داستان مرد بازرگان با زن خویش
فرخ زاد گفت شنیدم که در بلخ بازرگانی بود صاحب ثروت که از کثرت نقود خزاین با مخازن بحر و معادن بر مکاثرت کردی چون یکچندی بگذشت حال او از قرار خویش بگشت و روی به تراجع آورد و در تتاب
۷ شعر از سعدالدین وراوینی
فرخ زاد گفت شنیدم که در بلخ بازرگانی بود صاحب ثروت که از کثرت نقود خزاین با مخازن بحر و معادن بر مکاثرت کردی چون یکچندی بگذشت حال او از قرار خویش بگشت و روی به تراجع آورد و در تتاب
دادمه گفت شنیدم که روزی خسرو با بزورجمهر در بستان سرایی خرامید بر کنار حوضی به تماشای بطان بنشستند که هر یک برسان به سان زورق سیمین بر روی دریای سیماب گذر می کردند یکی ملاح وار به
دادمه گفت شنیدم که خسرو را با ملکی از ملوک وقت خصومت افتاد و داعیه طبع به انتزاع ملک از طباع یکدیگر پدید آمد تا به مناهضت جنگ و پیگار از جانبین کار بدانجا رسید که جز تیر سفیری در م
داستان گفت شنیدم که وقتی دزدی عزم کرد که کمند بر کنگره کوشک خسرو اندازد و به چالاکی در خزانه او خزد مدتی غوغای این سودا در و بام دماغ دزد فرو گرفته بود و وعای ضمیرش ازین اندیشه ممت
شهریار گفت شنیدم که رای هند را ندیمی بود هنرپرور و دانش پرست و سخن گزار که هنگام محاوره در در دامن روزگار پیمودی و هر دو ظرف زمان و مکان بظرافت طبع او پر بودی و از سبک روحی و محبوب
دادمه گفت شنیدم که مردی در مکتب علمنا منطق الطیر زبان مرغان آموخته بود و زقه طوطیان سراچه عرشی و طاوسان باغچه قدسی خورده با هدهدی آشنایی داشت روزی می گذشت هدهد را بر سر دیواری نشست
ملک زاده گفت شنیدم که شیری بود به کم آزاری و پرهیزگاری از جمله سباع وضواری متمیز و از تعرض ضعاف حیوانات متحرز و بر همه ملک و فرمان ده در بیشه متوطن که گفتی پیوند درختان او از شاخسا