داستان درخت مردم پرست
سعدالدین وراوینیزروی گفت شنیدم که بشهری از اقاصی بلادچین درختی بود اصول بعمق ثری برده و فروع بسمک ثریا کشیده بعمر پیرو بشکل جوان کهن سال و تازه روی گفتی نهالش ازجر ثومه باسقات خلد و ارومه باغ ارم آورده اند باغبان ابداعش از سرچشمه حیات آب داده اطلس فستقی اوراق و معجر عنابی اغصانش از مصبغه قدرت رنگ بسته ازل آمده نه کهنه پیرایان بهارش مطراگری کرده و نه رنگ رزان خزانش پس از رنگ معصفری گونه مزعفری داده طبیعتش در اظهارخوارق عادت صفت نخله مریم اعادت کرده تا چون شجره آدم مزله قدم فرزندان او شده پنداری درخت کلیم بود که بزبان چوبین تلقین انی انا الله رب العالمین در سمع عالیمان می داد تا پیش او روی بر خاک مذلت می نهادند روزی مسافری بشهر آن درخت رسید امتی را در پرستش او دید از آن حال تعجبی تمام نمود و باعبده آن درخت در عربده ملامت آمد که جمادی را که نه حواس مدرکه حیوانی دارد و نه قوت محرکه ارادی نه دافعه المی در طبیعت نا جاذبه راحتی در طینت نه کسر شهوتی را واسطه نه جر منفعتی را وسیلت شما بچه سبب قبله طاعت کرده اید لم تعبد ما لا یسمع و لا یبصرو لا یغنی عنک شییا پس از غبنی که از غلو آن قوم در پرستش درخت میدید برخاست و تبری برگرفت و نزدیک درخت شد خواست که زخمی بر میانش زند درخت آواز داد که ای مرد بجای تو چه کرده ام که میان بقصد من بسته و بتعدی من برخاسته گفت میخواهم که مجبوری و مقهوری تو بخلق باز نمایم تا دانند که تو در هیچ کارنه و معلوم کنند که چندین مدت ایشان را هیزم آتش دوزخ بوده نه سبب نعیم بهشت باز درخت آواز داد که ازین تعرض اعراض کن و برو که هر روز بامداد پیش از آنک درست مغربی از جیب افق مشرق در دامن فوطه آسمان گون گردون افتد یک درست زر خالص از فلان موضع بتو نمایم که برداری و باندک روزگاری صاحب مال بسیار گردی مرد از پیش درخت بافرط تحیر و تفکر برفت تا حاصل کار چون شود روز دیگر بمیعادگاه رفت یک درست زر سرخ یافت برگرفت و یک هفته هم برین نسق میرفت و زر می یافت روزی بر قاعده آنجا شد هیچ نیافت دیگر باره تبر برگرفت و بنزدیک درخت آمد از درخت آواز آمد که چه خواهی کرد مرد گفت تا امروز مراچیزی می گشاد و راحتی می بود در عهده آزرم و ادای حقوق آن گرم بودم چون تو حسن عادت خویش رها کردی و دیناری که هر روز موظف بود باز گرفتی استیصال تو خواهم کردن و ترا از بن بریدن چه درختی که از ارتفاع او انتفاعی نباشد بریده بهتر
