که آتشکده جهنم را بود درو ریخته چون رای بی خردان تیره و چون روی سفیهان بی آب دیوی درو افتاده و کودکی چند گرد لب چاه برآمده چون کواکب که رجم شیاطین کنند سنگ بارانی در سر او گرفته بیچاره دیو در قعر آن مغازه چون پری در شیشه معزمان بدست اطفال گرفتار آمده مرد مسافر با خود گفت اگرچ دیو از اشرار خلق خداست و او صد هزار سالک راه حقیقت را در چاه ظلام و غار خیال افکنده باشد و بدست غول اغتیال باز داده اما بر گنه کاری که در حق تو گناهی مخصوص نکرده باشد بخشودن و بر بدکرداری که بدی او بتو لاحق نگشته رحمت نمودن پسندیده عقل و ستوده عرفست پس آنگه چون فرشته رحمت بسر چاه آمد و او را از آن حفره عذاب برکشید و خلاص داد دیو را از مباینت طینت و منافات طبیعت که در میان دیو و آدمی زاد باشد آن مؤاسات عجب آمد
