داستانِ نیک مرد با هدهد
سعدالدین وراوینیدادمه گفت شنیدم که مردی در مکتب علمنا منطق الطیر زبان مرغان آموخته بود و زقه طوطیان سراچه عرشی و طاوسان باغچه قدسی خورده با هدهدی آشنایی داشت روزی می گذشت هدهد را بر سر دیواری نشسته دید گفت ای هدهد اینجا که نشسته ای گوش به خود دار و متیقظ باش که اینجا کمین گاه یغماییان قضاست تیر آفت را از قبضه حوادث اینجا گشاد دهند کاروان ضعاف الطیر بدین مقام به حکم اختیار آیند و به احتراز گذرند هدهد گفت درین حوالی کودکی به طمع صید من دام می نهد و من تماشای او می کنم که روزگار بیهوده می گذراند و رنجی نامفید می برد نیک مرد گفت بر من همین است که گفتم و برفت چون بازآمد هدهد را در دست آن طفل اسیر یافت گفت تو نه بر دام نهادن آن طفل و تضییع روزگار او می خندیدی و چون دانه برابر بود و دام آشکارا به چه موجب درافتادی گفت نشنیده ای الهدهد اذا نقر الارض یعرف من المسافه ما بینه و بین الماء و لا یبصر شعیره الفخ لینفذ ما هو فی مشییه الله تعالی من القضاء و القدر پوشیده نیست که هوای مرد جمال مصلحت را از دیده خرد پوشیده دارد و گردون گردان از سمت مراد هرک بگردید سمت نقصان به حوالی احوال او راه یافت من پره قبای ملمع چست کرده بودم و کلاه مرصع کژ نهاده و به پر چابکی و دانش می پریدم و بر هشیاری و تیزبینی خویش اعتماد داشتم خود دانه بهانه شد و مرا در دام کشید و بدانک چون در ازل قلم ارادت رانده باشند و رقم حدوث برکشیده مرغان شاخسار ملکوت را از آشیانه عصمت درآرند و بسته دام بهانه گردانند و آدم صفی که آیینه دل چنان صافی داشت که در عالم شهادت از نقش الواح غیب حکایت کردی و با ملأاعلی به علم خویش تفاضل نمودی دانه گندم دیده بود و دام افگنی چون ابلیس شناخته و وصیت لاتقربا هذه الشجره شنیده پای بست خدعت و غرور نفس چرا آمد
